اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

زندگی نامه حضرت فاطمه زهرا ( فاطمه زهرا سلام الله علیها بعد از پدر )

زندگی نامه حضرت فاطمه زهرا ( فاطمه زهرا سلام الله علیها بعد از پدر )

حمله به خانه حضرت

«و انه لیعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی‏». امام علی علیه السلام

خانه عایشه ماتم کده است. علی علیه السلام، فاطمه، عباس، زبیر، فرزندان فاطمه حسن، حسین دختران او زینب و ام کلثوم اشک می‏ ریزند. علی به همکاری اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوی پیغمبر است. در آن لحظه‏ های دردناک بر آن جمع کوچک چه گذشته است؟ خدا می ‏داند. کار شستشوی بدن پیغمبر تمام شده یا نشده، بانگی به گوش می ‏رسد: الله اکبر.

علی به عباس: عمو. معنی این تکبیر چیست؟ معنی آن اینست که آن چه نباید بشود شد. (1)

دیری نمی‏ گذرد که بیرون حجره عایشه هم همه و فریادی به گوش می‏ رسد. فریاد هر لحظه رساتر می ‏شود: بیرون بیائید! بیرون بیائید! و گرنه همه‏ تان را آتش می‏ زنیم! دختر پیغمبر به در حجره می‏ رود. در آن جا با عمر روبرو می ‏شود که آتشی در دست دارد.

عمر! چه شده؟ چه خبر است؟ علی، عباس و بنی هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت کنند!

کدام خلیفه؟ امام مسلمانان هم اکنون درون خانه عایشه بالای جسد پیغمبر نشسته است. از این لحظه امام مسلمانان ابوبکر است. مردم در سقیفه بنی ساعده با او بیعت کردند. بنی هاشم هم باید با او بیعت کنند. و اگر نیایند؟ خانه را با هر که در او هست آتش خواهم زد مگر آن که شما هم آن چه مسلمانان پذیرفته‏ اند بپذیرید. عمر می‏ خواهی خانه ما را آتش بزنی؟ آری. (2)

این گفتگو به همین صورت بین دختر پیغمبر و صحابی بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟ یا نه خدا می‏ داند.

اکنون که مشغول نوشتن این داستان هستم، کتاب ابن عبد ربه اندلسی (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذری را پیش چشم دارم داستان را چنان که نوشته شد از آن دو کتاب نقل می‏ کنم. بسیار بعید و بلکه ناممکن می‏ نماید چنین داستانی را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دسته ‏های سیاسی موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شیعه در سده‏ های نخستین اسلام نیروئی نداشته و در اقلیت ‏به سر می‏ برده‏ اند. چنان که می ‏بینیم این گزارش در سند های مغرب اسلامی هم منعکس شده است، بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمی‏ رود. در کتاب های دیگر نیز مطالبی از همین دست، ملایم‏ تر یا سخت‏ تر، دیده می ‏شود.

طبری نویسد: انصار گفتند ما جز با علی بیعت نمی‏ کنیم. عمر بن خطاب به خانه علی علیه السلام رفت، طلحه و زبیر و گروهی از مهاجران در آن جا بودند. گفت‏ به خدا قسم اگر برای بیعت‏ با ابوبکر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد. زبیر با شمشیر کشیده بیرون آمد پایش لغزید و برو در افتاد مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند.(3)

راستی در آن روز چرا چنین گفتگوهائی بین یاران پیغمبر درگرفت؟ اینان کسانی بودند که در روزهای سخت‏ به یاری دین خدا آمدند. بارها جان خود را بر کف نهاده به کام دشمن رفتند. چه شد که به زودی چنین به جان هم افتادند؟

علی و خانواده پیغمبر چه گناهی کرده بودند که باید آنان را آتش زد. بر فرض که داستان غدیر درست نباشد، بر فرض که بگوئیم پیغمبر کسی را به جانشینی نگمارده است، بر فرض که بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادی نگیرند، سر پیچی از بیعت در اسلام سابقه داشت – بیعت نکردن با خلیفه گناه کبیره نیست. حکم فقهی سند می‏ خواهد. سند این حکم چه بوده است؟ آیا این حدیث را که از اسامه رسیده است مدرک اجتهاد خود قرار داده بودند.

