This option will reset the home page of this site. Restoring any closed widgets or categories.

Reset

تاریخچه زندگی رسول اکرم (ص)

تاریخچه زندگی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

10991

ولادت و دوران کودکى

ولادت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به اتفاق شیعه و سنى در ماه ربیع الاول است , گو اینکه اهل تسنن بیشتر روز دوازدهم را گفته اند و شیعه بیشتر روز هفدهم را , به استثناى شیخ کلینى صاحب کتاب کافى که ایشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند . رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السیره الحلبیه مى نویسد : ولد فى فصل الربیع در فصل ربیع به دنیا آمد . بعضى از دانشمندان امروز حساب کرده اند تا ببینند روز ولادت رسول اکرم با چه روزى از ایام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به این نتیجه رسیده اند که دوازدهم ربیع آن سال مطابق مى شود با بیستم آوریل , و بیستم آوریل مطابق است با سى و یکم فروردین . و قهرا هفدهم ربیع مطابق مى شود با پنجم اردیبهشت . پس قدر مسلم این است که رسول اکرم در فصل بهار به دنیا آمده است حال یا سى و یکم فروردین یا پنجم اردیبهشت . در چه روزى از ایام هفته به دنیا آمده است ؟ شیعه معتقد است که در روز جمعه به دنیا آمده اند , اهل تسنن بیشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى از شبانه روز به دنیا آمده اند ؟ شاید اتفاق نظر باشد که بعد از طلوع فجر به دنیا آمده اند , در بین الطلوعین .
مسافرتها

رسول اکرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت کرده است که هر دو قبل از دوره رسالت و به سوریه بوده است. یکسفر در دوازده سالگى همراه عمویش ابوطالب , و سفر دیگر در بیست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بیوه به نام خدیجه که از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج کرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهایى کرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خیبر که شصتفرسخ تا مکه فاصله دارد و در شمال مکه است رفته اند , به تبوک که تقریبا مرز سوریه استو صد فرسخ تا مدینه فاصله دارد رفته اند , ولى در ایام رسالت از جزیره العرب هیچ خارج نشده اند .
شغلها

پیغمبر اکرم چه شغلهایى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و کار دیگرى را ما از ایشان سراغ نداریم . بسیارى از پیغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى کرده اند ( حالا این چه از الهى اى دارد , ما درست نمى دانیم ) همچنانکه موسى شبانى کرده است . پیغمبر اکرم هم قدر مسلم این است که شبانى مى کرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعایت مى کرده و مى چرانیده و بر مى گشته است . بازرگانى هم که کرده است . با اینکه یک سفر , سفر اولى بود که خودش مى رفت به بازرگانى ( فقط یک سفر در دوازده سالگى همراه عمویش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد که موجب تعجب همگان شد .
پیغمبر اکرم در عصر جاهلیت

