This option will reset the home page of this site. Restoring any closed widgets or categories.

Reset

یادمون نره ! (نمایشگاه کودکان ) / نیمه شعبان

یادمون نره ! (نمایشگاه کودکان ) / نیمه شعبان

index2444.php

 
 
نمایشگاه کودکان با نام یادمون نره ، جهت آشنای و تذکر به حضور امام زمان (ع) در زندگی برای کودکان طراحی شده .
 
بخش های مختلف این نمایشگاه را به صورت مجزا مشاهده خواهید نمود . 
 
 
جهت دریافت متن کامل این نمایشگاه بروی لینک دانلود در انتهای هر بخش کلیک کنید .
 
 
غرفه اول

سلام بچه ها!

عیدتون مبارک!

 

(وقتی بچه­ها وارد این غرفه می­شن، باید احساس از در و دیوارش بباره. این غرفه خیلی مهمّه. کسی که داره حرف می­زنه باید حرکت کنه و متناسب با حرفایی که می­زنه، کنار یک تصویر یا تراکت بایسته.)

 

بچه ها امروز می تونه یه روز استثنایی برامون باشه. یه روز بی نظیر. بی نظیر بی نظیر. اگه گفتید چرا؟ چون قراره با یه گروه آشنا بشیم. گروه یادمون نره!

اعضای این گروه آدمای موفقی هستند چون یادشون نرفته یکی رو دارن که بهترینه، از هر نظر که فکرشو بکنی. راستی بچه ها اگه قرار باشه شما عضو یه گروه باشید، دوست دارید رهبر و سردسته گروهتون چه خصوصیتی داشته باشه؟ چه جوری باشه شما بیشتر دوستش دارید؟

اگه زیبایی براتون مهمه یادمون نره اون زیباترینه. اون قدر زیبا که زیبایی حضرت یوسف در برابرش رنگی نداره.

 

(یه نماد زیبایی که انگار با نگاه به اون، زیبایی رو عمیقاً حس کنی.)

 

اگه فکر می کنید بهترین سردسته و رهبر اونیه که علم و سوادش از همه بیشتره یادمون نره اون یه فیزیک دان، یه شیمی دان، یه ریاضی دانه درجه یکه. یه پزشک واقعیه، اونم بدون اشتباه. تازه اینا علومیه که به درد دنیا می خوره. وقتی اونو بشناسی تازه می فهمی که علم جناب فیثاغورس و ارسطو و نوبل و انیشتین و خیلی های دیگه پیش علم اون هیچی نیست. اون سرامد همه دانشمندای زمانه.

 

(این­جا یه کاریکاتور هم می­تونه بامزه باشه، مثلاً بوعلی و انیشتن و … تو صفند تا در کلاس اول درس حضرت ثبت نام کنند.)

 

اگه اهل رفاقتید یادمون نره اون تنها کسیه که همیشه آماده است حرفامون رو بشنوه. به درد و دلمون گوش کنه. برامون دلسوزی کنه. از غصه مون ناراحت شه و از خوشحالیمون شاد. از همه مهم تر رازمون رو تو دلش نگه داره و ما رو فقط به خاطر خودمون بخواد.

 

(این قسمت باید خیلی پررنگ باشه.چون بچّه­ها در این سن، این چیزا خیلی براشون مهمّه.)

 

اگه همیشه دنبال یه تکیه گاه محکم می گشتید یادمون نره اون تنها تکیه گاهیه که هیچ وقت پشتمون رو خالی نمی کنه. پدریه که تمام مهربونی های یه پدر رو میلیون ها بار بیشتر داره. حتی اگه اذیتش کنیم بازم دوستمون داره و دست مهربونیش رو روی سرمون می کشه.

دیگه چی بگم از این آقا؟!

همه کسانی که خودشون رو عضو یه گروه می دونن به سردسته و رهبرشون افتخار می کنن. حالا شما قضاوت کنید، خدا وکیلی یه همچین آقا و سروری برای توی بچه شیعه افتخار نداره؟ مایه مباهات نیست؟

شما چه کسی رو می شناسید که اینقدر خوب باشه، مهربون باشه، داشمند باشه، قدرت داشته باشه، دوست داشتنی باشه؛ ولی برای حرف زدن باهاش نیاز به تلفن زدن و از منشی وقت گرفتن نباشه؟!

