This option will reset the home page of this site. Restoring any closed widgets or categories.

Reset

سیره شخصیتی امام رضا (علیه السلام) (۱)

سیره شخصیتی امام رضا (علیه السلام) (۱)

20759

خط‌ مشی امام رضا (علیه السلام) در برابر حکومتها

بخشی از زندگی امام علی بن موسی(علیه السلام) مربوط به دوران قبل از امامت ایشان می‌شود که ۳۵ سال بوده است و در این مدت، حاکمانی چون منصور، مهدی، هادی و هارون ـ که همه از خلفای عباسی بوده‌اند ـ حاکمیت داشته‌اند. پس از شهادت امام موسی بن جعفر(علیه السلام) و آغاز دوره امامت علی بن موسی(علیه السلام)، آن امام بیست سال دیگر را شاهد حاکمیتهای جور بود. از این مدت، ده سال، در عصر خلافت هارون، چهار سال در عهد پرفراز و نشیب خلافت امین و سرانجام ادامه آن با زمامداری مأمون، همراه شد.
امام در عصر هارون

آن بخش از زندگانی امام رضا(علیه السلام) که در عصر هارون سپری شد، حلقه‌ای از حلقات گذشته تاریخ امامت بود، که در آن موقعیت مبارزه علنی و رسمی، برای امامان پدید نیامد و بیشتر فعالیتهای شیعی و تلاشهای عقیدتی و مبارزات سیاسی در نهان، رهبری می‌شد.
پس از شهادت موسی بن جعفر(علیه السلام) در زندان هارون، در بیست و پنجم ماه رجب سال ۱۸۳ ه‍ . ق، امام رضا(علیه السلام) همچنان شیوه مبارزاتی پدر بزرگوارش را پیشه ساخت و به ایفای صحیح رسالت امامت پرداخت.
دستگاه خلافت هارونی، مصلحت را در این دید که شیوه گذشته خود را تغییر دهد، چه این که سیاست گذشته و روش سختی که نسبت به هفتمین امام(علیه السلام)، اتخاذ کرده بود، دیگر به صلاح حکومت نبود و بیش از گذشته موجودیت عباسیان را با خطر روبرو می‌ساخت. قیامها رو به فزونی گذارده و توجه مردم در بلاد مختلف به خاندان پیامبر(صلی الله علیه واله) بیشتر شده بود و شرایط عمومی به زیان نظام حاکم رقم می‌خورد.
یحیی بن خالد، که از عناصر دارای نفوذ دربار هارونی به شمار می‌رفت و مشاور سیاسی او بود، روزی به هارون گفت: «این علی بن موسی است که بر جای پدر تکیه زده و امامت را از آن خود می‌داند.»
هارون گفت: «آنچه درباره پدرش موسی مرتکب شدیم، ما را کفایت است. آیا می‌خواهی تمام آنان را بکشم؟»
گروهی از واقفی مذهبان، نزد امام رضا(علیه السلام) آمدند. از آن میان، علی بن حمزه گفت: ما را از حال پدرت آگاه ساز.
حضرت فرمود: پدرم از دنیا رحلت کرده است.
علی بن حمزه گفت: پس امامت را به چه شخصی سپرد؟
امام پاسخ داد: به من.
علی بن حمزه گفت: آیا از جانب هارون و طرفدارانش احساس خطر نمی‌کنی!
امام فرمود: هرگز، و برای آن که اطمینان پیدا کنی که از ناحیه هارون نگرانی ندارم، من همان سخنی را می‌گویم که رسول خدا(صلی الله علیه واله) با شنیدن تهدید ابوجهل فرمود: وی هرگز موفق نخواهد شد گزندی به من برساند.
مسعودی نقل می‌کند: ابوجهل نزد پیامبر(صلی الله علیه واله) آمده و گفت: آیا تو از سوی خدا فرستاده شده‌ای؟
حضرت فرمود: آری.
ابوجهل گفت: آیا از من نمی‌ترسی؟
حضرت فرمود: اگر از سوی تو آسیبی به من برسد، من پیامبر نخواهم بود.
امام رضا(علیه السلام) نیز در پاسخ علی بن حمزه فرمود: من نیز می‌گویم اگر از سوی هارون به من گزندی برسد، من امام نخواهم بود.
دوران خلافت هارون در سال ۱۹۳ ه‍ . ق پایان یافت. زمامداری به «امین» واگذار شد و چهار سال و اندی بیش نگذشت که آن هم به کشمکش دو برادر یعنی امین و مأمون انجامید. در این مدت، اوضاع به حد کافی آشفته بود. در نتیجه فرصتی پدید نیامد، تا دستگاه خلافت خود را با امام و آل علی درگیر کند. امین در جنگ با سپاه مأمون کشته شد. عهد مأمون، فرا رسید. مأمون بیش از همه به خلافت می‌اندیشید. او اولین مانع را که وجود برادرش بود از میان برداشت و اکنون باید با تمام توان، موانع و مشکلات حکومت خود و حاکمیت عباسیان را یکی پس از دیگری برطرف سازد.
مأمون برای این منظور مانند دیگر زمامداران عباسی عمل نکرد. وی نه روش سفاح را پیشه ساخت که احمد امین درباره‌اش آورده است: «… زندگیش سراسر خونریزی و سیاستش نابود ساختن مخالفان بود.»
و خوارزمی می‌نویسد: «… این ابومجرم (پدر گنهکار) بود که بر علویان تسلط یافت، نه ابومسلم (پدر مسلمان). این مرد (سفاح) علویان را زیر هر سنگ و کلوخی که می‌یافت، می‌کشت و در هر دشت و کوهستانی به تعقیب آنان می‌پرداخت.»
و نه همچون منصور، دست به کشتار فرزندان فاطمه(س) زد و از سرهای قربانیان علوی موزه‌ای فراهم آورد و در پاسخ عمویش عبدالصمدبن علی که از وی پرسید: چرا در قاموس حکومتی تو، واژه عفو و گذشت، مفهوم ندارد؟ گفت: ما در میان مردمی به سر می‌بریم که دیروز ما را به یاد دارند و می‌دانند ما در گذشته رعیتی بیش نبوده‌ایم و اکنون زمامداری را به دست آورده‌ایم. اینک جز با به کار گرفتن مجازاتها نخواهیم توانست هیبت خود را برای ایشان به نمایش گذاریم.»
و هم او (منصور) بود که ویران ساختن مرقد امام حسین(علیه السلام) را بدعت نهاد و علویان را در سینه دیوار به میخ می‌کشید…
و سرانجام مهدی، هادی و رشید نیز یکی پس از دیگری همان سیاست را با ابزار مختلف تداوم بخشیدند. یکی چون مهدی از حریه تکفیر بهره جست و حتی بی‌گناهان را از دم تیغ گذراند و دیگری چون هادی که بر خرد و کلان، زن و مرد و… رحم نداشت و یا رشید که به گفته خوارزمی، درخت نبوت را از شاخ و برگ برهنه کرد و نهال امامت را از بن برآورد. او سوگند یاد کرده بود که: «فرزندان ابوطالب را تحمل نخواهم کرد. آنها و پیروانشان را خواهم کشت.»
موسی بن جعفر(علیه السلام) را نیز هم او به شهادت رسانید.
آری، مأمون روشی جز دیگر خلفای عباسی را برگزید. او حل همه مشکلات و رفع موانع موجود را در اقدامی دیگر می‌دانست که برای انجام این مهم، لازم بود امام رضا(علیه السلام) را از مدینه به مرو فرا خواند و آنگاه تصمیمات از پیش تعیین شده را به مرحله اجرا گذارد.
بنابراین، سفر امام که بخش مهمی از زندگانی امام رضا(علیه السلام) را تشکیل می‌دهد، سفری به میل ایشان نبود، چه این که پس از انجام این هجرت و با گذشت زمان، پرده از روی بسیاری حقایق برداشته شد و اهداف مأمون از فراخوانی روشن شد.
شخصیت اخلاقی امام رضا علیه‌السلام

