This option will reset the home page of this site. Restoring any closed widgets or categories.

Reset

زندگینامه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) (۲)

زندگینامه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) (۲)

10992

منافقین و بیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

ان الذین جاؤا بالافک عصبه منکم لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم لکل مرىء منهم ما اکتسب من الاثم و الذى تولى کبره منهم له عذاب عظیم ۰ لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افک مبین.
آیات به اصطلاح ( افک(است .( افک( دروغ بزرگى ( تهمتى ) است که براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقین براى همسر رسول خدا جعل کردند . داستانش را قبلا به تفصیل نقل کردیم ( ۹ ) . اکنون آیاترا مى خوانیم و نکاتى که از این آیات استفاده مى شود که نکات تربیتى و اجتماعى بسیار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بیان مى کنیم . آیه مى فرماید . ( ان الذین جاؤا بالافک عصبه منکم( آنان که ( افک(را ساختند و خلق کردند , بدانید یک دسته متشکل و یک عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار مى کند که توجه داشته باشید در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتى هستند که دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناکمى باشند , یعنى قرآن مى خواهد بگوید قصه ساختن این ( افک)از طرف کسانى که ساختند روى غفلت و بى توجهى و ولنگارى نبود , روى منظور و هدف بود , هدف هم بى آبرو ساختن پیغمبر و از اعتبار انداختن پیغمبر بود , که به هدفشان نرسیدند . قرآن مى گوید آنها یک دسته به هم وابسته از میان خود شما بودند , و بعد مى گوید این شرى بود که نتیجه اش خیر بود , و در واقع این شر نبود : ( لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم( , گمان نکنید که این یک حادثه سوئى بود و شکستى براى شما مسلمانان بود , خیر , این داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود . حال چرا قرآن این داستان را خیر مى داند نه شر و حال آن که داستان بسیار تلخى بود ؟ داستانى براى مفتضح کردن پیغمبر اکرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اینکه وحى نازل شد و تدریجا اوضاع روشن گردید . خدا مى داند در این مدت بر پیغمبر اکرم و نزدیکان آن حضرت چه گذشت !
این را به دو دلیل قرآن مى گوید خیر است : یکدلیل اینکه این گروه منافق شناخته شدند . در هر جامعه اى یکى از بزرگترین خطرها این استکه صفوف مشخص نباشد , افراد مؤمن و افراد منافق همه در یک صف باشند . تا وقتى که اوضاع آرام است خطرى ندارد .
یک تکان که به اجتماع بخورد اجتماع از ناحیه منافقین بزرگترین صدمه ها را مى بیند . لهذا به واسطه حوادثى که براى جامعه پیش مىآید باطنها آشکار مى شود و آزمایش پیش مىآید , مؤمنها در صف مؤمنین قرار مى گیرند و منافقها پرده نفاقشان دریده مى شود و در صفى که شایسته آن هستند قرار مى گیرند . این یک خیر بزرگ براى جامعه است .
آن منافقینى که این داستان را جعل کرده بودند , آنچه برایشان به تعبیر قرآن ماند ( اثم( بود . ( اثم( یعنى داغ گناه . تا زنده بودند , دیگر اعتبار پیدا نکردند .
فایده دوم این بود که سازندگان داستان , این داستان را آگاهانه جعل کردند نه ناآگاهانه , ولى عامه مسلمین نا آگاهانه ابزار این ( عصبه( قرار گرفتند . اکثریت مسلمین با اینکه مسلمان بودند , با ایمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند بلند گوى این ( عصبه( قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه , که خود قرآن مطلب را خوب تشریح مى کند .
این یک خطر بزرگ است براى یک اجتماع , که افرادش نا آگاه باشند . دشمن اگر زیرک باشد خود اینها را ابزار علیه خودشان قرار مى دهد , یک داستان جعل مى کند , بعد این داستان را به زبان خود اینها مى اندازد , تا خودشان قصه اى را که دشمنشان علیه خودشان جعل کرده بازگو کنند . این علتش ناآگاهى است و نباید مردمى اینقدر نا آگاه باشند که حرفى را که دشمن ساخته ندانسته بازگو کنند . حرفى که دشمن جعل مى کند وظیفه شما این است که همان جا دفنش کنید . اصلا دشمن مى خواهد این پخش بشود . شما باید دفنش کنید و به یک نفر هم نگویید , تا به این وسیله با حربه سکوت نقشه دشمن را نقش برآب کنید ( ۱۰ ) .
فایده دوم این داستان این بود که اشتباهى که مسلمین کردنداین بود که ( مشخص شد)یعنى حرفى را که یک عصبه ( یک جمعیت و یک دستهبه هم وابسته ) جعل کردند , ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنیدند و بعد که به هم رسیدند , گفتند : چنین حرفى شنیدم , آن یکى گفت : من هم شنیدم , دیگرى گفت : نمى دانم خدا عالم است , باز این براى او نقل کرد و نتیجه این شد که جامعه مسلمان , ساده لوحانه و نا آگاهانه بلند گوى یک جمعیت چند نفرى شد .
این داستان ( افک( که پیدا شد یک بیدار باش عجیبى بود . همه چشمها را به هم مالیدند : از یک طرف آنها را شناختیم و از طرفدیگر خودمان را شناختیم . ما چرا چنین اشتباه بزرگى را مرتکبشدیم , چرا ابزار دست اینها شدیم ؟ !…
فایده دومداستان افک همین بود که به مسلمین یک آگاهى و یک هوشیارى داد . در خود قرآن آورد که براى همیشه بماند , مردم بخوانند و براى همیشه درس بگیرند که مسلمان ! نا آگاهانه ابزار قرار نگیر , نا آگاهانه بلندگوى دشمن نباش .
خدا مى داند این یهودیها در درجه اول و بهاییها که ابزار دستیهودیها هستند چقدر از این جور داستانها جعل کردند . گاهى یک چیزى را یکیهودى یا یک مسیحى علیه مسلمین جعل کرده , آنقدر شایع شده که کم کم داخل کتابها آمده , بعد آنقدر مسلم فرض شده که خود مسلمین باورشان آمده است , مثل داستان کتابسوزى اسکندریه .
تاریخجه نبرد مسلمین