سوابق قبل از رسالت پیغمبر اکرم چه بوده است ؟ در میان همه پیغمبران جهان , پیغمبر اکرم یگانه پیغمبرى استکه تاریخ کاملا مشخصى دارد … الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محیط که فقط و فقط محیط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نکرد . البته عده قلیلى بوده اند معروف به ( حنفا( که آنها هم از سجده کردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اینکه از اول تا آخر عمرشان , بلکه بعدا این فکر برایشان پیدا شد که این کار , کار غلطى است و از سجده کردن بتها اعراض کردند و بعضى از آنها مسیحى شدند . اما پیغمبر اکرم در همه عمرش , از اول کودکى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نکرد . این , یکى از مشخصات ایشان است.
ب -پیش از بعثت براى خدیجه که بعد به همسرى اش در آمد , یک سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بیش از پیش لیاقت و استعداد و امانتو درستکارى اش روشن شد او در میان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود که لقب ( محمد امین( یافته بود امانتها را به او مى سپردند . پس از که با او پیدا کردند , باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند , از همین بعثت نیز قریش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدینه , على ( علیه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت که امانتها را به صاحبان اصلى برساند .
در بسیارى از کارها به عقل او اتکا مى کردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود که پیغمبر اکرم سختبه آنها مشهور بود به طورى که در زمان رسالت وقتى که فرمود آیا شما تاکنون از من سخن خلافى شنیده اید , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسیم .
یکى از جریانهایى که نشان دهنده عقل و فطانت ایشان است , این است که وقتى خانه خدا را خراب کردند ( دیوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نیز برداشتند . هنگامى که مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب کنند , این قبیله مى گفت من باید نصب کنم , آن قبیله مى گفتمن باید نصب کنم , و عنقریب بود که زد و خورد شدیدى روى دهد . پیغمبر اکرم آمد قضیه را به شکل خیلى ساده اى حل کرد . قضیه , معروف است , دیگر نمى خواهم وقت شما را بگیرم .
مسئله دیگرى که باز در دوران قبل از رسالت ایشان هست , مسئله احساس تأییدات الهى است . پیغمبر اکرم بعدها در دوره رسالت , از کودکى خودش فرمود . از جمله فرمود من در کارهاى اینها شرکت نمى کردم . . . گاهى هم احساس مى کردم که گویى یک نیروى غیبى مرا تأیید مى کند . مى گوید من هفت سالم بیشتر نبود , عبدالله بن جدعان که یکى از اشراف مکه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مکه به عنوان کار ذوقى و کمکدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه دیگر سنگ حمل مى کردند . من هم مى رفتم همین کار را مى کردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ریختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند کشف عورت مى شد . من یک دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اینکه احساس کردم که دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس کردم که من نباید این کار را بکنم , با اینکه کودکى هفت ساله بودم .
از جمله قضایاى قبل از رسالت ایشان , به اصطلاح متکلمین ( ارهاصات( است که همین داستان ملک هم جزء ارهاصات به شمار مىآید . رؤیاهاى فوق العاده عجیبى بوده که پیغمبر اکرم مخصوصا در ایام نزدیک به رسالتش مى دیده است . مى گوید من خوابهایى مى دیدم که : یأتى مثل فلق الصبح مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اینچنین خوابهاى روشن مى دیدم . چون بعضى از رؤیاها از همان نوع وحى و الهام است, نه هر رؤیایى , نه رؤیایى که از معده انسان بر مى خیزد , نه رؤیایى که محصول عقده ها , خیالات و توهمات پیشین است . جزء اولین مراحلى که پیغمبر اکرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى کرد , دیدن رؤیاهایى بود که به تعبیر خودشان مانند صبح صادق ظهور مى کرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نیست , پراکنده است, و گاهى خوابروشن است ولى تعبیرش صادق نیست , اما گاه خواب در نهایت روشنى است , هیچ ابهام و تاریکى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبیرش در نهایت وضوح و روشنایى است.
از سوابق دیگر قبل از رسالت رسول اکرم یعنى در فاصله ولادت تا بعثت , این است که – عرض کردیم – تا سن بیستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت کرد .
پیغمبر فقیر بود , از خودش نداشت یعنى به اصطلاح یک سرمایه دار نبود . هم یتیم بود , هم فقیر و هم تنها . یتیم بود , خوب معلوم است , بلکه به قول ( نصا ب(لطیم هم بود یعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقیر بود , براى اینکه یکشخص سرمایه دارى نبود , خودش شخصا کار مى کرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پیدا مى کند و به مرحله اى از فکر و افق فکرى و احساسات روحى و معنویات مى رسد که خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهایى روحى از تنهایى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه این مثال خیلى رسا نیست , ولى مطلب را روشن مى کند : شما یک عالم بسیار عالم و بسیار با ایمانى را در میان مردمى جاهل و بى ایمان قرار بدهید . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزدیکش باشند , او تنهاست. یعنى پیوند جسمانى نمى تواند او را با اینها پیوند بدهد . او از نظر روحى در یک افق زندگى مى کند و اینها در افق دیگرى . گفت : ( چندان که نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است( .پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود , همفکر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى که خودش با خدیجه زندگى و عائله تشکیل داده است , کودکى را در دو سالگى از پدرش مى گیرد و مىآورد در خانه خودش . کودک , على بن ابى طالب است . تا وقتى که مبعوث مى شود به رسالت و تنهائیش با مصاحبت وحى الهى تقریبا از بین مى رود , یعنى تا حدود دوازده سالگى این کودک , مصاحب و همراهش فقط این کودک است . یعنى در میان همه مردم مکه کسى که لیاقت همفکرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غیر از این کودک نیست . خود على ( علیه السلام ) نقل مى کند که من بچه بودم , پیغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى کرد و مى برد .
در بیست و پنج سالگى , معنى خدیجه از او خواستگارى مى کند . البته مردم باید خواستگارى بکند ولى این زن شیفته خلق و خوى و معنویت و زیبایى و همه چیز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحریک مى کند که این جوان را وادار کنید که بیاید از من خواستگارى کند . مىآیند , مى فرماید آخر من چیزى ندارم . خلاصه به او مى گویند تو غصه این چیزها را نخور و به او مى فهمانند که خدیجه اى که تو مى گویى اشرافو اعیان و رجال و شخصیتها از او خواستگارى کرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجیب این است :
حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است, دیگر دنبال کار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت یعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهایى یعنى آن فاصله روحى اى که او با قوم خودش پیدا کرده است , روز بروز زیادتر مى شود . دیگر این مکه و اجتماع مکه , گویى روحش را مى خورد . حرکتمى کند تنها در کوههاى اطراف مکه ( ۱ ) راه مى رود , تفکر و تدبر مى کند . خدا مى داند که چه عالمى دارد , ما که نمى توانیم بفهمیم . در همین وقت است که غیر از آن کودک یعنى على ( علیه السلام ) کس دیگر , همراه و مصاحب او نیست .
ماه رمضان که مى شود در یکى از همین کوههاى اطراف مکه – که در شمال شرقى این شهر است و از سلسله کوههاى مکه مجزا و مخروطى شکل است – به نام کوه ( حرا( که بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( کوه نور ) خلوت مى گزیند . شاید خیلى از شما که به حج مشرف شده اید این توفیق را پیدا کرده اید که به کوه حرا و غار حرا بروید . و من دو بار این توفیق نصیبم شده است و جزء آرزوهایم این است که مکرر در مکرر این توفیق براى من نصیب بشود . براى یک آدم متوسط حداقل یک ساعتطول مى کشد که از پائین دامنه این کوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى کشد تا پائین بیاید .
ماه رمضان که مى شود اصلا به کلى مکه را رها مى کند و حتى از خدیجه هم دورى مى گزیند . یک توشه خیلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به کوه حرا و ظاهرا خدیجه هر چند روز یک مرتبه کسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برایش ببرد . تمام این ماه را به تنهایى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( علیه السلام ) در آنجا حضور داشته و شاید همیشه على ( علیه السلام ) بوده , این را من الان نمى دانم . قدر مسلم این است که گاهى على ( علیه السلام ) بوده است , چون مى فرماید :
و لقد جاورت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)بحراء حبن نزول الوحى .
آن ساعتى که وحى نزول پیدا کرد من آنجا بودم .
از آن کوه پائین نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى کرد . اینکه چگونه تفکر مى کرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزید و چه عوالمى را در آنجا طى مى کرد , براى ما قابل تصور نیست . على ( علیه السلام ) در این وقتبچه اى است حداکثر دوازده ساله . در آن ساعتى که بر پیغمبر اکرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پیغمبر یک عالم دیگرى را دارد طى مى کند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چیزى را در اطراف خود احساس نمى کردند ولى على ( علیه السلام ) یک دگرگونیهایى را احساس مى کند . قسمتهاى زیادى از عوالم پیغمبر را درک مى کرده است , چون مى گوید :
و لقد سمعت رنه الشیطان حین نزول الوحى .
من صداى ناله شیطان را در هنگام نزول وحى شنیدم .
مثل شاگرد معنوى که حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پیغمبر عرض کرد : یا رسول الله ! آن ساعتى که وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله این ملعون را شنیدم . فرمود بله على جان !
انک تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لکنک لست بنبى .
شاگرد من ! تو آنها که من مى شنوم , مى شنوى و آنها که من مى بینم , مى بینى ولى تو پیغمبر نیستى .
پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلثو گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اینکه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدینه در تلاش بود , از وقت عبادتش نمى کاست او آرامش کامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق مى یافت عبادتش به منظور طمع بهشتو یا ترس از جهنم نبود , عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى یکى از همسرانش گفت : تو دیگر چرا آن همه عبادت مى کنى ؟ تو که آمرزیده اى ! جواب داد : آیا یک بنده سپاسگزار نباشم ؟
بسیار روزه مى گرفت . علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان , یک روز در میان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بکلى جمع مى شد و در مسجد معتکف مى گشت و یکسره به عبادتمى پرداخت , ولى به دیگران مى گفت: کافى است در هر ماه سه روز روزه بگیرید مى گفت : به اندازه طاقت عبادت کنید , بیش از ظرفیت خود بر خود تحمیل نکنید که اثر معکوس دارد .
با رهبانیت و انزوا و گوشه گیرى و ترک اهل و عیال مخالف بود , بعضى از اصحاب که چنین تصمیمى گرفته بودند مورد انکار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و یاران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى باید آنها را رعایت کنید .
در حال انفراد , عبادت را طول مى داد , گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار مى کوشید , رعایت حال اضعف مامومین را لازم مى شمرد و به آن توصیه مى کرد .
یکی ازسوابق رسول خدااین است که امی بود یعنیمکتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هیچ معلمى نیاموخته و با هیچ نوشته و دفتر و کتابى آشنا نبوده است .
احدى از مورخان , مسلمان یا غیر مسلمان , مدعى نشده است که آن حضرت در دوران کودکى یا جوانى , چه رسد به دوران کهولت و پیرى که دوره رسالت است , نزد کسى خواندن یا نوشتن آموخته است , و همچنین احدى ادعا نکرده و موردى را نشان نداده است که آن حضرت قبل از دوران رسالت یکسطر خوانده و یا یک کلمه نوشته است .
مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور کلى مردمى بى سواد بودند . افرادى از آنها که مى توانستند بخوانند و بنویسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممکن نیست که شخصى در آن محیط , این فن را بیاموزد و در میان مردم به این صفتمعروف نشود …
خاور شناسان نیز که با دیده انتقاد به تاریخ اسلامى مى نگرند کوچکترین نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اکرم نیافته , اعتراف کرده اند که او مردى درس ناخوانده بود و از میان ملتى درس ناخوانده برخاست. کارلایل در کتاب معروف الابطال مى گوید :
( یک چیز را نباید فراموش کنیم و آن اینکه محمد هیچ درسى از هیچ استادى نیاموخته است , صنعت خط تازه در میان مردم عرب پیدا شده بود .
به عقیده من حقیقت این است که محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگى صحرا چیزى نیاموخته بود( .
ویل دورانت در تاریخ تمدن مى گوید :
( ظاهرا هیچ کس در این فکر نبود که وى ( رسول اکرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهمیتى نداشت ء به همین جهت در قبیله قریش بیش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند . معلوم نیست که محمد شخصا چیزى نوشته باشد . از پس پیمبرى کاتب مخصوص داشت . معذلک معروف ترین و بلیغ ترین کتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقایق امور را بهتر از مردم تعلیم داده شناخت(( ۲ ) .
غرض از نقل سخن اینان استشهاد به سخنشان نیست . براى اظهار نظر در تاریخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمینیها شایسته ترند . نقل سخن اینان براى این است که کسانى که خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند که اگر کوچکترین نشانه اى در این زمینه وجود مى داشت از نظر مورخان کنجکاو و منتقد غیر مسلمان پنهان نمى ماند .
رسول اکرم در خلال سفرى که همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در یکى از منازل بین راه , برخورد کوتاهى با یک راهب به نام بحیرا ( ۳ ) داشته است . این برخورد , توجه خاورشناسان را جلب کرده است که آیا پیغمبر اسلام از همین برخورد کوتاه چیزى آموخته است ؟
وقتى که چنین حادثه کوچکى توجه مخالفان را در قدیم و جدید برانگیزد , به طریق اولى اگر کوچکترین سندى براى سابقه آشنایى رسول اکرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت , از نظر آنان مخفى نمى ماند و در زیر ذره بینهاى قوى این گروه چندین بار بزرگتر نمایش داده مى شد …
آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمین و غیر آنهاست این است که ایشان قبل از رسالت کوچکترین آشنایى با خواندن و نوشتن نداشته اند . اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نیست . در دوره رسالت نیز آنچه مسلم تر استننوشتن ایشان است , ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نیست . از برخى روایات شیعه ظاهر مى شود که ایشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند , هر چند روایات شیعه نیز در این جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراین و دلایل استفاده مى شود این است که در دوره رسالت نیز نه خوانده اند و نه نوشته اند
براى اینکه دوره ما قبل رسالترا رسیدگى کنیم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث کنیم .
از تواریخ چنین استفاده مى شود که مقارن ظهور اسلام , افرادى در آن محیط که خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسیار معدود بوده اند .
در اسد الغابه ذیل احوال تمیم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى کند که به صراحت مى فهماند پیغمبر اکرم حتى در دوره رسالتنه مى خوانده و نه مى نوشته است ,
در کتب تواریخ نام دبیران رسول خدا آمده است . یعقوبى در جلد دوم تاریخ خویش مى گوید :
دبیران رسول خدا که وحى , نامه ها و پیمان نامه ها را مى نوشتند اینان اند : على بن ابى طالب ( علیه السلام ) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاویه بن ابى سفیان , شرحبیل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابى سرح , مغیره بن شعبه , معاذ بن جبل , زید بن ثابت , حنظله بن الربیع , ابى بن کعب , جهیم بن الصلت , حصین النمیرى( ( ۴ ) .
مسعودى در التنبیه والاشراف تا اندازه اى تفصیل مى دهد که این دبیران , هر کدام چه نوع کارى را به عهده داشته اند و نشان مى دهد که این دبیران بیش از این توسعه کار داشته و نوعى نظم و تشکیلات و تقسیم کار در میان بوده است .
دعوت از خویشاوندان

