This option will reset the home page of this site. Restoring any closed widgets or categories.

Reset

متن دکلمه ( نیمه شعبان )

متن دکلمه ( نیمه شعبان )

از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم گفتند غروب جمعه خواهی آمد آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم

  • نگاشته ها

    • متن دکلمه

 

متن دکلمه شماره ۱

  • بسم الله الرَّحمان الرَّحیم

    اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ حجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلا

     

    « در انتظار ظهور »

    از آن هنگام، که آدم بر زمین آمد و سر بر خاک غم آورد و از درد فراق جنّت و فردوس بس نالید و اشک افشاند؛ من هم ذرّه ای بودم که از فرط فراغت ناله سر دادم.

    در آن وقتی که قابیل ستمگر، تیغ بر هابیل پاک افکند و او را کشت؛ برای دیدن عدل تو ای عادل شمار لحظه ها آغاز کردم.

    چون به غرس نخلها پرداخت نوح پاک طینت، چشم من دنبال کشتی نجاتت در افق های نه چندان دور غرق جستجو گردید.

    در آن وقتی که ابراهیم تبر را با تمام قدرتش بر هر نشان شرک می کوبید؛ با هر ضربه اش از یک قفس آزاد گشتم، بال گستردم، چشیدم طعم آزادی. همان جا از دل و جان آرزو کردم که از زندان غیبت زودتر آزاد گردی.

    در همان وقتی که عیسی مرده ای را زندگی بخشید، دلم پرواز کرد و رفت تا آنجا که دیدم؛ تو چگونه مردگان را زنده می سازی.

    چون که موسی در مصاف ساحران افکند چوب دستیاش را؛ در افق دیدم که شمشیرت چه سان برچید ملک ظالمین را.

    محمّد خاتم پیغمبران وقتی که قرآن را تلاوت کرد "نرید اَنَّ مُنَّ" را نوید دولتت دیدم.

    صدای ناله ی زهرای اطهر چون فضای مهبط وحی خدا پر کرد و دست حیدر کرّار برای حفظ دین، تسلیم بند دشمنان گردید به گوش دل شنیدم، دست های انتقامت اذن پیدا کرد تا دادش از آن بیدادگرها در ظهور خویش بستانی.

    علی مرتضی "فزت و رب الکعبه" را چون گفت تیغ ذوالفقارش برق خود بلعید؛ در نیام خویشتن خوابید تا چون قبضه اش گیری شَرر بارد به جان دشمنان حق.

    چون سبط اکبر مجتبّی نوشید آب کوزه مسموم را؛ از عمق آب کوزه ها من خود شنیدم این ندا:

    مهدی بیا! مهدی بیا!

    تیغی که در دست ستم، می ریخت ثارالله را؛ فریاد می کرد: ای خدا کی منتقم خواهد رسید؟ کی ظلم گردد ناپدید؟ کشتند دیوان خسروان. ظلمت سرا شد این جهان. امان از آن کسانی که گل نرگس نمی خواهند. گل نرگس لطافت دارد و پاکی؛ ولی آنها به دست و پای او زنجیر می بندند و مدّت های طولانی به زندانش می اندازند. گهی بر خوشه انگور، زهر مرگ می ریزند؛ نمی دانند که آن انگور هم، محو تماشای نگاه گرم نرگس هاست.

    و اکنون هم، و اکنون هم، برای من، برای ما، فقط یک شاخه نرگس به جا مانده و بویش از وَرای سالها و قرن های دور مشام جانمان را محو خود کرده است و او مهدی است.

    نگاهم را، به قلب آسمان زرد افکندم. دلم بی تاب و چشمان شبم بی خواب. گل نرگس نمی بینم و گلدان های خالی را درون خانه می چینم. ندارد بی گل نرگس صفا گلدان؛ ولی دارد نشان از دوری و حرمان. دل ما از همان آغاز خلقت، منتظر بوده است.

    نمی دانیم آیا باغبانِ دل، دل ما را پر از آلاله خواهد کرد؟

    نمی دانیم آیا تا زمان بازگشتش، شمع های جان ما پُر تاب خواهد سوخت؟

    ولی هر سال قلب ما به وقت نیمه شعبان تپش های دگر دارد و با امید، نگاهش را به سمت درب خانه می نشاند و در تک ضربه هایش ناله امید می جوشد.