مى دانیم که اسلام دین توحید است و براى هیچ مسئله اى به اندازه توحید یعنى خداى یگانه را پرستش کردن و غیر او را پرستش نکردن اهمیتقائل نیست و نسبت به هیچ مسئله اى به اندازه این مسئله حساسیت ندارد . مردم قریش که در مکه بودند مشرک بودند . این بود که یک نبرد پى گیرى میان پیغمبر اکرم و مردم قریش که همان قبیله رسول اکرم بودند در گرفت. سیزده سال پیغمبر اکرم در مکه بودند .
در تمام دوره سیزده ساله مکه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد , تا آنجا که واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت کردند , اما سایرین ماندند و زجر کشیدند . تنها در سال دوم مدینه بود که رخصت جهاد داده شد .
در دوره مکه مسلمانان تعلیمات دیدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ یافت. نتیجه این شد که پس از ورود در مدینه هر کدام یک مبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اکرم که آنها را به اطراف و اکناف مى فرستاد خوب از عهده بر مىآمدند . هنگامى هم که به جهاد مى رفتند مى دانستند براى چه هدفو ایده اى مى جنگند . به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام :
و حملوا بصائرهم على اسیافهم ( ۱۱ ) .
( همانا بصیرتها و اندیشه هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشیرهاى خود حمل مى کردند( .
چنین شمشیرهاى آبدیده و انسانهاى تعلیمات یافته بودند که توانستند رسالت خود را در زمینه اسلام انجام دهند . وقتى که تاریخ را مى خوانیم و گفتگوهاى این مردم را که تا چند سال پیش جز شمشیر و شتر چیزى را نمى شناختند مى بینیم , از اندیشه بلند و ثقافت اسلامى اینها غرق در حیرت مى شویم .
بعداز۱۳سال ,رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند مدینه و در مدینه بود که مسلمین قوت و قدرتى پیدا کردند . جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ کوچک دیگر میان مسلمین که در مدینه بودند با مشرکین قریش که در مکه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمانها فتح خیلى بزرگى نمودند .
غزوه احد