می‌دانیم که پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) در اخلاق نمونه بود، تا جایی که خدایش در مقام ستایش پیامبر او را به خلق نیکو و عظیمش یاد کرده، رمز موفقیت او را نیز اخلاق ارزنده وی می‌داند.
امامان نیز تجلی اخلاق پیامبر بودند، به گونه‌ای که هرکس آنان را می‌دید، بی‌اختیار به یاد رسول اکرم(صلی الله علیه واله) می‌افتاد. حضرت رضا (علیه السلام) نیز در زندگی فردی و اجتماعی چنین بود که خلق والای پیامبر را حکایت می‌کرد و به گفته شاعر:
یمثل النبی فی اخلاقه فانه النابت من اعراقه
له کرامات و مکرمات فی صفحات الدهر بینات
شهود صدق لسمو ذاته کانه النبی فی صفاته
در اخلاق او پیامبر جلوه‌گر می‌شود. چرا که او برخاسته از ریشه‌های نبوی است.
از او نشانه‌هایی اعجازآمیز و ارزشهایی در اوراق تاریخ و بستر روزگاران، متجلی است و گواهانی راستین بر بزرگی او گواهند. گویا او آینه تمام نمای اخلاق و صفات پیامبر است.
ابراهیم بن عباس که از دیرزمان محضر امام را درک کرده و از آن منبع فیض الهی، بهره‌ها برده بود، درباره روش اخلاقی امام می‌گوید: «هیچ‌گاه ندیدم آن حضرت، با سخن خود کسی را مورد اهانت و آزار قرار دهد و یا آن که کلام کسی را قبل از آن که سخن او پایان یابد، قطع کند. نیاز نیازمندان را برآورده می‌ساخت، هرگز در حضور دیگران به چیزی تکیه نمی‌داد، پای خود را نزد کسی دراز نمی‌کرد، با خدمتکاران به نرمی سخن می‌گفت، در جمع، با صدای بلند نمی‌خندید و در حضور دیگران آب دهان را بیرون نمی‌انداخت.»
ابن ابی عباد، وزیر مأمون، شیوه زندگی امام را چنین یادآور شده است: «حضرت علی بن موسی(علیه السلام) در تابستان روی حصیر می‌نشست و فرش او در زمستان نوعی پلاس بود، دور از چشم مردم جامه خشن می‌پوشید و هنگام رویارویی با مردم، لباس معمولی می‌پوشید تا خودنمایی به زهد، تلقی نشود.»
عطر اخلاق امام، در نسیم شعر شاعران