    اگر چه سینه ها لبریز فریاد است و روح و جان ما، آلوده از ظلم است و بیداد؛ ولی دست دعامان رو به سمت آسمان رفته و روز جمعه دلهامان به سمت کعبه می چرخد؛ به این امید که قبل از رفتن خورشید از دروازه های شب، طلوع دیگری جان جهان را آذرین سازد.

    خداوندا! ببین دستان ما خالی است. ببین دل های ما در انتظار عشق می سوزد.

    تو را سوگند! بر یکتا گل نرگس، همین امسال را پایان وقت انتظار ما مقدّر کن. جهان را عطر آگین، با دم خورشید خاور کن.

    خداوندا! اگر خواهی که روح ما از این اجساد بستانی؛ تو را سوگند، بر مردی، که میدانی ظهورش آرزوی آخرین ماست؛ به وقت مرگ او را بر سر بالین ما بفرست. به نزد قلب های ساکت و غمگین ما بفرست. اجازَت ده که ما دستش به جان گیریم و بر این سینه بیمار بگذاریم و دست دیگرش را روی چشم خسته و تب دار بگذاریم. با او از تمام لحظه های منتظر بودن، سخن گوییم. ز رنج ظلم های رفته بر این جان و تن گوییم و گرد کفش هایش را به اشک چشم برگیریم. نگاه واپسین را بر رخ ماهش بیندازیم؛ سپس عزم سفر گیریم.

    بیا مهدی! بیا مهدی! که درد انتظار تو، فروغ دیده ها را کشت و آتش در درون سینه ها افروخت؛ از آن آتش، پر پروانه دل سوخت؛ سپس در اشک شمع عمر مدفون شد.

    بیا مهدی! بیا مهدی! که تا پروانه جان گیرد؛ دو بال پر توان گیرد؛ کند پرواز را آغاز شود؛ محو نیاز و راز.

    [بیا مهدی! که دلهامان دگر تاب و تحمّل را ز کف داده است (۲)

    [بیا، جان را فدا کردن برای یک نگاه تو، برای شیعیان راستین منتظَر، ساده است…] (۲)

متن دکلمه شماره ۲

  • آفتاب کعبه
     

    سلام بر محبوب دلها، مطلوب دیده ها، مقصود عالمیان

    سلام بر جانها، طراوت هستی، شادابی بخش روزگاران

    سلام بر امام عالَم و آدم، مولای انس و جان، یکتا نگار جهان

    سلام بر امید زندگی و مایه حیات

    سلام بر مهدی، آنکه نام دلنشینش جان را معطر می کند و یاد دل انگیزش روح را طراوت می بخشد.

    سلام بر تو ای بقیه ی اولیای خدا در زمین، ای ذخیره خاندان وحی، ای آخرین امید سالروز میلادت را جشن می گیریم و یکدیگر را غنچه های تهنیت نثار می کنیم و شکوفه های تحیّت می افشانیم.

    اما همینکه خاطر را از یاد ولادتت خوش می داریم، گلخنده های شوق بر لبهایمان می پژمرد و غمی بزرگ بر جانمان سایه می افکند و نقش خیال را بر هم می زند. غم دوری تو عزیزترین.

    آخر کدام هجران دیر پای تاریخ است که بیش از هزار و صد سال به درازا کشیده شده باشد؟

    آیا هجران امروز ما به فردای وصال تو نمی رسد؟

    آیا درد عالم سوز ما را درمانی نیست؟

    آیا تشنگی ما را آب گواراریی فرو نخواهد نشاند؟

    آری وعده ی خدا تخلف ناپذیر است. به یقین روزی خواهد آمد.

    این یلدای هجران را صبحی در می رسد. این زمستان بی فروغ را قدوم بهاران در هم خواهد شکست. روزی خواهد رسید که آفتاب از کعبه می دمد و گلهای امید شکوفه می کند. زمین به نور پروردگارش روشن می شود.