چنانکه مى دانیم , ماجراى احد به صورت غم انگیزى براى مسلمین پایان یافت . هفتاد نفر از مسلمین و از آن جمله جناب حمزه , عموى پیغمبر , شهید شدند . مسلمین در ابتدا پیروز شدند و بعد در اثر بى انضباطى گروهى که از طرف رسول خدا بر روى یک ( تل( گماشته شدند , مورد شبیخون دشمن واقع شدند . گروهى کشته و گروهى پراکنده شدند و گروه کمى دور رسول اکرم باقى ماندند . آخر کار همان گروه اندک بار دیگر نیروها را جمع کردند و مانع پیشروى بیشتر دشمن شدند . مخصوصا شایعه اینکه رسول اکرم کشته شد بیشتر سبب پراکنده شدن مسلمین گشت, اما همین که فهمیدند رسول اکرم زنده است نیروى روحى خویش را بازیافتند .
صلح حدیبیه

پیغمبر اکرم در زمان خودشان صلحى کردند که اسباب تعجب و بلکه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از یکى دو سال تصدیق کردند که کار پیغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است که جنگ بدر , آن جنگ خونین به آن شکل واقع شده و قریش بزرگترین کینه ها را با پیغمبر پیدا کرده اند , وبعد از آن است که جنگ احد پیش آمده و قریش تا اندازه اى از پیغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمین نسبتبه آنها کینه بسیار شدیدى دارند , و به هر حال , از نظر قریش دشمن ترین دشمنانشان پیغمبر , و از نظر مسلمین هم دشمن ترین دشمنانشان قریش است . ماه ذى القعده پیش آمد که به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهلیتنیز این بود که اسلحه به زمین گذاشته مى شد و نمى جنگیدند . دشمنهاى خونى , در غیر ماه حرام اگر به یکدیگر مى رسیدند , البته همدیگر را قتل عام مى کردند ولى در ماه حرام به احترام این ماه اقدامى نمى کردند . پیغمبر خواست از همین سنت جاهلیت در ماه حرام استفاده کند و برود وارد مکه شود و در مکه عمره اى بجا آورد و برگردد . هیچ قصدى غیر از این نداشت . اعلام کرد و باهفتصد نفر و به قول دیگر با هزار و چهارصد نفر – از اصحابش و عده دیگرى حرکت کرد , ولى از همان مدینه که خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود که سوق هدى مى کردند یعنى قربانى را پیش از خودشان حرکت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى شانه قربانى کفش مى انداختند – که از قدیم معمول بود – که هر کسى مى بیند بفهمد که این حیوان قربانى است . دستور داد که اینها که هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حرکت دهند که هر کسى که از دور مى بیند بفهمد که ما حاجى هستیم نه افراد جنگى . زى و همه چیز , زى حجاج بود . از آنجا که کار , مخفیانه نبود و علنى بود , قبلا خبر به قریش رسیده بود . پیغمبر در نزدیکیهاى مکه اطلاع یافت که قریش , زن و مرد و کوچک و بزرگ , از مکه بیرون آمده و گفته اند : ( به خدا قسم که ما اجازه نخواهیم داد که محمد وارد مکه شود( . با اینکه ماه , ماه حرام بود , اینها گفتند ما در این ماه حرام مى جنگیم . از نظر قانون جاهلیت هم کار قریش بر خلافسنت جاهلیت بود . پیغمبر تا نزدیک اردوگاه قریش رفت و در آنجا دستور داد که پایین آمدند . مرتب رسولها و پیامرسانها از دو طرف مبادله مى شدند . ابتدا از طرف قریش چندین نفر به ترتیبآمدند که تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پیغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده ام , کارى ندارم , حجم را انجام مى دهم , بر مى گردم و مى روم . هر کس هم که مىآمد , وضع اینها را که مى دید مى رفت به قریش مى گفت : مطمئن باشید که پیغمبر قصد جنگ ندارد . ولى آنها قبول نکردند و مسلمین ( خود پیغمبر اکرم هم ) چنین تصمیم گرفتند که ما وارد مکه مى شویم ولو اینکه منجر به جنگیدن شود , ما که نمى خواهیم بجنگیم , اگر آنها با ما جنگیدند با آنها مى جنگیم . ( بیعت الرضوان( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پیغمبر بیعت کردند براى همین امر , تا اینکه نماینده اى از طرف قریش آمد و گفت که ما حاضریم با شما قرار داد ببندیم . پیغمبر فرمود : من هم حاضرم . پیغامهایى که پیغمبر مى داد پیغامهاى مسالمت آمیزى بود . به چند نفر از این پیامرسانها فرمود : ( ویح قریش (۱۲) اکلتهم الحرب واى به حال قریش , جنگ اینها را تمام کرد . اینها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با دیگر مردم , یا من از بین مى روم , در این صورت آنچه آنها مى خواهند به دست دیگران انجام شده , و یا من بر دیگران پیروز مى شوم که باز به نفع اینهاست , زیرا من یکى از قریش هستم , باز افتخارى براى اینهاست(فایده نکرد . گفتند قرار داد صلح مى بندیم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند که پیغمبر امسال بر گردد و سال آینده حق دارد بیاید اینجا و سه روز در مکه بماند , عمل عمره اش را انجامدهد و باز گردد .