در اوائل بعثت پیغمبر اکرم آیه آمد : انذر عشیرتک الاقربین ( ۵ ) خویشاوندان نزدیکت را انذار و اعلام خطر کن . هنوز پیغمبر اکرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نکرده بودند . مى دانیم در آن هنگام على ( علیه السلام ) بچه اى بوده در خانه پیغمبر . ( على ( علیه السلام ) از کودکى در خانه پیغمبر بودند که آن هم داستانى دارد ) رسول اکرم به غذایى ترتیب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت کن . على ( علیه السلام ) هم غذایى از گوشت درست کرد و مقدارى شیر نیز تهیه کرد که آنها بعد از غذا خوردند . پیغمبر اکرم اعلام دعوتکرد و فرمود من پیغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم که ابتدا شما را دعوت کنم و اگر سخن مرا بپذیرید سعادت دنیا و آخرت نصیبشما خواهد شد . ابولهب که عمومى پیغمبر بود تا این جمله را شنید , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت کردى براى اینکه چنین مزخرفى را به ما بگویى ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . پیغمبر اکرم براى بار دوم به على ( علیه السلام ) دستور تشکیل جلسه را داد . خود امیرالمؤمنین که راوى هم هست مى فرماید که اینها حدود چهل نفر بودند یا یکى کم یا یکى زیاد . در دفعه دوم پیغمبر اکرم به آنها فرمود هر کسى از شما که اول دعوت مرا بپذیرد , وصى , وزیر و جانشین من خواهد بود . غیر از على ( علیه السلام ) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار که پیغمبر اعلام کرد , على ( علیه السلام ) از جا بلند شد . در آخر پیغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزیر و خلیفه من خواهى بود .
قریش وبیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