ابونواس، از ادیبان و شعرای معروف عصر امام رضا(علیه السلام) است. وی که در ادبیات و شعر، شهره و نامدار زمان خود بوده است، با تمام توان ادبی که داشت، از ستودن امام اظهار ناتوانی کرد. ابن طولون می‌نویسد: «برخی از اصحاب به ابونواس اعتراض داشته، چنین گفتند: تو درباره شراب، کوه و دشت، موسیقی و… شعر سروده‌ای، تو را چه شده است که درباره موضوعی مهم، یعنی شخصیت والای امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) تاکنون چیزی نگفته و شعری نسروده‌ای؟ با آن که معاصر امام نیز هستی و او را بخوبی می‌شناسی.
ابونواس در پاسخ چنین گفت: والله ما ترکت ذلک الا اعظاما له و لیس یقدر مثلی ان یقول مثله.
سوگند به خدا که بزرگی او مانع این کار شده است. چگونه کسی چون من، درباره شخصیتی چون او مدح تواند کرد.
آنگاه ابیات زیر را سرود:
قیل لی انت اوحد الناس طرا فی فنون من الکلام النبیه
لک فی جوهر الکلام بدیع یثمر الدر فی یدی مجتبیه
فعلام ترکت مدح ابن موسی والخصال التی تجمعن فیه
قلت لا اهتدی لمدح امام کان جبریل خادماً لابیه
چکیده سخن او چنین است: از من نخواهید او را بستایم، مرا توان آن نیست تا از کسی که جبرئیل خدمتگزار آستان پدر اوست مدح گویم.
قصیده‌ای به او منسوب است که در مرو چون چشمش به حضرت رضا(علیه السلام) افتاد، آن را سرود و گفت:
مطهرون نقیات ثیابهم تجری الصلاه علیهم اینما ذکروا
من لم یکن علویا حین تنسبه فماله فی قدیم الدهر مفتخر
فانتم الملأ الاعلی و عندکم علم الکتاب و ما جاءت به السور
امامان معصوم(علیه السلام)، پاکیزگان و پاکدامنان هستند که هرگاه نامی از ایشان به میان آید، بر آنان درود و تحیت فرستاده خواهد شد.
کسی که انتسابش به سلاله پاک علی نرسد، در روزگاران دارای مجد و افتخار نیست.
براستی که شما در جایگاه بلندی قرار دارید و علم کتاب و مضامین سوره‌های قرآن نزد شماست.
ابن صباغ مالکی درباره حضرتش می‌نویسد: «حضرت از مناقبی والا و صفاتی پسندیده برخوردار است. نفس شریفش پاک، هاشمی نسب و از نژاد پاک نبوی است.»
بعد از جریان ولایتعهدی، روزی عبدالله بن مطرف بن هامان بر مأمون وارد شد. حضرت رضا(علیه السلام) نیز در مجلس حضور داشت. خلیفه رو به عبدالله کرد و گفت: درباره ابوالحسن علی بن موسی الرضا چه می‌گویی؟
عبدالله گفت: «چه بگویم درباره کسی که طینت او با آب رسالت سرشته شده و ریشه در گوارای وحی دوانیده است. آیا از چنین ذاتی جز مشک هدایت و عنبر تقوا می‌تواند ظاهر شود؟»
اخلاق امام در بیان روایات

ـ او بسیار به مستمندان رسیدگی می‌کرد.
ـ به دادن صدقه بویژه در شبهای تار و به صورت پنهانی بسیار مبادرت می‌کرد.
ـ با خدمتگزارانش کنار یک سفره می‌نشست و غذا می‌خورد.
ـ هیچ فرقی میان غلامان و اشراف و اقوام و بیگانگان نمی‌گذارد، مگر براساس تقوا.
ـ همواره متبسم و خوش رو بود.
ـ بهترین بخش غذای خود را قبل از تناول، برای گرسنگان جدا می‌ساخت.
ـ با فقرا می‌نشست.
ـ در تشییع جنازه شرکت می‌جست.
ـ خدمتکاری را که مشغول خوردن غذا بود، به خدمت فرا نمی‌خواند.
ـ با صدای بلند و با قهقهه هرگز نمی‌خندید.
ـ رفع نیاز مؤمنان و گره‌گشایی از ایشان را بر دیگر کارها مقدم می‌داشت.
ـ روی حصیر می‌نشست.
ـ قرآن زیاد تلاوت می‌کرد.
ـ با گفتارش دل کسی را نرنجانید.
ـ سخن هیچ‌کس را ناتمام نمی‌گذاشت و نمی‌شکست.
ـ هیچ نیازمندی را تا حد امکان رد نکرد.
ـ پای خود را هنگام نشستن در حضور دیگران دراز نمی‌کرد.
ـ در حضور دیگران همواره از دیوار فاصله داشت و هیچ‌گاه تکیه نزد.
ـ همواره یاد خدا بر زبان جاری داشت.
ـ از اسراف و تبذیر سخت پرهیز داشت.
ـ به مسافری که پول خود را تمام و یا گم کرده بود، بدون چشمداشت، هزینه سفر می‌داد.
ـ در دادن افطاری به روزه‌داران کوشا بود.
ـ به عیادت بیماران می‌رفت.
ـ در معابر عمومی، آب دهان خود را نمی‌انداخت.
ـ از میهمان شخصاً پذیرایی می‌کرد.
ـ هنگامی که بر جمعی کنار سفره وارد می شد، اجازه نمی‌داد تا برای احترام وی از جای برخیزند.
ـ به سخن دیگران که وی را مورد خطاب قرار داده، از او پرسشی داشتند، با دقت کامل گوش می‌داد.
ـ خویش را به بوی خوش معطر می‌کرد، بخصوص برای نماز.
ـ به نظافت جسم و لباس بویژه موی سر توجه داشت.
ـ قبل از غذا دستها را می‌شست و با چیزی خشک نمی‌کرد، بعد از غذا نیز آنها را می‌شست و با حوله‌ای خشک می‌کرد.
ـ اگر غذایی از حد نیاز زیاد می‌آمد، آن را هرگز دور نمی‌ریخت.
ـ در حضور دیگران به تنهایی چیزی نمی‌خورد.
ـ بسیار بردبار و شکیبا بود.
ـ کارگری را که به مبلغ معین اجیر می‌کرد، در پایان افزون بر مزدش به او عطا می‌کرد.
ـ با همگان با رأفت و خوشرویی روبرو می‌شد.
ـ بسیار فروتن بود.
ـ به فقرا و بیچارگان بسیار می‌بخشید و آن را برای خود پس‌انداز می‌دانست.
این همه که یاد شد، بی‌گمان خوشه‌ای از خرمن شخصیت اخلاقی آن امام بزرگ است و نه تمام آن.
زندگانی سیاسی امام رضا(علیه السلام)