    تو خواهی آمد، ذوالفقار علی در دست. بر کعبه تکیه خواهی زد. و فریادی جهانگیر بر خواهی داشت که: انا بقیه الله المنتقم

متن دکلمه شماره ۳

  • گلهای امید

    راستی راستی وقتی بیایی آسمان چه می کند؟

    ماه پرتوی زیبای خود را بر زمین پخش می کند.

    ستاره ها آسمان را چراغانی می کنند،

    پرندگان به پرواز در می آیند،

    گلهای رنگارنگ زیبا، زمین را با عطر خویش خوشبو می سازند.

    ای منجی انسانها بیا… بیا که همه در انتظارند،

    سبزه زارها چون تو را نمی بینند رنگ باخته اند،

    و پرندگان دیگر آوای دلنشین خود را سر نمی دهند.

    آهوان با چشمان اشکبار خود، چشم انتظار راه تواَند

    چشمه در حال ایستادن است.

    درختان سر به زیر انداخته اند.

    ابرهای جهل و نادانی تمام آسمان را پوشانده اند.

    ولی رنگهای رنگین کمان برای تو راه باز کرده اند،

    بیا با ذوالفقار پدرت دست این نامردمان را کوتاه کن

    بیا و در رحمت را به سوی ما باز کن و گلهای امید را بر سرمان بپاش

    ما را برای ظهور تو شهر را آذین می بندیم.
     

متن دکلمه شماره ۴

  • سلامٌ علی آل یاسین
     

    سلام من بر گل، سلام بر باغ گل، سلام برگلستان، طراوت زهرا(ع).

    سلام بر نور، بر درخشش نور، بر لطافت نور و بر شجرۀ طیبۀ دودمان با جلالت زهرا(ع)

    سلام، مولای، …آئینه تمام نمای پیامبر… فرزند علی…نور دیده زهرا(ع)

    سلام، مهدی…سوته دلانیم، فراهم آمده ایم تا در مبارک میلادی اینچنین، شادمان از شکفتن مولودی آنچنان فریاد بر آوریم

    "یا ایّها العزیز مسنّا و اهلنا الضّر و جئنا ببضاعه مزجاه"

    ای عزیز مصر وجود، مالک رقاب مُلکِ دل، ما برادران یوسف را مانندیم که دوری مان از تو، و نه دوری تو از ما به اضطرارمان افکنده و بضاعت نا چیزمان گوهر گرانبهای محبت توست که خود تو ارزانیمان داشته ای.

    بتو پناه آورده ایم و از تو می خواهیم که بر ما تصدق نموده و پیمانه های کوچکِ دلمان را از چشمه سار ولایتِ خود لبریز نمائی.

    چه کم گردد تو را دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

    شنیده ایم امام علیه السلام پدر مهربان است. شنیده ایم دریای دل مهربانش به کوچکترین پیام محبتی موج بر میدارد و تمامی فرزندان خود را رهین لطف و کرمش می سازد.

    پس دوستداران امام زمان، بیائید با هم یکدل و یکصدا پیام ارادت و محبتمان را در گلبونه ی سلامی بپیچیم و به آستان حضرتش تقدیم داریم که او"خود"حاضر و ناضر بر اعمال ماست و پیاممان را می شنود و سلاممان را بی واسطه جواب کرامت می فرماید. پس به او سلام میکنیم و از آستان مقدسش اذن دخول می طلبیم

    السلام ُ علیکَ یا ولیّ الله…اِئذَن لِوَلیّکَ فی الدُّخولِ اِلی حَرَمِک…

    گوش هوشتان را بگشائید!… دوستان چشم دل باز کنید!… این آوای ملکوتی پاسخ اوست که هوش از سر می رباید و این دستانِ خدائی اوست که آغوش گشوده، هر گم کرده راهی به حرم ولایت فرا می خواند و این عطرِ گُلِ نوشکفته وجودِ اوست که مشام جان را نوازش می دهد.

    منتظرین امام زمان، هم اکنون که به بوی او معطّر شده اید و انشاء الله به حرم امن ولایتش اذن دخولتان داده است. پس به احترام قدومتان و برای شادمانی دِلتان چشمانمان را فرش میکنیم و گُل، نثار قدومشان مینمائیم.
     