زمانى که هنوز حضرت رسول در مکه بودند و قریش مانع بودند که ایشان تبلیغ کنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههاى حرام ( ۶ ) مزاحم پیغمبر اکرم نمى شدند یا لااقل زیاد مزاحم نمى شدند یعنى مزاحمت بدنى مثل کتک زدن نبود ولى مزاحمت تبلیغاتى وجود داشت. رسول اکرم همیشه از این فرصت استفاده مى کرد و وقتى مردم در بازار عکاظ در عرفات جمع مى شدند ( آن موقع هم حج بود ولى با یک سبک مخصوص ) مى رفت در میان قبائل گردش مى کرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سایه پشت سر پیغمبر حرکتمى کرد و هر چه پیغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گوید , به حرفش گوش نکنید . رئیس یکى از قبائل خیلى با فراست بود . بعد از آنکه مقدارى با پیغمبر صحبت کرد , به قوم خودش گفت اگر این شخص از من مى بود لاکلتبه العرب. یعنى من اینقدر در او استعداد مى بینم که اگر از ما مى بود , به وسیله وى عربرا مى خوردم . او به پیغمبر اکرم گفت من و قومم حاضریم به تو ایمان بیاوریم ( بدون شک ایمان آنها ایمان واقعى نبود ) به شرط اینکه تو هم به ما قولى بدهى و آن اینکه براى بعد از خودت من یا یک نفر از ما را تعیین کنى . فرمود اینکه چه کسى بعد از من باشد , با من نیست با خداست . این , مطلبى است که در کتب تاریخ اهل تسنن آمده است .
مردم مدینه و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)

مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج که همیشه با هم جنگ داشتند . یک نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآید به مکه براى اینکه از قریش استمداد کند . وارد مى شود بر یکى از مردم قریش .
کعبه از قدیم معبد بود گو اینکه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف که از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت. هرکس که مىآمد , یک طوافى هم دور کعبه مى کرد . این شخص وقتى خواست برود به زیارت کعبه و طواف بکند , میزبانش به او گفت : ( مواظب باش ! مردى در میان ما پیدا شده , ساحر و جادوگرى که گاهى در مسجد الحرام پیدا مى شود و سخنان دلرباى عجیبى دارد . یک وقت سخنان او به گوش تو نرسد که تو را بى اختیار مى کند . سحرى در سخنان او هست(. اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف که رسول اکرم در کنار کعبه در حجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند . در گوش این شخص پنبه کرده بودند که یکوقت چیزى نشنود . مشغول طواف کردن بود که قیافه شخصى خیلى او را جذب کرد . ( رسول اکرم سیماى عجیبى داشتند ) . گفت نکند این همان آدمى باشد که اینها مى گویند ؟ یک وقت با خودش فکر کرد که عجب دیوانگى است که من گوشهایم را پنبه کرده ام . من آدمم , حرفهاى او را مى شنوم , پنبه را از گوشش انداخت بیرون . آیات قرآن را شنید . تمایل پیدا کرد . این امر منشأ آشنایى مردم مدینه با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)شد . بعد آمد صحبتهایى کرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول کردند تا اینکه عده اى از اینها به مکه آمدند و قرار شد در موسم حج در یکى از شبهاى تشریق یعنى شب دوازدهم وقتى که همه خواب هستند بیایند در منا , در عقبه وسطى , در یکى از گردنه هاى آنجا , رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)هم بیایند آنجا و حرفهایشان را بزنند . در آنجا رسول اکرم فرمود من شما را دعوتمى کنم به خداى یگانه و . . . و شما اگر حاضرید ایمان بیاورید , من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول کردند و مسلمان شدند , که جریانش مفصل است . زمینه اینکه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)از مکه به مدینه منتقل بشوند فراهم شد . این اولین حادثهبود . بعد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)مصعب بن عمیر را فرستادند به مدینه و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد . اینهایى که ابتدا آمده بودند , عده اندکى بودند , به وسیله این مبلغ بزرگوار عده زیاد دیگرى مسلمان شدند و تقریبا جو مدینه مساعد شد . قریش هم روز بروز بر سختگیرى خود مى افزودند , و در نهایت امر تصمیم گرفتند که دیگر کار رسول اکرم را یکسره کنند . در ( دارالندوه ( تشکیل جلسه دادند , که این آیه قرآن یکسره اشاره به آنهاست .
جلسه  دار الندوه