امام رضا(علیه السلام) در عصر امامت خویش، با خلفایی چند از عباسیان، معاصر بوده‌اند؛ هر چند، تنها در دوران زمامداری مأمون، شرایط دشواری پدید آمد که امام را به موضعگیری واداشت.
مدت ده سال از امامت هشتمین امام با دوران خلافت هارون مقارن بود. در آن دوره ده ساله، هارون به دلیل بحرانهایی که حکومت با آن روبرو بود، هیچ‌گاه خود را رویاروی امام قرار نداد.
هارون، نگران آینده

هارون در سالهای پایانی عمر خود، به حکومت عباسیان و آینده آن می‌اندیشید. به همین منظور در سال ۱۷۵ ه‍ . ق، فرزندش محمد امین را که هنوز بیش از پنج سال از عمرش نگذشته بود، برای جانشینی پس از خود معرفی کرد.
هفت سال بعد، یعنی در سال ۱۸۲ ه‍ . ق، با معرفی عبدالله مأمون به جانشینی امین، در تثبیت حکومت عباسی کوشید. هارون در سال ۱۸۶ ه‍ . ق، همراه فرزندانش، امین، مأمون و مؤتمن، عازم حج شد. در آن جا، عهدنامه‌ای را در حضور شخصیتها و رجال سیاسی، قضایی و نظامی به امضای دو فرزندش امین و مأمون رساند و نسخه‌ای از آن را درون کعبه به دیوار آویخت. در این قرارداد، ضمن معرفی فرزندانش برای اداره دستگاه خلافت، یکی پس از دیگری، از آنان پیمان گرفت که نقض عهد نکنند. آنگاه هارون دستور داد تا متن آن را، برای حاضران در موسم حج بخوانند تا پس از بازگشت حاجیان، موضوع جانشینی امین و مأمون میان همه مردم منتشر شود.
در پی این اقدام، هارون ضمن تقسیم هدایا و عطایای فراوان میان مردم مدینه، دستور داد، تا به موجب سندی، کشور پهناور اسلامی آن روز را میان امین، مأمون و مؤتمن قسمت کنند. ولی از آن جا که هرگاه حکومت با قدرت طلبی و حرص و آز و بی‌تقوایی همراه گردد، همه عهدها و ارزشها نادیده گرفته می‌شود، تدابیر هارون در جهت همسازی امین و مأمون و هماهنگی آنان در سیطره بر ممالک اسلامی چندان دوام نیافت و برادری آنان به دشمنی کشیده شد.
مرگ هارون و پیامدهای آن

سرانجام هارون در سال ۱۹۳ ه‍ . ق، در طوس درگذشت. دیری نپایید که میان دو برادر، نزاع بر سر قدرت در گرفت. پدر که بارها شعار «الملک عقیم» را سر داده بود، اینک پسران او نیز همان منطق سیاسی را دنبال می‌کردند.
اختلاف دو برادر، که با دستهای پشت پرده هدایت می‌شد، سرانجام امین را بر آن داشت تا در اوایل سال ۱۹۵ ه‍ . ق، برادرش مأمون را از ولایتعهدی خلع نماید، تا راه برای سلطه و حکومت مطلقه و بی‌چون و چرای خویش، هموار شود. از سوی دیگر، مأمون نیز که تربیت یافته شیوه هارونی بود، نمی‌توانست حکومت را به راحتی از دست بدهد. از این رو درصدد چاره‌جویی و رویارویی بر آمد و نتیجه آن چیزی جز لشکرکشی نبود. سپاهی از خراسان و لشکری از بغداد راهی «ری» شدند، که در این نبرد، لشکر امین ناباورانه شکست را پذیرا شد. در هجوم دیگری، طرفداران مأمون راهی بغداد شده، صحنه دشواری را برای امین و دستگاه حکومت او فراهم ساختند که برای آنان هیچ‌گونه راه گریزی نبود. امین از طاهر، فرمانده سپاه مأمون خواست تا با فرستادن نامه‌ای از مأمون برای او امان بخواهد. امین گفت: «اگر برادرم مرا مورد عنایت و بخشش قرار داد، شایسته است، زیرا او اهل تفضل است و اگر مرا کشت، ننگ نخواهد بود، زیرا جوانمردی، جوانمردی را شکسته و شمشیری، شمشیری را بریده است. البته چنانچه درندگان مرا پاره پاره کنند، نزد من گواراتر است از آن که سگی مرا نجات دهد.»
سرنوشت امین

فرمانده سپاه مأمون به درخواستهای امین، وقعی ننهاد و سرانجام وی را دستگیر کرد و در حادثه حمله چند مرد مسلح با ضرباتی چند، امین از پای درآمد. بدین ترتیب طومار زندگی امین برچیده شد و بغداد سقوط کرد و این آغازی بود بر سلطه مأمون بر بغداد و دیگر بلاد اسلامی. هر چند مأمون در این نبرد به پیروزی بزرگی دست یافت، ولی بدون شک، حکومتی پرفراز و نشیب را پیش روی داشت، زیرا از نظر عباسیان و هوادارانشان، امین خلیفه قانونی پس از هارون بود و آنان او را به عنوان ولی امر، شناخته و اطاعت او را بی‌چون و چرا بر خود لازم می‌دانستند. از سوی دیگر، امین از امتیاز دیگری نیز برخوردار بود، زیرا او فرزند زبیده بود و زبیده، نزد هارون و در نظر مردم، منزلت خاصی داشت. بنابراین، حرکت نظامی مأمون نمی‌توانست پشتوانه لازم مردمی را دارا باشد. از این رو هنگامی که سر بریده امین را نزد مأمون آوردند، فضل بن سهل که نقشی اساسی در زمینه‌سازی و هدایت نبرد خونین بغداد داشت، گفت: «شمشیرها و زبانهای مردم علیه ما به کار افتاد.»
مأمون چون این سخن را شنید، گفت: «دیگر کار از کار، گذشته است، برای نجات از این باتلاق و پوزش از آن چاره‌ای بیندیش.»
از این رو، هنگامی که نامه زبیده، به دست مأمون رسید، وی گفت: «من همان سخن را می‌گویم که علی بن ابی طالب(علیه السلام) در مورد قتل عثمان گفت، که سوگند به خدا من او را نکشتم. من نیز سوگند می‌خورم که کشنده امین نیستم؛ نه گفته‌ام، نه به این قتل راضی بوده و نه به انجام آن فرمان داده‌ام.»
زمامداران مأمون