«لینتهین رجال عن ترک الجماعة او لاحرفن بیوتهم».(4)

بر فرض درست‏ بودن روایت از جهت متن و سند، آیا این حدیث‏ بر آن جمع قابل انطباق است؟ این حدیث را محدثان در باب صلوة آورده ‏اند. پس مقصود تخلف از نماز جماعت است. از این ها گذشته آن همه شتاب در برگزیدن خلیفه برای چه بود؟ و از آن شگفت‏ تر، آن گفتگو و ستیز که میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟

آیا انصار واقعه جحفه را نمی ‏دانستند یا نمی‏ پذیرفتند؟ آیا می‏ توان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر که در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچ یک از مردم مدینه نبود، و این خبر به قبیله اوس و قبیله خزرج نرسید؟

از اجتماع جحفه سه ماه نمی‏ گذشت. رئیس تیره خزرج که خود و کسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یاری کردند، چرا در آن روز خواهان ریاست ‏شدند؟ و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما میری و از شما امیری؟ مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله می ‏دانستند؟

چرا این مسلمانان غمخوار امت و دین، نخست‏ به شستشو و خاک سپردن پیغمبر نپرداختند؟ شاید چنان که گفتیم می ‏ترسیدند فتنه برخیزد. ابوسفیان در کمین بود. ولی چرا از بنی هاشم کسی را در آن جمع نخواندند؟ آیا ابوسفیان و توطئه او برای اسلام آن اندازه خطرناک بود که چند ساعت هم نباید از آن غفلت کرد؟ ابوسفیان در آن روز که بود؟ حاکم دهکده کوچک نجران؟ اگر اوس، خزرج مهاجران و تیره‏ های هاشمی و بنی تمیم و بنی عدی و دسته‏ های دیگر با هم یک دست می ‏شدند، ابوسفیان و تیره امیه چه کاری از پیش می‏ بردند؟ و چه می‏ توانستند بکنند؟ هیچ! آیا بیم آن می‏ رفت که اگر امیر مسلمانان بزودی انتخاب نشود پیش آمد ناگواری رخ خواهد داد؟ در طول چهارده قرن یا اندکی کمتر صدها بار این پرسش‏ ها مطرح شده و بدان پاسخ‏ ها داده‏اند چنان که در جای دیگر نوشته‏ ام این پاسخ‏ ها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره است، نه برای روشن ساختن حقیقت.

به نظر می‏ رسد در آن روز کسانی بیشتر در این اندیشه بودند که چگونه باید هر چه زودتر حاکم را برگزینند و کمتر بدین می‏ اندیشیدند که حکومت چگونه باید اداره شود (5) و به تعبیر دیگر از دو پایه ‏ای که اسلام بر آن استوار است (دین و حکومت) بیشتر به پایه حکومت تکیه داشتند. گویا آنان پیش خود چنین استدلال می‏ کردند: چون تکلیف حکومت مرکزی معین شد و حاکم قدرت را بدست گرفت دیگر کارها نیز درست ‏خواهد شد. درست است و ما می‏ بینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین کند، در مقابل مرتدان ایستاد. و آنان را سر جای خود نشاند. و پس از فرو نشاندن آشوب داخلی آماده کشور گشائی گردید. ولی آیا اصل حکومت و انتخاب زمامدار را می ‏توان از دین جدا ساخت؟ به خصوص که شارع اسلام خود این اصل را تثبیت کرده باشد؟ به هر حال نزدیک به چهارده قرن بر این حادثه می‏ گذرد. آنان که در آن روز چنان راهی را پیش پای مسلمانان نهادند، غم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حکومت را نمی‏ دانم.

شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین می ‏اندیشیدند که اگر شخصیتی برجسته، عالم پرهیزگار، و از خاندان پیغمبر، آن اندازه تمکن یابد که گروهی را راضی نگاه دارد ممکن است، در قدرت حاکم تزلزلی پدید آید. این اشارت کوتاه که در تاریخ طبری آمده باز گوینده چنین حقیقتی است: پس از رحلت دختر پیغمبر چون علی علیه السلام دید مردم از او روی گرداندند، با ابوبکر بیعت کرد». (6)