متن دکلمه شماره ۵

  • سلام بر نور
    سلام بر سپیدی
    سلام بر امید
    سلام بر پاکی
    سلام بر ستاره فروزان
    سلام بر ماه تابان
    سلام بر نیمه ماه شعبان
    سلام بر فرزند خورشید
    سلام بر فرزند ماه تابان
    سلام بر فرزند رخشنده اختران آسمان
    سلام بر زاده یس و ذاریات
    سلام بر فرزند طور و عادیات
    سلام بر مولود موعود مولود شعبان مهدی موعود
    سلام بر دوستداران نیکی دوستداران سپیدی لاله های منتظر در جشن میلاد!
    سلام بر شما که گل محبت او را در دلهایتان نشاندید و سلام بر قلبهایتان که چونان باغی پر گل مقدم او را به انتظار نشسته است.
    سلام بر شما میهمانان جشن میلاد!

 

متن دکلمه شماره ۶

  • دوباره همه از تو می گویند و می شنوند؛
    شیرینی نام تو و شهدِ یادت به کامها می نشیند؛
    دوباره طاقها برای نصرتِ تو قد علم می کنند؛
    کاغذهای رنگی به شاد باش تو در باد می رقصند؛
    دوباره همه دیوارهای شهر با سرانگشتانِ احساس چراغان می شود.
    اما … کاش گفتن و شنودن از تو سهم همه ثانیه ها باشد و یادآوریت همه دقایق را پر کند و خدمت به تو انگیزه همه حرکتها شود! کاش سینه مان صندوق صدقهای شود و قلبمان سکه‌ای نذر سلامتت! کاش دردمان همیشه با توسل به تو آرام گیرد و دستمان جز به دعا برای تو به آسمان نرود،
    کاش انتظار تو زنگی باشد که از نافرمانیت بازمان دارد!
    کاش حال و هوای همیشه دلمان به رنگ نیمه شعبان باشد…

 

متن دکلمه شماره ۷

  • بسم الله الرَّحمان الرَّحیم
    اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ حجه بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلا

    « در انتظار ظهور »
    از آن هنگام،که آدم بر زمین آمد و سر بر خاک غم آورد و از درد فراق جنّت و فردوس بس نالید و اشک افشاند؛ من هم ذرّه ای بودم که از فرط فراغت ناله سر دادم.
    در آن وقتی که قابیل ستمگر، تیغ بر هابیل پاک افکند و او را کشت؛ برای دیدن عدل تو ای عادل شمار لحظه ها آغاز کردم.
    چون به غرس نخلها پرداخت نوح پاک طینت، چشم من دنبال کشتی نجاتت در افق های نه چندان دور غرق جستجو گردید.
    در آن وقتی که ابراهیم تبر را با تمام قدرتش بر هر نشان شرک می کوبید؛ با هر ضربه اش از یک قفس آزاد گشتم، بال گستردم، چشیدم طعم آزادی. همان جا از دل و جان آرزو کردم که از زندان غیبت زودتر آزاد گردی.
    در همان وقتی که عیسی مرده ای را زندگی بخشید، دلم پرواز کرد و رفت تا آنجا که دیدم؛ تو چگونه مردگان را زنده می سازی.
    چون که موسی در مصاف ساحران افکند چوب دستیاش را؛ در افق دیدم که شمشیرت چه سان برچید ملک ظالمین را.
    محمّد خاتم پیغمبران وقتی که قرآن را تلاوت کرد "نرید اَنَّ مُنَّ" را نوید دولتت دیدم.
    صدای ناله ی زهرای اطهر چون فضای مهبط وحی خدا پر کرد و دست حیدر کرّار برای حفظ دین، تسلیم بند دشمنان گردید به گوش دل شنیدم، دست های انتقامت اذن پیدا کرد تا دادش از آن بیدادگرها در ظهور خویش بستانی.
    علی مرتضی "فزت و رب الکعبه" را چون گفت تیغ ذوالفقارش برق خود بلعید؛ در نیام خویشتن خوابید تا چون قبضه اش گیری شَرر بارد به جان دشمنان حق.
    چون سبط اکبر مجتبّی نوشید آب کوزه مسموم را؛ از عمق آب کوزه ها من خود شنیدم این ندا:
    مهدی بیا! مهدی بیا!
    تیغی که در دست ستم، می ریخت ثارالله را؛ فریاد می کرد: ای خدا کی منتقم خواهد رسید؟ کی ظلم گردد ناپدید؟ کشتند دیوان خسروان. ظلمت سرا شد این جهان. امان از آن کسانی که گل نرگس نمی خواهند. گل نرگس لطافت دارد و پاکی؛ ولی آنها به دست و پای او زنجیر می بندند و مدّت های طولانی به زندانش می اندازند. گهی بر خوشه انگور، زهر مرگ می ریزند؛ نمی دانند که آن انگور هم، محو تماشای نگاه گرم نرگس هاست.