نشانى به همان نشانى که همینکه این قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمین آزادى پیدا کردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبلیغ کنند , در مدت یک سال یا کمتر , از قریش آن اندازه مسلمان شد که در تمام آن مدت بیست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمین چرخید که مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قریش از بین رفتو یک شور عملى و معنوى در مکه پدید آمد .
سهیل بن عمرو یک پسر داشتکه مسلمان و در جیش مسلمین بود . این قرار داد را که امضا کردند , پسر دیگرش دوان دوان از قریش فرار کرد و آمد نزد مسلمین . تا آمد , سهیل گفت قرار داد امضا شده , من باید او را برگردانم . پیغمبر هم به او – که اسمش ابوجندل بود – فرمود برو , خداوند براى شما مستضعفین هم راهى باز مى کند . این بیچاره مضطرب شده بود , داد مى کشید و مى گفت : مسلمین ! اجازه ندهید مرا ببرند میان کفار که مرا از دینم برگردانند . مسلمین هم عجیبناراحتبودند و مى گفتند : یا رسول الله ! اجازه بده این یکى را دیگر ما نگذاریم ببرند . فرمود : نه , همین یکى هم برود .
داستان شیرینى نقل کرده اند که مردى از مسلمین به نام ابوبصیر که در مکه بود و مرد بسیار شجاع و قویى هم بود فرار کرد آمد به مدینه . قریش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند که بیایند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرار داد باید این را ببریم . حضرت فرمود : بله همینطور است . هر چه این مرد گفت : یا رسول الله ! اجازه ندهید مرا ببرند , اینها در آنجا مرا از دینم بر مى گردانند , فرمود : نه , ما قرار داد داریم و در دین ما نیستکه بر خلافقرار داد خودمان عمل بکنیم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم یک گشایشى به تو خواهد داد . رفت او را تقریبا در یک حالت تحت الحفظ مى بردند . او غیر مسلح بود و آنها مسلح بودند . رسیدند به ذوالحلیفه , تقریبا همین محل مسجد الشجره که احرام مى بندند و تا مدینه هفت کیلومتر است . در سایه اى استراحت کرده بودند . یکى از آندو شمشیرش در دستش بود . این مرد به او گفت : این شمشیر تو خیلى شمشیر خوبى است , بده من ببینم . گفت بگیر . تا گرفت زد او را کشت . تا او را کشت , نفر دیگر فرار کرد و مثل برق خودش را رساند به مدینه . تا آمد , پیغمبر فرمود مثل اینکه خبر تازه اى است ؟ بله , رفیق شما رفیق مرا کشت . طولى نکشید که ابوبصیر آمد . گفت : یا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل کردى . قرار داد شما این بود که اگر کسى از آنها فرار کرد تو او را تسلیم بکنى , و تو تسلیم کردى , پس کارى به کار من نداشته باشید . بلند شد رفت و در کنار دریاى احمر , نقطه اى را پیدا کرد و آنجا را مرکز قرار داد . مسلمینى که در مکه تحت زجر و شکنجه بودند همینکه اطلاع پیدا کردند که پیغمبر کسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دریا و آنجا نقطه اى را مرکز قرار داده , یکى یکى رفتند آنجا . کم کم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشکیل دادند . قریش دیگر نمى توانستند رفت و آمد بکنند . خودشان به پیغمبر نوشتند که یا رسول الله ! ما از خیر اینها گذشتیم , خواهش مى کنیم به آنها بنویسید که بیایند مدینه و مزاحم ما نباشند , ما از این ماده قرار داد خودمان صرف نظر کردیم , و به همین شکل صرف نظر کردند .
به هر حال این قرار داد صلح براى همین خصوصیت بود که زمینه روحى مردم براى عملیات بعدى فراهم تر بشود , و همین طور هم شد , عرض کردم مسلمین بعد از آن در مکه آزادى پیدا کردند , و بعد از این آزادى بود که مردم دسته دسته مسلمان مى شدند , و آن ممنوعیتها به کلى از میان برداشته شده بود .
فتح مکه