آری چنان که فرزند علی گفته است. «مردم بنده دنیایند… چون آزمایش شوند، دینداران اندک خواهند بود.» چنان که در جای دیگر نوشته‏ ام، من نمی ‏خواهم عاطفه گروهی از مسلمانان جریحه‏ دار شود، نمی‏ خواهم خود را در کاری داخل کنم که دسته‏ ای از مسلمانان برای خاطر دین یا دنیا خود را در آن درآوردند.(7)

آنان نزد پروردگار خویش رفته‏اند، و حساب شان با اوست. اگر غم دین داشته‏ اند و از آن کردارها و رفتارها خدا را می‏ خواسته‏ اند، پروردگار بهترین داورست. اما سخن شهرستانی سخنی بسیار پر معنی است که «در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیری چون شمشیری که به خاطر امامت کشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید.»(8) باز در جای دیگر نوشته ‏ام که اگر نسل بعد و نسل‏ های دیگر، در اخلاص و فداکاری هم پایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان به گونه دیگری نوشته می ‏شد.

دختر پیغمبر در بستر بیماری

«صبت علی مصائب لو انها صبت علی الایام صرن لیالیا».(9)

منصوب به فاطمه سلام الله علیها

مرگ پدر، مظلوم شدن شوهر، از دست رفتن حق، و بالاتر از همه دگرگونی‏ هائی که پس از رسول خدا – به فاصله‏ ای اندک – در سنت مسلمانی پدید گردید، روح و سپس جسم دختر پیغمبر را سخت آزرده ساخت. چنان که تاریخ نشان می‏ دهد، او پیش از مرگ پدرش بیماری جسمی نداشته است.

نوشته نمی‏ گوید، زهرا سلام الله علیها در آن وقت ‏بیمار بود (10)! بعض معاصران نوشته‏ اند فاطمه اساسا تنی ضعیف داشته است.(11)

نوشته مؤلف کتاب‏ «فاطمة الزهراء» هر چند در بیمار بودن او در چنان روز صراحتی ندارد، لکن بی اشارت نیست. عقاید چنین نویسد: «زهرا لاغر اندام، گندم گون و رنگ پریده بود. پدرش در بیماری مرگ، او را دید و گفت او زودتر از همه کسانم به من می‏ پیوندد».(12) هیچ یک از این دو نویسنده سند خود را نیاورده ‏اند.

ظاهر عبارت عقاید این است، که چون پیغمبر صلی الله علیه و آله دخترش را ناتندرست و یا کم بنیه دید بدو چنین خبری داد. نمی ‏خواهم چون بعض گویندگان قدیم بگویم فاطمه سلام الله علیها در هر روزی به قدر یک ماه و در هر ماهی به قدر یک سال دیگران رشد می‏ کرد (13) اما تا آن جا که می‏ دانم و اسناد نشان می‏ دهد نه ضعیف بنیه و نه رنگ پریده و نه مبتلا به بیماری بوده است. بیماری او پس از این حادثه‏ ها آغاز شد. وی روزهائی را که پس از مرگ پدر زیست، رنجور، پژمرده و گریان بود. او هرگز رنج جدائی پدر را تحمل نمی‏ کرد. و برای همین بود که چون خبر مرگ خود را از پدر شنید لبخند زد. او مردن را بر زیستن بدون پدر شادی خود می‏ دانست.

داستان آنان را که به در خانه او آمدند و می‏ خواستند خانه را با هر کس که درون آنست آتش زنند، نوشتیم. چنان که دیدیم سندهای قدیمی چنان واقعه‏ ای را ضبط کرده است. خود این پیش آمد به تنهائی برای آزردن او بس است تا چه رسد که رویدادهای دیگر هم بدان افزوده شود. آیا راست است که بازوی دختر پیغمبر را با تازیانه آزرده‏ اند؟ آیا می ‏خواسته ‏اند بازور به درون خانه راه یابند و او که پشت در بوده است، صدمه دیده؟ در آن گیر و دارها ممکن است چنین حادثه‏ ها رخ داده باشد. اگر درست است راستی چرا و برای چه این خشونت‏ ها را روا داشته‏ اند؟ چگونه می‏ توان چنین داستان را پذیرفت و چه سان آن را تحلیل کرد؟