    و اکنون هم، و اکنون هم، برای من، برای ما، فقط یک شاخه نرگس به جا مانده و بویش از وَرای سالها و قرن های دور مشام جانمان را محو خود کرده است و او مهدی است.
    نگاهم را، به قلب آسمان زرد افکندم. دلم بی تاب و چشمان شبم بی خواب. گل نرگس نمی بینم و گلدان های خالی را درون خانه می چینم. ندارد بی گل نرگس صفا گلدان؛ ولی دارد نشان از دوری و حرمان. دل ما از همان آغاز خلقت، منتظر بوده است.

    نمی دانیم آیا باغبانِ دل، دل ما را پر از آلاله خواهد کرد؟
    نمی دانیم آیا تا زمان بازگشتش، شمع های جان ما پُر تاب خواهد سوخت؟
    ولی هر سال قلب ما به وقت نیمه شعبان تپش های دگر دارد و با امید، نگاهش را به سمت درب خانه می نشاند و در تک ضربه هایش ناله امید می جوشد.
    اگر چه سینه ها لبریز فریاد است و روح و جان ما، آلوده از ظلم است و بیداد؛ ولی دست دعامان رو به سمت آسمان رفته و روز جمعه دلهامان به سمت کعبه می چرخد؛ به این امید که قبل از رفتن خورشید از دروازه های شب، طلوع دیگری جان جهان را آذرین سازد.

    خداوندا! ببین دستان ما خالی است. ببین دل های ما در انتظار عشق می سوزد.
    تو را سوگند! بر یکتا گل نرگس، همین امسال را پایان وقت انتظار ما مقدّر کن. جهان را عطر آگین، با دم خورشید خاور کن.
    خداوندا! اگر خواهی که روح ما از این اجساد بستانی؛ تو را سوگند، بر مردی، که میدانی ظهورش آرزوی آخرین ماست؛ به وقت مرگ او را بر سر بالین ما بفرست. به نزد قلب های ساکت و غمگین ما بفرست. اجازَت ده که ما دستش به جان گیریم و بر این سینه بیمار بگذاریم و دست دیگرش را روی چشم خسته و تب دار بگذاریم. با او از تمام لحظه های منتظر بودن، سخن گوییم. ز رنج ظلم های رفته بر این جان و تن گوییم و گرد کفش هایش را به اشک چشم برگیریم. نگاه واپسین را بر رخ ماهش بیندازیم؛ سپس عزم سفر گیریم.

    بیا مهدی! بیا مهدی! که درد انتظار تو، فروغ دیده ها را کشت و آتش در درون سینه ها افروخت؛ از آن آتش، پر پروانه دل سوخت؛ سپس در اشک شمع عمر مدفون شد.
    بیا مهدی! بیا مهدی! که تا پروانه جان گیرد؛ دو بال پر توان گیرد؛ کند پرواز را آغاز شود؛ محو نیاز و راز.
    [بیا مهدی! که دلهامان دگر تاب و تحمّل را ز کف داده است (۲)
    [بیا، جان را فدا کردن برای یک نگاه تو، برای شیعیان راستین منتظَر، ساده است…] (۲)

 