در سال هشتم هجرت , پیغمبر اکرم مکه را فتح کرد , فتحى بدون خونریزى .
فتح مکه براى مسلمین یکموفقیت بسیار عظیم بود چون اهمیت آن تنها از جنبه نظامى نبود , از جنبه معنوى بیشتر بود تا جنبه نظامى . مکه ام القراء عرب و مرکز عربستان بود . قهرا قسمتهاى دیگر تابع مکه بود و به علاوه یک اهمیتى بعد از قضیه عام الفیل و ابرهه که حمله برد به مکه و شکست خورد پیدا کرده بود . بعد از این قضیه این فکر براى همه مردم عرب پیدا شده بود که این سرزمین تحت حفظ و حراست خداوند استو هیچ جبارى بر این شهر مسلط نخواهد شد . وقتى پیغمبر اکرم به آن سهولت آمد مکه را فتح کرد گفتند پس این امر دلیل بر آن است که او بر حق است و خدا راضى است . به هر حال این فتح خیلى براى مسلمین اهمیت داشت. مسلمین وارد مکه شدند . مشرکین هم در مکه بودند . تدریجا از قریش هم خیلى مسلمان شده بودند .
یک جامعه دوگانه اى در مکه به وجود آمده بود , نیمى مسلمان و نیمى مشرک . حاکم مکه از طرف پیغمبر اکرم معین شده بود یعنى مشرکین و مسلمین تحت حکومت اسلامى زندگى مى کردند . بعد از فتح مکه مسلمین و مشرکین با هم حج کردند با تفاوتى که میان حج مشرکین و حج مسلمین وجود داشت . آنها آداب خاصى داشتند که اسلام آنها را نسخ کرد . ..
برائت از مشرکین