مسلمانانی که در راه خدا و برای رضای او و حفظ عقیدت خود سخت‏ ترین شکنجه‏ ها را تحمل کردند، مسلمانانی که از مال خود گذشتند، پیوند خویش را با عزیزترین کسان بریدند، خانمان را رها کردند، به خاطر خدا به کشور بیگانه و یا شهر دور دست هجرت نمودند، سپس در میدان کارزار بارها خود را عرضه هلاک ساختند، چگونه چنین حادثه‏ ها را دیدند و آرام نشستند. راستی گفتار فرزند فاطمه سخنی آموزنده است که: «آن جا که آزمایش پیش آید دینداران اندک خواهند بود».(14)

از نخستین روز دعوت پیغمبر تا این تاریخ بیست و سه سال و از تاریخ هجرت تا این روزها ده سال می‏ گذشت. در این سال ها گروهی دنیا پرست که چاره‏ ای جز پذیرفتن مسلمانی نداشتند خود را در پناه اسلام جای دادند. دسته‏ ای از اینان مردمانی تن آسان و ریاست جو و اشراف منش بودند. طبیعت آنان قید و بند دین را نمی‏ پذیرفت. اگر مسلمان شدند برای این بود که جز مسلمانی راهی پیش روی خود نمی‏ دیدند.

قریش این تیره سرکش که ریاست مکه و عربستان را از آن خویش می‏ دانست پس از فتح مكه، در مقابل قدرتی بزرگ به نام اسلام قرار گرفت. و چون از بیم جان و یا به امید جاه مسلمان شد، می‏ کوشید تا این قدرت را در انحصار خود گیرد. بسیار حقیقت پوشی و یا خوش باوری می ‏خواهد که بگوئیم اینان چون یک دو جلسه با پیغمبر نشسته و به اصطلاح محدثان لقب صحابی گرفته‏ اند، در تقوی و پا بر سر هوی نهادن نیز مسلمانی درست ‏بودند.

از هم چشمی و بلکه دشمنی عرب‏ های جنوبی و شمالی در سده‏ های پیش از اسلام آگاهیم(15) مردم حجاز به مقتضای خوی بیابان نشینی، مردم یثرب را که از تیره قحطانی بودند و به کار کشاورزی اشتغال داشتند خوار می ‏شمردند. قحطانیان یا عرب ‏های جنوبی ساکن یثرب، پیغمبر اسلام را از مکه به شهر خود خواندند، بدو ایمان آوردند، با وی پیمان بستند. در نبردهای بدر، احد، احزاب، و غزوه‏ های دیگر با قریش در افتادند، و سرانجام شهر آنان را گشودند. قریش هرگز این خواری را نمی‏ پذیرفت. از این گذشته مردم مدینه در سقیفه چشم به خلافت دوختند.

تنها با تذکرات ابوبکر که پیغمبر گفته است‏ «امامان باید از قریش باشند» عقب نشستند. اگر انصار چنان که گرد پیغمبر را گرفتند گرد خانواده او فراهم می‏ شدند و اگر حریم حرمت این خانواده هم چنان محفوظ می‏ ماند، چه کسی تضمین می‏ کرد که قحطانیان بار دیگر دماغ عدنانیان را به خاک نمالند. این ها حقیقت‏ هائی بود که دست اندرکاران سیاست آن روز آن را به خوبی می‏ دانستند. ما این واقعیت را بپذیریم یا خود را به خوش باوری بزنیم و بگوئیم همه یاران پیغمبر در یک درجه از پرهیزگاری و فداکاری بوده‏اند و چنین احتمالی درباره آنان نمی‏ توان داد، حقیقت را دگرگون نمی ‏سازد. دشمنی میان شمال و جنوب پس از عقد پیمان برادری بین مهاجر و انصار در مدینه موقتا فراموش شد و پس از مرگ پیغمبر نخستین نشانه آن دیده شد. و در سال های بعد آشکار گردید. و چنان که آشنایان به تاریخ اسلام می‏ دانند، این درگیری بین دو تیره در سراسر قلمرو اسلامی تا عصر معتصم عباسی برجای ماند.