متن دکلمه شماره ۸

  • سکوت زیبایی شهر را فرا گرفته بود, مردم به خواب ناز فرو رفته بودند. شهر سامرا در زیر نور ماه برق می زد. آن شب , شب پانزدهم ماه شعبان سال ۲۵۵ ه.ق بود. صدای مناجات از خانه ای کوچک , در فضای ساکت شهر روحی تازه می بخشید. آن خانه, خانه ی یازدهمین حجت خدا, امام حسن عسکری ( علیه السلام) بود آن حضرت در آن شب زیبا در انتظار فرزندی بودند که قدومش دنیا را روشنی و صفا می دهد. آن شب امام حسن عسگری ( علیه السلام) در خانه ی شان میهان داشتند. این میهمان گرامی , عمه ی امام ( حکیمه خاتون) بودند. امام حسن عسگری ( علیه السلام) به عمهی شان فرموده بودند که امشب از خانه ی ما نرو و نزد همسرم, نرجس, بمان, زیرا در این شب آن فرزندی که خداوند وعده داده از او متولد می شود. پس از اذان صبح و در حالی که هوا رو به روشنی می رفت, صدای مناجاتی دلنشین در فضای خانه پیچید حکیمه به سوی نرجس شتافت. ناگهان صدای نوزادی را شنید که همچون حضرت عیسی در شکم مادر ایات آسمانی را زمزمه می کرد.
    …. دقایقی بعد , آن نوزاد نورانی بر روی زانوانش نشسته بود و کلام خداوند را بر زبان می آورد. پس به سجده رفت و خدا را شکر گفت و به یگانگی خواوند و رسالت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و ولایت و خلافت پدر بزرگوارش امیر المومنین علی (علیه السلام) شهادت داد. این نوزاد مبارک, امام زمان ما, حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشریف) بودند که نامشان هم نام رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد.

 

متن دکلمه شماره ۹

  • ماه تابان با چهره پرفروغ خود در آستانه طلوع کردن بود. ستارگان چشمک زن منتظر آمدنش بودند: می دانستند که می آید و با زیبایی خود آسمان را نورانی می کند. می دانستند که ماه زیبا در این شب بیش از برشی شادان است. زیرا که افق از نور طلوع ماه در َآن شب نورانی بود. ماه کم کم طلوع کرد. ستارگان که محو جمال ماه شده بودند دورش را گرفتند و مثل هر شب ماه ملکه آسمان شد با تکیه بر تخت زیبایی خود سخن را آغاز کرد:
    آه ! ای دوستان خوب و با وفای من که چون بر شب منتظر من بودید چگونه است که شما را متعجب می بینیم مگر اتفاقی افتاده است ستارگان نجوای کردند و یکی از آنها که فروغ بیشتری داشت گفت: – ای ماه زیبا! تو هر شب در میان ما هستی , گاه جلوه ای زیبا داری و گاه در حجاب تاریک شب فرو می روی ولی همیشه در میان ما هستی سالهاست که ما تو را می بینیم و با تو همنشین هستیم. ولی امشب گویی فرق دارد گویی چهره تو جلوه زیباتری یافته است گویی نو پیشانی ات بیشتر از شبهای دیگراست. و این موضوع برای ما عجیب است. علتش را برایمان بگو! ماه لبخندی زد و گفت: آری امشب: شب دیگری است و با شبهای دیگر متفاوت است. امشب اصلا در تمام سال یکی است و فقط یکبار اینگونه شبی در طول سال فرا می رسد. سالها پیش و شاید فرنها پیش آن اتفاق دوست داشتنی افتاد و به یاد آن اتفاق زیبا و آن ماجرای قشنگ من هر سال در چنین شبی جلوه ای زیبا پیدا می کنم و ؟؟ به یاد آن اتفاق است که ماهی یکبار درسهای پانزدهم سن چهره کامل خود را به جهانیان نشان می دهم. آری! آن شب را به خوبی به یاد دارم در شهر سامرا در خانه امام عسگری ولوله ای دیگر بود. و شهر در خواب هیچ کس خبر نداشت که چه اتفاقی خواهد افتاد. فقط امام حسن عسگری می دانست و چند نفر دیگر یکی نرگس بود و دیگری حکیمه عمه امام حسن عسگری- و من هم به لطف خداوند آن شب به انجام وظیفه خود در آسمان مشغول بودم و به لطف دیدار او دست یافتیم. آری او : متولد شد و برای لحظه ای چون خورشیدی تابان درخشید و جهان را منور کرد من که این بالا در اسمان بودم از نور چهره اش جانی دوباره یافتم و به یکباره درخشیدن گرفتم- صدایش را می شنیدم که در محراب می فرمود: خدایا! آنچه را به من وعده دادی بر آورده ساز و زمین را به وسیله من , سرشار از انصاف و عدالت بگردان- آری! تعجب مکنید او نوزاد تازه به دنیا آورده معمولی نبود او یک امام بود. امام علیه السلام که اینگونه می درخشید و نورش همه خانه را فرا گرفته بود- آن شب شب پانزدهم ماه شعبان بود.
    آری! دوستان گرامی! من آن شب شاهد میلاد او بودم. روی زیبایش را دیدم و به همین خاطر است که هر ماه در شب پانزدهم نورم کامل می شود و چهره ام می درخشد این یادگار آن شب است و امشب که از بر ماه دیگر در طول سال نورانی تر هستم سالگرد میلاد اوست. و به یمن وجودش من نیز می توانم در آسمان بدرخشم و نور بدهم و به همگان بگویم: آری من که فقط لحظه ای او را دیدم , چگونه نوزادی شدم ببینید! و بدانید که هر کس او را چون من دوست داشته باشد او را خواهد دید و نشانه ای از او خواهد گرفت.
    من در شب نیمه شعبان هر سال فریاد می زنم: ای جهانیان! فروغ من تنها لحظه ای از نگاه پر فروع او گرفته شده! شما که اینگونه مرا با تعجب می نگرید چگونه می خواهید فروغ روی مهدی را تاب بیاورید؟ هان ! چگونه ؟ چگونه؟