اما حالا ما می دونیم. ما یکی رو می شناسیم. یه پدر مهربون. یه دوست واقعی و با محبت. یکی که تو هرچی از خوبی ها و دوست داشتنی ها تصور کنی توی وجودش داره و همیشه مثل یه کوه پشتت ایستاده.

 

(این جا گوینده باید در محلی قرار بگیره که اسم امام زمان علیه السلام اون جا باشه.خیلی باید تو چشم باشه.)

 

پس حالا که گروه یادمون نره رو شناختیم بیایم هممون عضو این گروه شیم. بیایم قرار بذاریم ما، من و شما، از امروز این حرفا این چیزا یادمون نره. تا اگه همین الان، همین الان الان؛ صدای انا بقیه الله امام زمان رو شنیدیم از روی اون آقا شرمنده نباشیم و با افتخار بگیم:

آقا جون ما شما رو تو هیچ لحظه ای از زندگیمون یادمون نرفته!

دریافت متن غرفه اول

 

 

غرفه دوم

بچه ها سلام عیدتون مبارک!

امیدوارم توی این  روزهای قشنگ لحظه های خوشی داشته باشید.

بچه ها می دونید شما با اون قلب های مهربونتون نور چشم های امام زمانید.

اون حضرت روی تک تک ما حساب می کنن و به ما خیلی توجه دارن.

خصوصا ماها که دیگه قراره از امروز این چیزای قشنگ یادمون بمونه.

محبت امام زمان یادمون بمونه.

چشم های مهربون ودرخشان ایشونو که هر جا مراقبمونه یادمون بمونه.

یادمون بمونه در هر حالی که هستیم حتی در حالت روسیاهی، گناهکاری، خطاکاری بازهم بریم سراغشون.

اخه خودشون گفتن در هر حالتی که هستین روتونو از ما بر نگردونین !

صدا کردنش یادمون بمونه ! هر جای دنیا که باشین فرقی نمی کنه سر قله اورست تا ته ته اقیانوس اطلس هر جا و هر موقع صداش کنیم، اون صدای مارو می شنوه.

(احتیاج نیست داد بزنیم بلکه کافیه با صدای ضربان قلبمون اونو صدا کنیم ضربانی که گاهی حتی خودمون هم صداشون نمی شنویم)

ما آمده ایم بگوییم از این به بعد همه ی این چیزای قشنگ یادمون می مونه.

یا صاحب الزمان مثل اونایی نمی شیم که یادشون رفته الان هم یه امام زنده دارن.

امامی که روفرشامون قدم میذاره و تو بازارهامون رفت و اومد می کنه بین خودمونه توی کره مریخ نیست روی همین زمینه توی همین هوا نفس می کشه همه اونو می بینن ولی نمی شناسنش.

ما یادمون می مونه که تو پدر مهربونی و ما سر سفره تو نشستیم و روزی می خوریم یادمون می مونه که تو سختی ها دستمون رو فقط به تو بدیم واز تو کمک بخوایم چرا؟

چون دست تو آسمونیه. تو هیچ وقت فراموشمون نمی کنیه و خیلی مهربونی.

یادمون می مونه که خطاها و گناهامون تو رو غصه دار میکنه و پیش خدا شرمنده !

مثل اونایی نمی شیم که یادشون رفته باتو باشن –  ما یادمون می مونه که با تو بودن رو از خدا بخوایم – از خدا بخوایم که این قدر به خاطر غیبت غصه نخوری و زود تر بیایی.

مثل اونایی نمی شیم که یادشون رفته برای اومدنت دعا کنن

ما در هر لحظه به یادتون هستیم یا صاحب الزمان!

دعا می کنیم که هر چه زودتر بیایین!

 

تراکت­هایی برای غرفه­ی دوم:

  1. ۱٫ چرا مردم وقتی به هم می­رسن نمی­پرسن: تازگی­ها از او چه خبر؟
  2. ۲٫ چرا بودنت رو باور نکرده­ایم؟
  3. ۳٫ چرا روزنامه­ها خبری از تو نمی­نویسن؟

دریافت متن غرفه دوم

 

 

غرفه سوم

نمایشنامه­ی شیخ حسن (مونولوگ):