من نمی ‏گویم خدای نخواسته همه یاران پیغمبر این چنین می‏ اندیشیدند. در بین مضریان و یا قریشیان نیز کسانی بودند که در گفتار و کردار خود خدا را در نظر داشتند نه دنیا را و گاه برای رعایت‏ حکم الهی از برادر و فرزند خود هم می ‏گذشتند، اما شمار اینان اندک بود. آیا می‏ توان به آسانی پذیرفت که سهیل بن عمرو، عمرو بن عاص، ابوسفیان و سعد بن عبدالله بن ابی سرح هم غم دین داشتند؟

بسیار ساده ‏دلی می‏ خواهد که ما بگوئیم آن کس که یک روز یا چند مجلس یا یک ماه یا یک سال صحبت پیغمبر را دریافت، مشمول حدیثی است که از پیغمبر آورده‏اند «یاران من چون ستارگانند به دنبال هر یک که رفتید، راه را یافته ‏اید» من بدین کاری ندارم که این حدیث از جهت متن و سند درست است‏ یا نه، این کار را به عهده محدثان می‏ گذارم، آن چه مسلم است این که در آن روزها یا لااقل چند سال بعد، اصحاب پیغمبر روبروی هم قرار گرفتند. چگونه می‏ توان گفت هم آنان که به دنبال علی علیه‏ السلام رفتند و هم کسانی که پی طلحه و زبیر و معاویه را گرفتند راه راست را یافته‏اند.

خواهند گفت‏ خلیفه و یاران او از نخستین دسته مسلمانان و از طبقه اول مهاجرانند. درست است. اما از خلیفه و یک دو تن دیگر که بگذریم پایه حکومت را چه گروهی جز قریش استوار می‏ کرد؟ و مجریان حکومت کدام طایفه بودند؟ برای استقرار حکومت‏ باید قدرت یک پارچه شود. و برای تامین این قدرت باید هر گونه مخالفتی سرکوب گردد و بسیار طبیعی است که با دگرگونی شرایط، منطق هم دگرگون شود.

پی ‏نوشت‏

(1). انساب الاشراف ص 582.
(2). عقد الفرید ج 5 ص 12 انساب الاشراف ص 586.
(3). طبری ج 4 ص 1818.
(4). (کنز العمال. صلوة حدیث 2672).
(5). تحلیلی از تاریخ اسلام. بخش یک ص 91.
(6). طبری ج 4 ص 1825.
(7). پس از پنجاه سال ص 30 چاپ دوم.
(8). «ما سل سیف فی الاسلام علی قاعدة دینیة مثل ما سل علی الامامة فی کل زمان‏» (الملل و النحل ص 16 ج 1).
(9). در این بلا بجای من از روزگار بود روز سپید او شب تاریک می‏ نمود.
(10). انساب الاشراف ص 405.
(11). فاطمه فاطمه است ص 117.
(12). فاطمة الزهراء ص 66.
(13). روضة الواعظین ص 144.
(14). فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون (حسین بن علی علیه السلام).
(15). رجوع شود به پس از پنجاه سال ص 69 چاپ دوم و نیز رجوع شود به فصل‏ «برای عبرت تاریخ‏» در همین کتاب.

منبع:زندگانى فاطمه زهرا سلام الله علیها، ص 108 تا 113 و ص 144 تا 148، چاپ و نشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامى / تاريخ انتشار: 1376

نويسنده: سيد جعفر شهيدى

 

حوادث بعد از پيامبر در خطبه حضرت زهرا علیها السلام

حضرت فاطمه عليهاالسلام پس از رخدادهاي بعد از رحلت پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مسجد رفته و براي احقاق حق خود و امام زمانش خطبه اي غرا مي خواند و پس از فرازهايي از خطبه به بيان حوادث پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و اموري که افرادي پس از وفات پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله ايجاد کردند کشانده و مي‌ فرمايد:

فَلما اختارَاللهُ لِنبيهِ دارَ اَنبيائهِ؛ درجات بلند مرتبه‌ اي که خداي تعالي براي بندگان خاص خود که انبياء باشند آماده فرموده و قريب به همين مضمون است: ماوي اَصفيائهِ.

ظَهرت فيکم حَسکةُ النِّفاق و در نسخه ديگري است: حُسکيةَ؛ خار و مراد از اين کلام يعني دشمني و نفاق يا عداوتي که بر اثر نفاق حاصل گردد.

وَ سَملَ جِلبابُ الدّين در نسخه ديگري آمده که: اَسملَ و در نسخه هاي ديگر چنين ذکر شده جِلبابُ الاسلام؛ آثار کهنگي بر جامه اسلام ظاهر شد پس از آن که اسلام در نهايت حسن و جمال و طراوت بود.

وَ نَطقَ کاظِمَ الغاوينَ؛ آن کساني که سابقاً جرأت حرف زدن نداشتند شروع به سخن گفتن نمودند.