دار الندوه حکم مجلس سناى مکه بوده . مکه اساسا نه از خودش حکومتى داشت به شکل پادشاهى یا جمهورى , و نه تابع یک مرکزى بود . یکنوع حکومت ملوک الطوایفى داشتند . قرارى داشتند که از هر قبیله اى چند نفر با شرایطى و از جمله اینکه از چهل سال کمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشوند و درباره مشکلاتى که پیش مىآید با یکدیگر مشورت کنند و هر چه در آنجا تصمیم مى گرفتند , دیگر مردم قریش عمل مى کردند . ( دارالندوه( یکى از اطاقهایى بود که در اطراف مسجد الحرام بود . الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است .
در آنجا پیشنهادهایى کردند , گفتند بالاخره باید به یک شکلى آزادى را از محمد سلب کنیم , یا اساسا او را بکشیم یا حبسش کنیم و یا لااقل شرش را از اینجا بکنیم و تبعیدش کنیم , هر جا مى خواهد برود . در اینجاست که هم شیعه و هم سنى نوشته اند پیرمردى در این مجلس ظاهر شد با اینکه قرار نبود که غیر قریش کس دیگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند اینجا جاى تو نیست . گفت نه , من راجع به همین موضوعى که قریش در اینجا بحث مى کنند صحبت و فکر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده که این پیرمرد انسان نبود و شیطان بود که به صورت یک پیرمرد مجسم شد . به هر حال در تاریخ , او به نام ( شیخ نجدى( معروف شد که در آن مجلس شیخ نجدى هم اظهار نظر کرد و در آخر هم نظر شیخ نجدى تصویب شد . آن پیشنهاد که گفتند یک نفر را بفرستند پیغمبر را بکشد رد شد . همان شیخ نجدى گفت این عملى نیست . اگر شما یک نفر بفرستید , قطعا بنى هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند کشت و کیست که یقین داشته باشد که کشته مى شود و حاضر شود این کار را انجام دهد . گفتند او را حبس مى کنیم . گفت حبس هم مصلحت نیست زیرا باز بنى هاشم به اعتبار اینکه به آنها بر مى خورند که فردى از آنها محبوس باشد , اگر چه به تنهایى زورشان به شما نمى رسد ولى ممکن است در موقع حج که مردم جمع مى شوند , از نیروى مردم استمداد کنند و محمد را از حبس بیرون بکشند . پیشنهاد تبعید شد . گفت این از همه خطرناکتر است . او مردى خوش صورت و خوش بیان و گیرا است. الان به تنهایى در این شهر افراد شما را به تدریج دارد جذب مى کند .یک وقت مى بینید رفتدر میان قبایل عرب چندین هزار نفر را پیرو خودش کرد و با چندین هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پیشنهاد شد و مورد قبول واقع شد که او را بکشند ولى به این شکل که از هر یک از قبایل قریش یک نفر در کشتن شرکت کند , و از بنى هاشم هم یک نفر باشد ( چون از بنى هاشم , ابولهب را در میان خودشان داشتند ) و دسته جمعى او را بکشند و به این ترتیب خونش را لوث کنند , و اگر بنى هاشم ادعا کردند , مى گوییم قبیله شما هم شرکت داشتند . حداکثر این است که به آنها دیه مى دهیم . دیه ده انسان را هم خواستند , مى دهیم .
هجرت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