مأمون در پانزدهم ربیع الاول سال ۱۷۰ ه‍ . ق در یاسریه، متولد شد. مادرش، یکی از کنیزان هارون به نام مراجل از اهالی بادغیس بود. او در دوران خلافت برادرش امین، بر بخش شرقی خطه اسلامی، حکومت می‌کرد، ولی پس از کشته شدن برادرش امین، زمامداری گسترده او در سال ۱۹۸ ه‍ . ق آغاز شد. بدین سان اگر دوران سلطه او بر شرق بلاد اسلامی آن روز را نیز به شمار آوریم، مأمون متجاوز از بیست سال بر مسند خلافت تکیه زده است.
ویژگیهای مأمون

وی هفتمین خلیفه عباسی است و نسبت به برادرش و نیز در مقایسه با دیگر خلفای عباسی، از ویژگیهایی برخوردار بوده است. برای روشن شدن این مطلب، دیدگاههای بسیاری را از نظرتان می‌گذرانیم:
ـ سیوطی در شرح حال او می‌نویسد: «مأمون، از نظر دوراندیشی، اراده استوار، بردباری، دانش، زیرکی، بزرگی، شجاعت و جوانمردی، بر تمام خلفای عباسی برتری داشت.»
ـ احمد امین مصری می‌نویسد: «مأمون در عین حال که در مجالس عیش و نوش شرکت می‌جست، به کتاب و فلسفه و بحث و جدل و مناظره علمی و مباحث فقهی و… علاقه شدید داشت.»
ـ ابن الندیم از مأمون با عنوان «داناترین خلفا به فقه و کلام» یاد می‌کند. وی مردی زیرک بود و چهره‌ای بس پیچیده داشت. گاهی چونان دینداری دلسوز ظاهر می‌شد، مردم را به علت کوتاهی در امر اقامه نماز و فرو رفتن در لذات و پیروی از شهوات نکوهش می‌کرد و آنان را از عذاب الهی می‌ترساند. و زمانی خودش در بزم عیش و نوش و مجلس لهو و لعب، شرکت می‌جست.
روزی ادعای تشیع می‌کرد و وجودش را لبریز از دوستی و عشق به علی نشان می‌داد و در فاصله اندکی، نقاب از چهره برگرفته، تا آن جا پیش رفت که حاضر نبود حتی از حجاج بن یوسف، آن عنصر تبهکار و جلاد، خرده گیرند.
از آن جا که شناخت شرایط سیاسی عصر امام علی بن موسی(علیه السلام)، پیوند تنگاتنگی با شناخت ویژگیهای حاکمان آن عصر دارد، ناگزیر باید توجه بیشتری را در این باره معطوف داریم.
مأمون و دشواریهای حکومت

نخستین مسأله‌ای که باید بدان توجه شود، جلب بیعت مردم، در جای جای سرزمین پهناور اسلامی است؛ مردمی که عموماً از بیعت با وی گریزانند. مأمون نتوانست بیعت مردم بغداد و کوفه را به دست آورد، همچنان که از جلب نظر اهل مدینه، مکه و بصره نیز محروم ماند، زیرا اهل بلاد اسلامی، اگر از شیعیان و علویان بودند، اصولاً با خاندان عباسی همساز نبودند و اگر هم از عباسیان بودند، قتل امین را جرم دانسته، آن را قابل توجیه نمی‌شمردند.
دومین مشکلی که مأمون با آن روبرو بود، ناآرامیهای موجود، در گوشه و کنار مملکت اسلامی بود، بویژه برخی قیامها که نفوذ و گستردگی خاصی داشت.
در مکه، محمدبن جعفر، معروف به دیباج؛ در مدینه، محمدبن سلیمان بن داوود؛ در واسط، جعفربن محمد؛ در مداین، محمدبن اسماعیل؛ در کوفه، ابوسرایا و… به هر نقطه که نظر می‌شد، انقلابی بود و چنین حرکتهایی، خطر جدی بود که نه تنها خلافت مأمون، بلکه حکومت عباسیان را تهدید می‌کرد.
سومین مشکل بزرگی که مأمون را همواره نگران می‌داشت، شخصیت برجسته و ممتاز و مورد توجه مردم، یعنی علی بن موسی الرضا(علیه السلام) بود و نشانه‌ها از این واقعیت حکایت دارد که مأمون، به نقش سیاسی و اجتماعی و دینی امام، بیش از هر انقلاب یا نهضتی که در جریان بود، اهمیت می‌داد و آن را برای حاکمیت خود تهدید به شمار می‌آورد.
به هر حال، مأمون می‌بایست چاره‌ای اندیشد، تا اعتماد بنی عباس را جلب کند و فریاد انقلابیون را خاموش سازد و ذهنیت جامعه را در مورد قتل برادرش امین، تغییر دهد و از سوی امام رضا(علیه السلام) آسوده خاطر شود. از جمله راه‌حل‌های او که می‌توانست ذهن جامعه علمی را مشغول دارد و عوام را به تواضع بکشاند، تشکیل جلسات و محافل علمی بود.
اما این کار بسنده نبوده و مأمون پس از مشاوره با کسانی چون فضل بن سهل، به این نتیجه رسید که طرحی نو در فضای سیاسی جامعه در افکند و از احساسات مذهبی و علایق دینی مردم علیه مذهب و مردم استفاده کند. طرح جدید مأمون، اظهار ارادت به خاندان نبوت بود، در حالی که هرگز به آنان علاقه نداشت و معتقد بود خط مشی صحیح همان است که معاویه، آن را دنبال می‌کرد؛ آنچه خود می‌خواست انجام می‌داد، چه مردم بخواهند یا نخواهند.
برخوردهای دوگانه وی، که در اسناد تاریخی به چشم می‌خورد، بر همین اساس استوار بوده است. همه خلفای اموی و عباسی و بویژه مأمون، مدعی رهبری جامعه اسلامی بوده، سیاست خود را گرفته شده از دیانت می‌نمایاندند و اطاعت بی‌چون و چرای مردم را از خود و حکومتشان خواستار بودند، زیرا خودشان را مصداق «اولوالامر» می‌دانستند که قرآن به اطاعت از آنان فرمان داده است.
افسانه تشیع مأمون