و نَبغ خاملُ الاَقلّينَ؛ افرادي که پست و دني بودند ظاهر شدند و به نام رسيدند.

و هَد رفَنيقُ المُبطلينَ در نسخه ديگري است: فنيق الکُفر؛ شتر فحلي که سوارش نمي ‌شوند صدايش را بلند کرد.

فَخطرَ في عَرصاتکم؛ اين شتر خودخواه شروع به راه رفتن کرد آن هم راه رفتن متکبرانه و با غرور.

اين عبارات کنايه‌ هايي است از آشکار شدن نفاق پنهاني که در سينه‌ ها بود و بروز حرکت‌ ها و جهت ‌گيري ‌هايي که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله مخفي بود و ضعفاي عاجز تبديل به اقوياء شدند.

افرادي که پست و دني بودند ظاهر شدند و به نام رسيدند. آن کساني که سابقاً جرأت حرف زدن نداشتند شروع به سخن گفتن نمودند.

وَ اَطلعَ الشَّيطانُ رَاسهُ مِن مَغرزهِ هاتفاً بِِکم؛ فاطمه زهرا سلام الله عليها اين اتفاقات را نوعي پاسخگويي به دعوت شيطان تعبير مي ‌فرمايند با توجه به سخني که شيطان گفت و سوگند ياد کرد: لاغوينَّهم اَجمعينَ الّا عِبادکَ مِنهُم المُخلَصونَ (يعني پروردگارا من همه بندگان را گمراه خواهم نمود مگر بندگان مخلص تو را) پس شيطاني که در زمان رسول خدا ناتوان و ضعيف بود آن زماني که اسلام داراي قوت و قدرتي بود، در اين زمان شيطان سر خود را از مخفي‌ گاه خويش بيرون آورد، سر خويش را خارج ساخت مانند سنگ ‌پشتي که به هنگام از بين رفتن خطر سر خويش را از داخل لاک خود بيرون مي‌ آورد، پس شيطان به شما ندا داد و شما را به سوي نقض بيعتي که در روز غدير بسته بوديد و به سوي سلب حقوق از اهل و اصحاب حق و داراي حق، خواند.

فَالفاکم لِدعوتهِ مُستجيبينَ در نسخه ديگري است: فَوجدکُم لِدعوتهِ الّتي دَعا اِليها مُجيبينَ؛ آن هنگام که شيطان شما را فراخواند، شما را مطابق ميل خود يافت و گمانش بر شما به دست آمد.

وَ لِلغرّة فيه مُلاحظينَ؛ شيطان در شما حالت پاسخ گويي شديدي يافت و حالت پذيرش کاملي براي خدعه ‌هاي وي، همانند انساني که آن چه به او بگويند پذيرفته و قبول مي‌ کند و آن چه به وي امر شود اطاعت نموده و عمل مي ‌کند بدون آن که ذره‌ اي تعقل و تفکر در کارها به کار برد.

ثُمَّ استَنهضکم فَوجدکُم خِفافاً؛ به شما امر به قيام به همراه خود کرد و شما را بدون اين که کمترين سنگيني و دشواري در خود بيابد در انجام وسوسه ‌هايش سريع يافت.

وَ اَحمشکم فَالفاکُم غِضاباً در نسخه ديگري آمده: فَوجدکم غِصاباً؛ يا شما را به غضب حمل کرد و بر غضب تشويق و تحريک تان نمود آن گاه ديد که شما به غضب او غضبناک مي ‌شويد و بر اساس مصلحت و حساب شيطان به سوي غضب مي‌ گرائيد و خلاصه آن که شيطان شما را مطيع اوامر و منقاد خود در هر حالتي يافت.

فَوسمتُم غَير اِبلکُم؛ نتيجه اين کار آن شد که عمل کرديد آن چه را که اجازه نداشتيد عمل نمائيد و انتخاب کرديد آن چه را که نبايد انتخاب مي ‌کرديد و کليد کارها را به غير اهل آن ها داديد و رهبري و زمامداري را به نااهل تحويل داديد.