 

متن دکلمه شماره ۱۰

  • هان ای امواج خروشان که قایق شکسته ام را بسوی نابودیها و ظلمتها و کزیها سوق می دهید.
    وای طوفانهای خشمگین که بحال افسرده ام عنایت ندارید و با نغمه ترسناک خود در این ورطه موقت آزارم می دهید.
    وای ابرهای جهالت و غفلت که در برابر خورشید امیدم صف کشیده اید و رخصت بهره گیری از خورشید امیدم را از من سلب کرده اید.
    آیا پنداشته اید که مغلوبم ساخته اید و شکستم داده اید و به منجلاب تباهیم افکنده اید نه اینگونه نیست.
    بدانید که هرظلمتی را نوری است و خروش و تلاطم شما ای امواج و استحکام شما ای کوهها ، و ثبات شما ای ابرها ناپایدار است.
    بدانید که تیرهای جهالت و غلت و فراقت شما در دلی اثر دارد و در قلبی منزل بگیرد که نور امید و انتظار و اعتقاد به مهدویت در آن خاموش است اما وجود من به تابش آن ماه امید روشن است، ای امواج خروشان کشتی نجاتم اوست، اوست مهدی حجه ابن الحسن العسکری.
    آری مهدی که تمام یأسها را به امید مبّدل سازد و در دریای تیر گیها روشنی آفریند.
    هان ای دریای بیکران انسانها و لمس کنندگان موج ذّلت در اقیانوس ضلالت که لحظات پرمشقّت حیات را می گذرانید گردهم آئیم و هم آواز شویم و خطاب به ماه امید هستی مهدی ندادهیم که:
    ای مهدی ، ای روشنیمان در تاریکیها، ای امیدمان درنومیدیها ، ای کشتی نجات در اقیانوس ضلالت و امواج خروشان غفلت، باز آی که جهانی زتوجان گیرد.
    باز آی که مستضعفان وشیعیان مستعّد پذیرش تواند
    باز آی که عاشقان پروانه گونه شمع وجودت در انتظار تواند.

     

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob Donbaler viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

Leave a Reply