همان شبى که اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا بکنند وحى الهى بر پیغمبر اکرم نازل شد ( همان حرفى که به موسى گفته شد : ان الملا یأتمرون بک یقتلوک فاخرج ) : و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوکاو یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین . از مکه بیرون برو , خواستند شبانه بریزند . ابولهب که یکى از آنها بود مانع شد . گفت شب ریختن به خانه کسى صحیح نیست . در آنجا زن هست , بچه هست , یک وقت اینها مى ترسند یا کشته مى شوند . باید صبر کنیم تا صبح شود . ( باز همین مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسیار خوب . آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و کشیک مى دادند , منتظر که صبح بشود و در روشنایى بریزند خانه پیغمبر . این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین استو در این جهت حتى یک نفر تشکیک نکرده است که پیغمبر اکرم , على علیه السلام را خواست و فرمود على جان ! تو امشب باید براى من فداکارى بکنى . عرض کرد یا رسول الله ! هر چه شما امر بفرمایید . فرمود امشب , تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را که من موقع خواب به سر مى کشم به سر میکشى . عرض کرد : بسیار خوب . قبلا على علیه السلام و ( هند بن ابى هاله( آن نقطه اى که رسول اکرم باید بروند در آنجا مخفى بشوند یعنى غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتى که حضرت در غار هستند رابطه مخفیانه اى در کار باشد و این دو , مرکب فراهم کنند و آذوقه برایشان بفرستند . شب , على ( علیه السلام ) آمد خوابید و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)بیرون رفت . در بین راه که حضرت مى رفتند به ابوبکر برخورد کردند . حضرت, ابوبکر را با خودشان بردند . در نزدیکى مکه غارى است به نام غار ثور , در غربمکه و در یکراهى است که اگر کسى بخواهد به مدینه برود از آنجا نمى رود . مخصوصا راه را منحرف کردند . پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)با ابوبکر رفتند و در آن محل مخفى شدند . قریش هم منتظر که صبح دسته جمعى بریزند و اینقدر کارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشیر که بگویند یک نفر کشته که حضرت کشته بشود و بعد هم اگر بگویند کى کشت , بگویند هر کسى یک وسیله اى داشت و ضربه اى زد . اول صبح که شد اینها مراقب بودند که یک وقت پیغمبر اکرم از آنجا بیرون نرود . ناگاه کسى از جا بلند شد . نگاه کردند دیدند على است . این صاحبک رفیقت کجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بودید که از من مى خواهید ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصمیم گرفته بودید که او را از شهرتان تبعید کنید , او هم خودش تبعید شد . خیلى ناراحت شدند . گفتند بریزیم همین را به جاى او بکشیم , حالا خودش نیست جانشینش را بکشیم . یکى از آنها گفت او را رها کنیم , جوان است و محمد فریبش داده است. فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم کنند , اگر همه دیوانه باشند عاقل مى شوند . از همه تان عاقل تر و فهمیده ترم .
غار ثور

حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)را تعقیب کردند . دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسیدند . دیدند اینجا اثرى که کسى به تازگى درون غار رفته باشد نیست . عنکبوتى هست و در اینجا تنیده است , و مرغى هست و لانه او . گفتند نه , اینجا نمى شود کسى آمده باشد . تا آنجا رسیدند که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)و ابوبکر صداى آنها را مى شنیدند و همین جا بود که ابوبکر خیلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى ترسید . این آیه قرآن است, یعنى روایت نیست که بگوییم فقط شیعه ها قبول دارند و سنیها قبول ندارند . آیه این است : الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذین کفروا ثانى اثنین اذ هما فى الغار اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا . یعنى اگر شما مردم قریش پیغمبر را یارى نکنید , خدا او را یارى کرد و یارى مى کند همچنانکه در داستان غار , پیغمبر را یارى کرد , در شب هجرت در حالى که آن دو در غار بودند . ( هما(نشان مى دهد که غیر از پیغمبر یکنفر دیگر هم بوده است که همان ابوبکر است . اذ یقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا . ( کلمه ( صاحب(اصلا در لغت عرب یعنى همراه . حتى به حیوانى هم که همراه کسى باشد عرب مى گوید : صاحب ) . آنگاه که پیغمبر به همراه خود گفت : نترس , غصه نخور , خدا با ماست . فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها ( ) خداوند وقار خودش را بر پیغمبر نازل کرد . دیگر نمى گوید وقار را بر هر دو نفر نازل کرد . رحمت خودش را بر پیغمبر نازل کرد و پیغمبر را تأیید نمود . نمى گوید هر دو را تأیید کرد . حالا بگذاریم از این قضیه .
تا به این مرحله رسید , از همان جا برگشتند . گفتند ما نفهمیدیم این چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت ؟ مدتى گشتند . پیدا نکردند که نکردند . سه شبانه روز یا بیشتر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)در همان غار بسر بردند . آن دلهاى شب که مى شد , هند بن ابى هاله که پسر خدیجه است از شوهر دیگرى , و مرد بسیار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مى برد و بر مى گشت . قبلا قرار گذاشته بودند مرکب تهیه کنند . دو تا مرکب تهیه کردند و شبانه بردند کنار غار , آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند .
حالا قرآن مى گوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایى به چه نحوى کمک و مدد کرد . آنها نقشه کشیدند و فکر کردند و سیاست به کار بردند ولى نمى دانستند که خدا اگر بخواهد , مکر او بالاتر است . و اذ یمکر بک الذین کفروا و آنگاه که کافران درباره تو مکر و حیله به کار مى برند براى اینکه یکى از سه کار را درباره تو انجام بدهند : لیثبتوک ( اثبات(معنایش حبس است . چون کسى را که حبس مى کنند در یکجا ثابت و ساکن نگه مى دارند . عرب وقتى مى گوید ( اثبت(یعنى حبس کن ) براى اینکه تو را در یک جا ثابتنگه دارند یعنى زندانیت کنند . او یقتلوک یا خونت را بریزند . او یخرجوک یا تبعیدت کنند . و یمکرون آنها مکر مى کنند . قریش به مکر و حیله هاى خودشان خیلى اعتماد داشتند و مثلا مى گفتند چنان مى کنیم که خونش لوث بشود , ولى نمى دانستند که بالاى همه این تدبیرها و نقشه ها تقدیر و اراده الهى است و اگر بنده اى مشمول عنایت الهى بشود , هیچ قدرتى نمى تواند او را از میان ببرد . ( مکر(نقشه اى استکه هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشه اى بکشد که آن نقشه هدف معینى در نظر دارد اما مردم که مى بینند خیال مى کنند براى هدف دیگرى است , این را مى گویند ( مکر( . خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد که انسان نمى داند این حادثه براى فلان هدف و مقصد است , خیال مى کند براى هدف دیگرى است , ولى نتیجه نهائیش چیز دیگرى است . این است که خدا هم مکر مى کند یعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد که ظاهرش یک طور است ولى هدف اصلى چیز دیگر است . آنها مکر مى کنند, خدا هم مکر مى کند , و خدا از همه مکر کنندگان بالاتر و بهتر است .
مهاجرین