سال‌ها قبل اون موقع که من جوون هیفده ـ هیجده ساله‌ای بودم و تو شهر دمشق زندگی می‌کردم، کار و کاسبی داشتم. اون موقع جوون زیبا و خوش سیمایی بودم. روزای جمعه که می‌شد، با جوونا و رفقا و همکارا، می‌زدیم از شهر بیرون. دنبال لهو و لعب و خوشگذرونی؛ بازی و سرگرمی. خلاصه جوونی می‌کردیم. سرمست از غرور جوونی. تا این که یه روز، یه روز جمعه، همین طور که مشغول عیش و نوش بودیم و منی که از این که عیاشی و خوشگذرونی خسته شده بودم، با خودم گفتم، یعنی یه چیزی به ذهنم رسید: «حسن! حسن! یعنی ما واقعاً واسه این کار اومدیم. آیا اومدیم کار کنیم تا بخوریم؟ بخوریم تا بگردیم و روزگارمونو بگذرونیم؟ خوش بگذرونیم و امیال و شهواتمونو بگذرونیم؟! نه؛ این که خیلی کمه، خیلی کمه. «ما خُلِقْنا لِهذا». خیلی خوب اگه واسه این نیومدیم، خوب واسه چی اومدیم؟ اومدیم چی کار کنیم؟ به کجا برسیم؟ به کجا باید برسیم؟» تو همین فکرا بودم که یهو بلند شدم و گفتم: «آقا من رفتم». «اِ، داش حسن! کجا می‌ری؟ تازه بازی داشت گرم می‌شد وایستا» گفتم: «نه من دیگه نیستم» اینو گفتم و راه افتادم. خیلی زود دیگه صداشونو نمیشنیدم. حال عجیبی داشتم. نمی‌دونستم باید چی کار کنم. فقط اینو می‌دونستم که باید برم. حالا کجا برم؟ پیش کی برم؟ از کی بپرسم؟ به کی پناه ببرم؟ بی‌هدف توی بیابون می‌رفتم. رفتم و رفتم تا رسیدم به شهر. توی کوچه‌های شهر، سرگردونِ سرگردون. از این کوچه به اون کوچه، از این محله به اون محله، می‌گشتم و دنبال راه چاره‌ای بودم. که یهو خودمو مقابل مسجد جامع دیدم. ازدحام جمعیتو می‌دیدم که برای خوندن نماز جمعه به مسجد می‌رفتن. ناخودآگاه وارد مسجد شدم و در گوشه‌ای ایستادم به تماشا. خطیب مشغول صحبت بود. از مردی سخن می‌گفت. از مردی به نام مهدی. برام جدید و جالب بود. دقّت کردم، خطیب گفت: «مردم! پیامبر امّتش را به آمدن فرزندی از فرزندانش نوید داده که در آخرالزمان می‌آید و ناجی مسلمین خواهد بود. او بسیار بخشنده است. بخشش های او گواراست. به عدد می‌بخشد و می‌بخشد و شماره نمی‌کند. تمام زمین را آباد می‌کند، به دست او اخیار باقی می‌مانند. با ظهور او اهل آسمان و زمین خوشحال می‌شوند و او را دوست دارند، حتی مرغان هوا و ماهیان دریا. مردگان آرزوی یاری او را خواهند کرد. در زمان حکومتش نام مهدی بر سر زبان‌ها می‌افتد و دیگر یادی از غیر به میان نمی‌آید. در گفتار صادق است. حق با اوست. خُلق او خُلق پیامبر است. چهره‌ی او چهره‌ی رسول خداست. به سکینه و وقار شناخته می‌شود. بزرگترین پناهگاه انسان‌هاست و نسبت به مستمندان مهربان و رئوف است. عالم ترین، صبورترین، شجاع‌ترین، سخی‌ترین وعابدترین مردم است. نَسَب او نزدیک‌ترین نَسَب به پیامبر است. او به کار مردمان آگاه است و از مردمان دستگیری می‌کند.» سخنانش منِ گم‌کرده‌ی راه رو فقط به یک نقطه جلب می‌کرد. نسبت به اون،‌ اون مرد، مهدی، کنجکاو شده بودم. یه جورایی به شخصیتش محبت پیدا کرده بودم. با خودم فکر کردم یعنی میشه، یعنی میشه منم این مهدی رو ببینیم، یعنی میشه باهاش ارتباط داشت. بعد با خودم گفتم «نه؛ اون پسر پیغمبره، اون ذخیره‌ی الهیه، اون رهبر مهربوناست، ‌اون کجا و من کجا؟!» خلاصه بگم هر کلمه‌ی خطیب، منو بیشتر شیفته می‌کرد. غرق افکارم بودم که از مسجد بیرون اومدم. اون روز