حج یک سنت ابراهیمى ست که کفار قریش در آن تحریفهاى زیادى کرده بودند . اسلام با آن تحریفها مبارزه کرد . پس یک سال هم به این وضع باقى بود . } سال نهم هجرى شد در این سال پیغمبر اکرم در ابتدا به ابوبکر مأموریت داد که از مدینه برود به مکه و سمت امیرالحاجى مسلمین را داشته باشد , ولى هنوز از مدینه چندان دور نشده بود که جبرئیل بر رسول اکرم نازل شد ( این را شیعه و سنى نقل کرده اند ) و دستور داد پیغمبر , على ( علیه السلام ) را مأموریت بدهد براى امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت . این سوره اعلام خیلى صریح و قاطعى است به عموم مشرکین به استثناى مشرکینى که با مسلمین هم پیمان اند و پیمانشان هم مدتدار استو بر خلاف پیمان هم رفتار نکرده اند , مشرکینى که با مسلمین یا پیمان ندارند یا اگر پیمان دارند بر خلاف پیمان خودشان رفتار کرده اند و قهرا پیمانشان نقض شده است . اعلام سوره برائت این است که على ( علیه السلام ) بیاید در مراسم حج در روز عید قربان که مسلمین و مشرکین همه جمع هستند , به همه مشرکین اعلام کند که از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت دارید و آزاد هستید هر تصمیمى که مى خواهید بگیرید . اگر اسلام اختیار کردید یا از این سرزمین مهاجرت کردید , که هیچ , و الا شما نمى توانید در حالى که مشرک هستید در اینجا بمانید . ما دستور داریم شما را قلع و قمع کنیم به کشتن , به اسیر کردن , به زندان انداختن و به هر شکل دیگرى . در تمام این چهار ماه کسى متعرض شما نمى شود . این چهار ماه مهلت است که شما درباره خودتان فکر بکنید . این سوره با کلمه ( برائه) شروع مى شود : برائه من الله و رسوله الا الذین عاهدتم من المشرکین . اعلام عدم تعهد استاز طرف خدا و از طرف پیغمبر خدا در مقابل مردم مشرک و در آیات بعد تصریح مى کند همان مردم مشرکى که شما قبلا با آنها پیمان بسته اید و آنها نقض پیمان کرده اند.
على ( علیه السلام ) آمد در مراسم حج شرکت کرد . اول در خود مکه این عدم تعهد را اعلام کرد , ظاهرا ( تردید از من است ) در روز هشتم که حجاج حرکت مى کنند به طرف عرفات در یک مجمع عمومى در مسجدالحرام سوره برائت را به مشرکین اعلام کرد ولى براى اینکه اعلام به همه برسد و کسى نباشد که بى خبر بماند , وقتى که مى رفتند به عرفات و بعد هم به منا , در مواقع مختلف , در اجتماعات مختلف هى مى ایستاد و بلند اعلام مى کرد و این اعلام خدا و رسول را با فریاد به مردم ابلاغ مى نمود . نتیجه این بود که ایها الناس ! امسال آخرین سالى است که مشرکین با مسلمین حج مى کنند . دیگر از سال آینده هیچ مشرکى حق حج کردن ندارد و هیچ زنى حق ندارد لخت و عریان طواف کند .
یکى از بدعتهایى که قریش به وجود آورده بودند این بود که به مردم غیر قریش اعلام کرده بودند هر کس بخواهد طواف بکند حق ندارد با لباس خودش طواف بکند , باید از ما لباس عاریه کند یا کرایه کند , و اگر کسى با لباس خودش طواف مى کرد مى گفتند این لباس را تو باید اینجا صدقه بدهى یعنى به فقرا بدهى . زورگویى مى کردند . یک سال زنى آمده بود براى حج و مى خواستبا لباس خودش طواف بکند . گفتند این کار ممنوع است . باید این لباس را بکنى و لباس دیگرى را در اینجا تهیه بکنى . گفت بسیار خوب , پس لخت و عور طواف مى کنم . گفتند مانعى ندارد . آنوقت بعضیها که نمى خواستند با لباس قریش طواف بکنند و از لباس خودشان صرف نظر بکنند , لخت و عور دور خانه کعبه طواف مى کردند .
جزء اعلامها این بود که طواف لختو عریان قدغن شد , هیچکس حق ندارد لخت و عور طواف بکند و این حرف مهملى هم که قریش گفته اند باید از ما لباس کرایه کنید غلط است. این هم که اگر کسى با لباس احرام خود یا غیر لباس احرام ( لباس احرام را شرط نمى دانستند ) طواف کرد باید آن را بدهد به فقرا , لازم نیست , باید نگه دارد براى خود . به هر حال امیرالمؤمنین آمد و مکرر در مکرر و در جاهاى مختلف این اعلام را به مردم ابلاغ کرد . نوشته اند آنقدر مکرر مى گفت که صداى على ( علیه السلام ) گرفته بود , از بس که در مواقع مختلف , هر جا اجتماعى بود این آیات را مى خواند و ابلاغ مى کرد تا یک نفر هم باقى نماند که بعد بگوید به من ابلاغ نشد . وقتى که على ( علیه السلام ) خسته مى شد و صدایش مى گرفت , صحابه دیگر پیغمبر مىآمدند از او نیابت مى کردند و همان آیات را ابلاغ مى نمودند .
یک اختلافى میان شیعه و سنى در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اینکه اهل تسنن بیشترشان به این شکل تاریخ را نقل مى کنند که پس از آنکه وحى خدا به رسول اکرم رسید که این سوره را یا باید خودت ابلاغ کنى یا کسى از خودت , و پیغمبر على ( علیه السلام ) را مأمور ابلاغ سوره برائت کرد , على به سوى مکه آمد . تا آمد , ابوبکر مضطربشد , پرسید آیا امیرى یا رسول ؟ یعنى آیا آمده اى امیرالحاج باشى یا یک کار مخصوص دارى ؟ فرمود : نه , من یک رسالت مخصوص دارم , فقط براى آن آمده ام . پس ابوبکر از شغل خودش منفصل و معزول نشد , او کار خودش را انجام داد و على ( علیه السلام ) هم کار خودش را . ولى اقلیتى از اهل تسنن که در ( مجمع البیان( نقل شده و همه اهل تشیع مى گویند وقتى که على ( علیه السلام ) آمد , ابوبکر به کلى از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدینه . تعبیر قرآن این است که این سوره را نباید به مردم ابلاغ کند مگر خود تو یا کسى که از تو است . اهل تشیع روى این کلمه ( از تو است(تکیه مى کنند , مى گویند این کلمه ( کسى که از تو است ( : رجل منک که در بسیارى از روایات هست , مفهوم خاصى دارد .
حجه الوداع