گروهى از مسلمانهاى صدر اسلام , مهاجرین اولین یا به تعبیر قرآن ( سابقون الاولون( نامیده مى شوند . مهاجرین اولین یعنى کسانى که قبل از آنکه پیغمبر اکرم به مدینه تشریف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى که بنا شد پیغمبر اکرم خانه و دیار را , مکه را رها کنند و بیایند به مدینه , اینها همه چیز خود را یعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خویشاوندان و اقارب خویش را یکجا رها کردند و به دنبال ایده و عقیده و ایمان خودشان رفتند . این یک مسئله شوخى نیست . فرض کنید براى ما چنین چیزى پیش بیاید و بخواهیم براى ایمان خودمان کار بکنیم . خودمان را در نظر بگیریم با کار و شغل و زن و بچه خود , با همین وضعى که الان داریم . یکدفعه از طرف رهبر دینى و ایمانى ما فرمان صادر مى شود که همه یکجا باید از اینجا حرکت کنیم برویم در یک مملکت دیگر یا در یک شهر دیگر , آنجا را مرکز قرار بدهیم . ناگهان باید شغل و زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگیمان را رها کنیم و راه بیفتیم . این از کمال خلوص و از نهایت ایمان حکایت مى کند . قرآن اینها را مهاجرین اولین مى نامد . ..
انصار

دسته دوم که اینجا به آنها اشاره شده است , کسانى هستند که قرآن آنها را ( انصار( مى نامد یعنى یاوران . مقصود , مسلمانانى هستند که در مدینه بودند و در مدینه اسلام اختیار کرده بودند و حاضر شدند که شهر خودشان را مرکز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را که از مکه و جاهاى دیگر و البته بیشتر از مکه مىآیند در حالى که هیچ ندارند و دست خالى مىآیند بپذیرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند و به عنوان یک مهمان بپذیرند بلکه از جان و مال و حیثیت آنها حمایت کنند مثل خودشان . به طورى که در تاریخ آمده است , منهاى ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراکدر میان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند : و یؤثرون على انفسهم ولو کان بهم خصاصه ( ۸ ) . آن هجرت بزرگمسلمین صدر اسلام خیلى اهمیت داشتولى اگر پذیرش انصار نمى بود آنها نمى توانستند کارى انجام بدهند . اینها را هم قرآن تحت عنوان و الذین آووا و نصروا ذکر مى کند .آنان که پناه دادند و یارى کردند این مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود , هم یارى کردن اینها . هم آنها گذشت و فداکاریشان زیاد بود هم اینها .
پی نوشتها:

۱ . کسانى که مشرفشده اند مى دانند اطراف مکه همه کوه است.
۲ . ترجمه فارسى ج ۱۱ / ص ۱۴ .
۳ . پروفسور ماسینیون , اسلام شناس و خاورشناس معروف, در کتاب سلمان پاک , در اصل وجود چنین شخصى , تا چه رسد به برخورد پیغمبر با او , تشکیک مى کند و او را شخصیتافسانه اى تلقى مى نماید , مى گوید : بحیرا سرجیوس و تمیم دارى و دیگران که رواه در پیرامون پیغمبر جمع کرده اند اشباحى مشکوک و نایافتنى اند .
۴ . تاریخ یعقوبى , ج ۲ / ص ۶۹ .
۵ – سوره شعرا آیه ۲۱۴ .
۶ – ماههاى ذى القعده , ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود , ماه آزاد بود یعنى در این ماهها همه جنگها تعطیل بود , دشمنان از یکدیگر انتقام نمى گرفتند و رفت و آمدها در میانشان معمول بود . در بازار عکاظ جمع مى شدند و حتى اگر کسى قاتل پدرش را که مدتها دنبالش بود پیدا مى کرد , .به احترام ماه حرام متعرضش نمى شد
۷ – سوره توبه , آیه ۴۰ .
۸ – سوره حشر , آیه ۹ .

منبع: تاریخ اسلام در آثار شهید علامه مطهرى(رحمت الله علیه) – جلد اول

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob Donbaler viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

Leave a Reply