از جمله تدابیر مأمون در جهت ایجاد فضای جدید سیاسی و بر هم زدن معادلات پیشین و مبهم ساختن مسائل در نگاه توده مسلمانان، اظهار تشیع و ارادت به اهل بیت(علیه السلام) بود.
کسانی که مأمون را علاقه‌مند به خاندان پیامبر معرفی کرده‌اند، بیشتر به اظهارات وی در سخنرانیها، مناظره‌ها، قصیده‌ها و… استناد جسته‌اند که در مواردی چند، او به برتری علی بن ابی طالب(علیه السلام) اعتراف کرده، یا مؤلفان شیعه را مورد حمله قرار داده است. علاوه بر این، برخی عملکردهای وی نیز مانند: خوشرفتاری با علویان، بازگرداندن فدک یا تفویض ولایتعهدی به امام رضا(علیه السلام) را مؤید اظهارات خلیفه دانسته‌اند.
مسعودی می‌نویسد: «مأمون همواره اظهار تشیع می‌کرد و خود را شیعه می‌نمود.»
ـ ابن جوزی قصیده‌ای از مأمون آورده است که در آن می‌گوید:
الام علی حب الوصی ابی الحسن
و ذلک عندی من عجائب ذی الزمن
خلیفه خیر الناس و الاول الذی
اعان رسول الله فی السروالعلن
من به خاطر دوستی جانشین پیامبر(صلی الله علیه واله)، علی(علیه السلام)، سرزنش می‌شوم، در حالی که سرزنش از شگفتیهای روزگار است.
او جاشین بهترین مردم است و او نخستین شخصی است که پیامبر را در نهان و آشکار، یاری کرده است.
در قصیده دیگری از مأمون آمده است:
لا تقبل التوبه من تائب
الا بحث بن ابی طالب
اخو رسول الله حلف الهدی
و الاخ فوق الخل و الصاحب
ان جمعا فی الفضل یوما فقد
فاق اخوه رغبه الراغب
فقدم الهادی فی فضله
تسلم من اللائم و العائب
ان مال ذو النصب الی جانب
ملت مع الشیعی فی جانب
اکون فی آل نبی الهدی
خیر نبی من بنی غالب
حبهم فرض نؤدی به
کمثل حج لازم واجب
توبه هیچ توبه کننده‌ای پذیرفته نیست، مگر به خاطر محبت فرزند ابی طالب(علی) برادر رسول خدا(صلی الله علیه واله) و هم‌پیمان او در هدایتگری، و این در حالی است که برادر، برتر از دوست و همراه است.
اگر روزی هم برادر و دوست، در فضیلت مقایسه شوند، برادر تفوق یابد.
پس آن شخصیت هدایتگر را در فضیلت مقدم‌دار، تا از ملامتگران و عیبجویان در امان مانی.
اگر ناصبیان و دشنام دهندگان به علی(علیه السلام) به جانبی تمایل یابند، من همراه با شیعیان به جانب دیگر متمایل خواهم بود.
در زمره آل پیامبر خواهم بود، او که بهترین پیامبر از فرزندان «غالب» است.
محبت آنان واجب است، به آن وفادار خواهیم بود، چونان حج که لازم و واجب است.
در تاریخ، قصیده‌های بسیاری از این دست، به نام او ثبت است. وی ضمن قصیده‌ای، درباره متصدیان خلافت، پس از پیامبر(صلی الله علیه واله) یعنی شیخین (ابوبکر و عمر) گفته است:
بأیه خطه و بای معنی
تفضل ملحدین علی علی
علی اعظم الثقلین حقاً
و افضلهم سوی حق النبی
بر چه مبنا و منطقی باید آن دو ملحد برتر از علی به شمار آیند.
علی براستی که از میان دو یادگار گرانبهای پیامبر بزرگترین است و جز بر پیامبر بر همه ایشان برتری دارد.
مأمون به دلیل سخنانی چند، از این قبیل، مورد لعن بعضی مورخان و عالمان اهل سنت، قرار گرفته است و از این‌گونه اظهارات او به عنوان گناه بزرگ و نابخشودنی، یاد کرده‌اند.
اعتراف مأمون به مناقب امام علی(علیه السلام)
مأمون در نامه‌ای که از مرو، پس از جریان ولایتعهدی و در پاسخ نامه عباسیان، به بغداد ارسال داشته، مناقبی از حضرت علی بن ابی طالب(علیه السلام) را بازگو کرده است. از جمله در آن نامه، موارد زیر را به عنوان ارزشهای وجودی امام شمرده است.
ـ حمایت و پشتیبانی از پیامبر در همه احوال؛
ـ ایثار جان در راه حفظ پیامبر در مواقع مختلف؛ مثل لیله المبیت؛
ـ برتری او در میدان جهاد با مشرکان؛
ـ برتری او در شناخت قرآن و احکام الهی؛
ـ دارا بودن ولایت مطلقه الهیه که در غدیر به او اعطا شد؛