حجه الوداع (۱۳)آخرین حج پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)است و شایدایشان بعد از فتح مکه یک حج بیشتر نکردند , البته قبل از حجه الوداع حج عمره کرده بودند . رسول اکرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت کردند که به این حج بیایند . همه را جمع کردند و بعد در مواقع مختلف , در مسجد الحرام , در عرفات , در منا و بیرون منا , در غدیر خم و در جاهاى دیگر خطابه هاى عمومى خود را القا کردند . از جمله در غدیر خم بعد از آنکه جا به جا مطالبى را فرموده بود , مطلبى را به عنوان آخرین قسمت با بیان شدیدى ذکر نمود . به نظر من فلسفه اینکه پیغمبر این مطلبرا در آخر فرمود همین آیه اى است که در آنجا قرائت کرد : یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته (۱۴) بعد از اینکه پیغمبر اکرم در عرفات و منا و مسجد الحرام کلیات اسلامى را در باب اصول و فروع بیان کرده که مهمترین سخنان ایشان است , یک مرتبه در غدیر خم اینطور مى فرماید : مطلبى است که اگر آنرا نگویم هیچ چیز را نگفته ام فما بلغت رسالته به من گفته اند که اگر آنرا نگویى هیچ چیز را نگفته اى یعنى همه هبا و هدر است .
بعد مى فرماید : الست اولى بکم من انفسکم ؟ ( اشاره به آیه قرآن است که : النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم آیا من حق تسلط و ولایتم بر شما از خودتان بیشتر نیست ؟ همه گفتند بلى یا رسول الله . حضرت فرمود : من کنت مولاه فهذا على مولاه . این حدیث هم مثل حدیث ثقلین داراى اسناد زیادى است .
پی نوشتها:

۹- نوار مذکور در دست نیست ولى خلاصه داستان به نقل اهل سنت این است که عایشه همسر پیامبر هنگام بازگشت مسلمین از یک غزوه , در یکى از منزلها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد , در آنجا طوق ( روبند ) او به زمین افتاد و مدتى دنبال آن مى گشت و در نتیجه از قافله باز ماند و توسط صفوان که از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حرکت مى کرد , با تأخیر وارد مدینه شد . به دنبال این حادثه منافقین تهمتهایى را علیه همسر پیامبر شایع کردند .
۱۰- . . مثلا یک وقتى شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضیها شایع است , یک وقتى دیدم یک کسى مى گفت : این فلسطینیها ناصبى هستند . ( ناصبى ( یعنى دشمن على علیه السلام . ناصبى غیر از سنى است . سنى یعنى کسى که خلیفه بلا فصل را ابوبکر مى داند و على علیه السلام را خلیفه چهارم مى داند و معتقد نیست که پیغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب کرده است . مى گوید پیغمبر کسى را به خلافت نصب نکرد و مردم هم ابوبکر را انتخاب کردند . سنى براى امیرالمؤمنین احترام قائل است چون او را خلیفه چهارم و پیشواى چهارم مى داند , و على را دوستدارد . ناصبى یعنى کسى که على را دشمن مى دارد . سنى مسلمان است ولى ناصبى کافر است , نجس است . ما با ناصبى نمى توانیم معامله مسلمان بکنیم . حال یک کسى مىآید مى گوید این فلسطینیها ناصبى هستند . آن یکى مى گوید . این به آن مى گوید , او هم یک جاى دیگر تکرار مى کند , و همین طور . اگر ناصبى باشند کافرند و در درجه یهودیها قرار مى گیرند . هیچ فکر نمى کنند که این , حرفى است که یهودیها جعل کرده اند . در هر جایى یک حرف جعل مى کنند براى اینکه احساس همدردى نسبت به فلسطینیها را از بین ببرند . مى دانند مردم ایران شیعه اند و شیعه دوستدار على و معتقد است هر کس دشمن على باشد کافر است , براى اینکه احساس همدردى را از بین ببرند , این مطلب را جعل مى کنند . در صورتى که ما یکى از سالهایى که مکه رفته بودیم , فلسطینیها را زیاد مى دیدیم , یکى از آنها آمد به من گفت : فلان مسأله از مسائل حج حکمش چیست ؟ بعد گفت من شیعه هستم , این رفقایم سنى اند . معلوم شد داخل اینها شیعه هم وجود دارد . بعد خودشان مى گفتند بین ما شیعه و سنى هست . شیعه هم زیاد داریم . همین لیلا خالد معروف شیعه است . در چندین نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شیعه ام . ولى دشمن یهودى یک عده مزدورى را که دارد , مأمور مى کند و مى گوید : شما پخش کنید که اینها ناصبى اند . قرآن دستور داده در این موارد اگر چنین نسبتهایى نسبت به افرادى که جزو شما هستند و مثل شما شهادتین مى گویند , شنیدید وظیفه تان چیست .
۱۱ – نهج البلاغه , خطبه ۱۵۰ .
۱۲- ( ویح( همان واى است که ما مى گوییم اما ( واى( در حال خوش و بش . در عربى یک( ویل(داریم و یک( ویح(. ما در فارسى کلمه اى بجاى ( ویح( نداریم . وقتى مى گویند ویلک , این در مقام تندى و شدت است . وقتى مى گویند و یحک , این در مقام خوش و بش و مهربانى است .
۱۳ – حجه الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ایشان رخ داده است . وفات حضرت رسول در بیست و هشتم صفر یا به قول سنیها در دوازدهم ربیع الاول اتفاق افتاده . در هجدهم ذى الحجه به غدیر خم رسیده اند . مطابق آنچه که شیعه مى گوید حادثه غدیر خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه که سنیها مى گویند این حادثه دو ماه و بیست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است .
۱۴ – سوره مائده , آیه ۶۷ .

منبع: تاریخ اسلام در آثار شهید علامه مطهرى(رحمت الله علیه) – جلد اول

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob Donbaler viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

Leave a Reply