اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

گل سر

گل سر

یکسالی بود که عضو موسسه محک شده بود. در این یکسال هر وقت که به موسسه می رفت برای بچه ها چیزی می خرید.
اینبار تصمیم گرفت برای دخترها گل سر و برای پسرها شانه جیبی بخرد. وارد مغازه شد: آقا ببخشید…
- بفرمایید خانوم
-50  تا گل سر و 70 تا…
به این قسمت حرفش که رسید بغض راه گلویش را تنگ کرد. تازه یادش آمده بود که هیچ کدام از آن کودکان مو ندارند.

نسترن زینل لی

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob Donbaler viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

نظر دهيد