ـ باز بودن در خانه علی(علیه السلام) به مسجد پیامبر، در حالی که پیامبر فرمان بستن همه درها را داده بود؛
ـ فتح خیبر؛
ـ یکه تاز بودن در جنگ احزاب، و نیز قتل عمروبن عبدود؛
ـ بستن عقد اخوت و برادری پیامبر با وی؛
ـ ازدواج با فاطمه(س) دخت گرامی پیامبر؛
ـ نزول آیاتی از قرآن، در شأن او و خانواده‌اش؛
ـ حضور او همراه پیامبر در رخدادهایی چون مباهله؛
علاوه بر آنچه گذشت، نوع برخورد مأمون با علویان و بازگرداندن فدک به فرزندان فاطمه(س) و تفویض ولایتعهدی به امام رضا(علیه السلام)، که هیچ یک از این دو حرکت وی، در عصر دیگر زمامداران اموی و عباسی، سابقه نداشته، داستان تشیع مأمون را در ذهن ساده ناآگاهان قوت بخشیده است. رد فدک
یعقوبی در این مورد می‌نویسد: «گروهی از فرزندان امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) نزد مأمون آمده، مدعی شدند که فدک، حق زهرا(س) مادر ماست، رسول خدا آن را به عنوان «نحله» و هدیه در زمان حیات خود، به دخترشان بخشیده‌اند. لکن ابوبکر، در نخستین روزهای حکومت خود، حق مالکیت را از مادر ما سلب، و فدک را جز اموال عمومی اعلام کرد. آنگاه فاطمه در مقام احقاق حق خویش برآمد، خلیفه از او درخواست گواه کرد. او علی(علیه السلام) و حسنین(علیه السلام) و ام ایمن را گواه قرار داد. ابوبکر نپذیرفت و بدین صورت، فرزندان زهرا از حق مسلم خود محروم شدند و دیگران از منافع آن بهره بردند. اکنون ما برای مطالبه حق خود نزد تو آمده‌ایم.
مأمون دستور داد تا اجلاسی با حضور فقیهان تشکیل شود. وی پس از اثبات حقانیت فرزندان فاطمه(س) سندی نوشت و فدک را به این خاندان بازگرداند. مأمون سند را به «محمدبن یحیی بن حسین بن زیدبن علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب» و «محمدبن عبدالله بن حسن بن علی بن حسین بن علی بن ابی‌طالب» تسلیم کرد.
ابن ابی الحدید معتزلی، شارح نهج‌البلاغه نیز داستان بازگرداندن فدک را با نقل دیگری بیان کرده، و بازگشت آن را به خاندان رسالت از ابتکارهای مأمون می‌داند.
او می‌افزاید: «وقتی مأمون دستور داد تا سند آن را برای اولاد فاطمه(س) بنویسند، دعبل خزاعی برخاست و قصیده معروف خود را خواند که با بیت زیر آغاز می‌شود:
اصبح وجه الزمان قد ضحکا
برد مأمون هاشم فدکا
چهره زمان خندان شد، آن گاه که مأمون فدک را به بنی هاشم باز گرداند.
نقدی بر افسانه تشیع مأمون
یکی از مسائلی که پیشتر گذشت، اعترافات صریح مأمون به برتری علی بن ابی طالب(علیه السلام) بود. مسأله افضل بودن امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در ابعاد مختلف، امری است که نزد شیعه و سنی، قطعی و مسلم است. حتی خلفا در مواقعی صریحاً به این امر اعتراف داشته‌اند و این اعتراف دلیل بر تشیع آنان نمی‌تواند باشد. همچنان که پیش از مأمون دیگرانی نیز به برتری امامان بویژه برتری حضرت علی(علیه السلام) اذعان داشته‌اند.
روزی مأمون خود شاهد بود که پدرش هارون تجلیل فراوانی از موسی بن جعفر(علیه السلام) به عمل آورد. با شگفتی از پدر علت را پرسید. هارون ضمن بر شمردن فضایل امام موسی بن جعفر(علیه السلام)، گفت: «من پیشوای ظاهری جامعه هستم که به قهر و غلبه به حکومت رسیده‌ام و موسی بن جعفر(علیه السلام) براستی امام و پیشوای مردم است. سوگند به خدا ای فرزندم که او از من و از همه مردم و خلق خدا سزاوارتر است که جانشین پیامبر باشد.»
پس این تنها مأمون نیست که در مدح علی(علیه السلام) و خاندانش شعر سروده است، بلکه افرادی چون امام شافعی و دیگران نیز ستایشگر علی(علیه السلام) بوده‌اند، در حالی که هیچ یک از آنان شیعه شناخته نشده‌اند.
موضعگیری دوگانه

