گل سر

گل سر

گل سر

یکسالی بود که عضو موسسه محک شده بود. در این یکسال هر وقت که به موسسه می رفت برای بچه ها چیزی می خرید.
اینبار تصمیم گرفت برای دخترها گل سر و برای پسرها شانه جیبی بخرد. وارد مغازه شد: آقا ببخشید…
– بفرمایید خانوم
-۵۰  تا گل سر و ۷۰ تا…
به این قسمت حرفش که رسید بغض راه گلویش را تنگ کرد. تازه یادش آمده بود که هیچ کدام از آن کودکان مو ندارند.

نسترن زینل لی

نظر دهيد