گذشت. چند روز گذشت. هر روز که می‌گذشت محبت من نسبت به اون شدید و شدیدتر می‌شد. تا جایی که اختیار از کف دادم، کنترل اعصابمو نداشتم. خورد و خوراک نمی‌فهمیدم. هیچ چیز تسکینم نمی‌داد، خواب و بیداری، رفت و آمد، سکوت و سخنم یاد مهدی بود. همه جا دنبالش می‌گشتم. منی که مشهور بودم به اهل گردش و خوشگذرونی، دیگه کم کم تمام اوقاتمو تو مسجد و محراب، به نماز و دعا و ذکر و گریه می‌پرداختم. کار و کاسبی رو هم رها کرده بودم، خلاصه تو محبتش می‌سوختم و می‌ساختم. از هر کسی سراغ او رو می‌گرفتم، به هر دری می‌زدم. مدتی گذشت. مدتی گذشت تا این که یه شب، یه شب بعد نماز مغرب، همین طور که تو مسجد نشسته بودم و داشتم گریه می‌کردم،‌ تو حال خودم بودم و اسمشو صدا می‌کردم، یهو یه دست، از پشت، روی شونم نشست. به خودم اومدم. گفت: «حسن» گفتم: «بله» گفت: «که را می طلبی؟» گفتم: «مهدی را» گفت: «برخیز که خدا دعایت را مستجاب کرده.». «خدایا! چه می‌شنوم؟ دعای من؟ حاجت من؟ یعنی میشه؟ یعنی واقعا میشه؟ یعنی… یعنی…» فرمود: «بله، بله من مهدی هستم.» هول شده بودم نمی‌دونستم چی بگم. محو جمالش شده بودم. گفت: «بیا با هم به منزل تو برویم.» «خدایا! مهدی؟ خونه‌ی من؟ مهمون من؟» دلم می‌خواست خودمو به دست و پاش بندازم. ولی نتونستم، نتونستم، اَدَبو تو امتثال امرش دیدم. راه افتادیم، راه افتادیم از مسجد اومدیم بیرون. هر قدم که بر می‌داشتم تمام بدنم می‌لرزید. عرق سرد روی پیشونیم نشسته بود. خدایا! من با کی هم قدم شدم‌؟ کجا دارم میرم؟ به خونه که رسیدیم درو باز کردم. داخل شدیم. میان خانه نشست. شروع به سخن گفتن کرد. میخکوب شده بودم. سخنش آتیش دلمو خاموش می‌کرد. راه دلمو بهم نشون می‌داد. این قدر کلامش شیرین بود که هنوز بعد مدت‌ها، بعد سال‌ها، صدای زیبایش توی گوشمه. محو جمالش شده بودم تا این که فرمود برخیز تا نماز بگذاریم. آماده‌ی نماز شدم جلو ایستاد. ایستادم. صدای دلنشین «الله اکبر»ش توی فضای خونه پیچید. «الله اکبر» چه لحظاتی بود؟ اون شب تا صبح پونصد رکعت نماز خوندیم. بعد دعاهایی رو خوند و به من نیز تعلیم داد. فرداشب و شب‌های بعد به همین منوال گذشت. یادمه یه روز ازش پرسیدم «چند سال دارین؟» فرمود «ششصد و بیست و هفت سال» ولی به خدا قسم که چهره‌اش زیبا و جوان بود. افسوس که این خوشی من دیری نپایید. هفته که سر اومد، یه روز از جا بلند و شد و فرمود «حسن! من می‌خوام برم» گفتم «کجا می‌خواین برین؟ کجا می‌خواین برین؟ دل منو آتیش زدین. مولای من. کجا می‌خواین بذارین و برین؟‌ تازه اول ساز و سوز منه. تازه اول ناز شما و نیاز منه. آقاجون منو هم با خودتون ببرید.» فرمود: «نه بنا نیست تو با من بیایی. ولی حسن! بدان این معامله که با تو کردم و چند شبانه روز خانه‌ی تو ماندم تا کنون با احدی نکرده‌ام. پسر!» به من فرمود «پسر!! بدان که از این پس به احدی نیاز نخواهی داشت. اعمال و اذکار و اورادی که به تو یاد دادم تا آخر عمر عمل کن.» ناله کردم، گریه کردم، التماس کردم که من را هم با خودتان ببرید. ولی گفت «نه مصلحت نیست، ‌حکمت اجازه نمی‌دهد.» آری او رفت و مرا در داغ فراقش تنها گذاشت.

 

 

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob Donbaler viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

Leave a Reply