بسیار اتفاق افتاده است که مأمون در مورد افرادی، موضعگیری متفاوت داشته است. هرثمه، فضل بن سهل، علی بن موسی الرضا(علیه السلام) و… روزی مورد حب خلیفه و زمانی مورد غضب او بوده‌اند و این دوستیها و دشمنیها چندان پایدار نبوده، بلکه به موقعیت حکومتی و شرایط سیاسی اجتماعی خلیفه بستگی داشته است. گواه صادق این سخن، مقایسه میان موضعگیری‌های مأمون در خراسان و سیاست او به هنگام رسیدن به بغداد است که در هر مورد با مقتضیات و مصالح موجود هماهنگ بوده است. او در مرو بشدت اظهار دوستی علی بن ابی طالب(علیه السلام) را مبنا قرار داده و خلفا را مورد لعن قرار می‌دهد، ولی هنگامی که به بغداد می‌آید، با خواندن قصیده‌هایی، موضعگیری تازه‌ای را به نمایش می‌گذارد:
اصبح دینی الذی ادین به
و لست منه الغداه معتذراً
حب علی بعد النبی و لا
اشتم صدیقاً و لا عمراً
ثم بن عفان فی الجنان مع
الابرار ذاک القتیل مصطبراً
الا ولا اشتم الزبیر و لا
طلحه ان قال قائل غدراً
و عایشه الام لست اشتمها
من یفتریها فنحن منه براء
دینی که بدان معتقدم و روز قیامت هیچ‌گاه از آن پوزش نخواهم خواست، آن است که علی(علیه السلام) را بعد از پیامبر دوست می‌دارم و ابوبکر و عمر را دشنام نخواهم گفت و نه عثمان بن عفان را که کشته شد با شکیبایی و اکنون در بهشت با نیکان است. زبیر و طلحه را نیز دشنام نخواهم داد، هر چند گویند که آنان عهدشکنی کردند و سرانجام عایشه ام المؤمنین را نیز مورد دشنام قرار نمی‌دهم و از کسی که به او بهتان زند، ما بیزاریم.
آیا محتوای این قصیده با گرایش به تشیع سازگار است؟ چگونه است که حتی با طلحه و زبیر به عنوان رهبران «ناکثین»، این چنین متواضعانه برخورد می‌شود؟
جای بسی شگفتی است که مأمون نسبت به حجاج بن یوسف ثقفی که عصاره جنایتها بود، حاضر نیست اشکالی وارد سازد. او می‌گوید: «والله ما استجیز ان انتقص الحجاج بن یوسف.»
به خدا سوگند! که به خود اجازه نمی‌دهم تا بر حجاج بن یوسف ثقفی خرده گیرم.
و نمونه‌هایی از این قبیل در تاریخ زندگانی مأمون بسیار است.
جای شگفتی است که برخی تاریخ‌نگاران، اگر در مورد خاصی، خلیفه، فردی از علویان را مورد عفو قرار داده است، آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده، این اقدام مأمون را نشان شیعه بودن خلیفه بدانند، ولی تعدادی از علویان را که به دستور خلیفه به قتل رسیده‌اند، نادیده انگاشته و این کشتارها را ناسازگار با اعتقاد و دیانت خلیفه ندانند! چگونه است که اظهارات زبانی او در مورد خاندان پیامبر میل او به تشیع را اثبات می‌کند، ولی برخورد ناخوشایند او با علی بن موسی الرضا(علیه السلام) تا به شهادت رسانیدن امام، ضدیت او با تشیع را روشن نمی‌سازد!
عبدالله بن موسی که یکی از علویان مشهور عصر مأمون است و همواره با خلیفه در حال مبارزه بوده است، از مکان مخفی خود نامه شدید اللحنی به مأمون دارد و در قسمتی از نامه می‌نویسد: «در این اندیشه بودم که کدام یک از دشمنان زیانش برای اسلام زیادتر است تا به جنگ او بروم. چون دقیق نگریستم، تو را چنین یافتم، زیرا کفار دشمنان شناخته شده اسلام بوده و مسلمانان با آنان می‌جنگند، ولی تو به اسلام تظاهر می‌نمایی و همین سبب شده است تا مردم از جنگ با تو منصرف گردند، در حالی که تو در باطن تیشه به دست گرفته و ریشه‌های اسلام را یک یک قطع می‌کنی… و بدین ترتیب، زیان تو برای اسلام از هر دشمن خطرناکی، سخت‌تر و مؤثرتر است.»
در مورد بازگرداندن فدک نیز باید گفت که این اقدام اختصاص به مأمون نداشته است، بلکه قبل از او، دیگرانی نیز فدک را به آل علی(علیه السلام) و فرزندان فاطمه(س) بازگردانده‌اند که قطعاً شیعه به شمار نمی‌آمده‌اند. پس از آن که فدک از فاطمه(س) گرفته شد، در ردیف اموال عمومی قرار گرفت و مصرف عواید آن تا زمان معاویه تقریباً یکنواخت بود. معاویه تصمیم جدیدی گرفت بدین صورت که یک سوم منافع آن را به «مروان بن حکم» و دو قسمت دیگر را به عمروبن عثمان می‌داد، تا آن که پس از شهادت امام مجتبی(علیه السلام) تمام آن را در اختیار مروان قرار داد.
مروان آن را به فرزندش عبدالعزیز و او به فرزند خود عمربن عبدالعزیز بخشید. عمربن عبدالعزیز چون به خلافت رسید، برای نخستین بار آن را به فرزندان فاطمه(س) باز پس داد. بعد از مدتی با روی کار آمدن یزید بن عاتکه (م ۱۰۵ ه‍ . ق) بار دیگر فدک از تصرف فرزندان فاطمه(س) خارج شد و در طول دوران حکومت امویان در اختیار آنان قرار داشت.
با انقراض دولت امویان و روی کار آمدن عباسیان در سال ۱۳۲ ه‍ . ق، اولین خلیفه عباسی (ابوالعباس سفاح) بار دیگر فدک به فرزندان فاطمه(س) بازگشت، ولی منصور (م ۱۵۸ ه‍ . ق) آن را باز پس گرفت.
مهدی عباسی (م ۱۶۹ ه‍ . ق) بار دیگر آن را به فرزندان فاطمه(س) برگردانید، سال بعد آن را موسی بن مهدی (م ۱۷۰ ه‍ . ق) گرفت و تا عصر مأمون این گونه ماند.
دکتر رفاعی می‌نویسد: «چه بسا رجال سیاسی، برای جلب توجه عامه و پیشبرد اهداف سیاسی و حکومتی خود، به دینی گرایش پیدا می‌کنند، ولی بعد از رسیدن به مقاصد خود، دین را به دینداران وا می‌گذارند.»
وی آنگاه می‌نویسد: «ممکن است مأمون از همین روش استفاده کرده باشد و این نظریه در مذهب مأمون قابل تأیید است.»
ادامه دارد …..
منبع: پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob Donbaler viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

Leave a Reply