وَ اَوردتُم غَير شِربِکم و در نسخه ديگري آمده: وَ اَورَدتُموها شِرباً ليس لکُم؛ مانند چوپاني که شترش را در چشمه‌ اي که مال او نيست فرود مي ‌آورد و مقصود آنست که شما آن چه را که حقي در آن نداشتيد – خلافت را – گرفتيد. مراد آنست که مردماني اندک براي تعيين خليفه قيام کردند و خلافت را از اهل و اصحاب شرعي آن به جاي ديگر افکندند. آري اين تصرفات حق مردم نبود بلکه بايد از سوي خداي تعالي معين گردد؛ که گرديده بود.

جراحات مصيبت وفات رسول خدا هنوز التيام نيافته است. قبل از دفن رسول خدا پيشتازان انقلاب ظاهر شدند يعني در همان ساعاتي که علي عليه السلام پيامبر را غسل مي‌ داد و کفن مي ‌کرد جمع شديد و آن چه خواستيد کرديد.

هذا وَ العَهدُ قَريبٌ؛ تمام اين تغييرات به وجود آمد در حالي که عهد نزديک بود يعني از زمان رسول خدا مدت زمان طولاني نگذشته بود البته ممکن است که تغيير يابد يا مسلمانان اوامر و تعاليم را بر اساس و اثر مرور زمان فراموش کنند و اين امر در طي مدت طولاني ممکن است صورت بگيرد ولي اکنون بيش از دو هفته از وفات پيامبر نگذشته است که دين اين گونه دست خوش تغيير و دگرگوني شده است.

وَ الکلمُ رَحيبٌ؛ و جراحت قلب که بر اثر وفات رسول اکرم به وجود آمده دائماً دهانه‌ اش وسيع‌ تر مي ‌گردد و اين تعبير براي رساندن وسعت جراحت از دست دادن رسول خدا و عظمت مصيبت او و شدت امر و ناراحتي به کار رفته شده است.

وَالجُرجُ لمّا يندَمل؛ جراحات مصيبت وفات رسول خدا هنوز التيام نيافته است.

وَالرَّسُولُ لَما يقبر؛ قبل از دفن رسول خدا پيشتازان انقلاب ظاهر شدند يعني در همان ساعاتي که علي عليه السلام پيامبر را غسل مي‌ داد و کفن مي‌ کرد جمع شديد و آن چه خواستيد کرديد.

اِبتداراً زَعَمتم خَوف الفِتنةِ و در نسخه ديگري است: بدراراً؛ به سرعت و با کمال عجله به اين کارها پرداختيد و پنداشتيد که آن چه کرديد به خاطر جلوگيري نمودن از فتنه است و معني زعم يعني شيئي و مطلبي را ادعا کند در حالي که دروغ بودنش را مي‌ داند و معني زعمتم در اين جا گمان کرديد که اين اعمال را انجام مي‌ دهيد تا فتنه‌ اي واقع نشود و خود شما مي‌ دانيد که در اين ادعاي خود دروغ گويانيد.

اَلا فِي الفِتنةِ سَقطوا وَ انّ جَهنم لَمحيطةٌ بِالکافرينَ؛ فتنه شما بوديد و عمل شما فتنه فاسده بود حقوق را از اهل آن غصب کرديد تا آن که بر اساس ادعاي واهي خود از فتنه جلوگيري کنيد و کدام محنتي بزرگتر از تغيير مجراي اسلام است و تبديل احکام، و غصب حقوق اهل ‌بيت و با قساوت قلب و خشونت با آنان رفتار نمودن؟

فَهيهاتَ مِنکم!؛ معني کلمه هيهات يعني دوري و تو گويي که ارتکاب اين گونه اعمال از آنان، به نظر بسيار مستبعد مي‌ رسيد آن هم استبعادي همراه با تعجب که آنان چگونه به آن کارها توانستند اقدام کنند و چه انسان منصفي اين گونه اعمال زشت و ناپسند را که منجر به آن جرائم بزرگ گردد آن هم بر خلاف تصريح قرآن و تصريحات رسول اکرم و سفارشات وي در حق عترت و اهل ‌بيتش باور مي‌ نمايد؟

وَ کيف بکُم؛ فاطمه زهرا عليها السلام از اين دگرگوني که در عقايد و سلوک آنان پديد آمده تعجب مي‌ کند يعني چگونه اين اعمال را انجام داديد و چگونه شما لايق ارتکاب اين جنايت بوديد؟

وَ انّي تُوفکونَ؛ کجا مي‌ رويد و شيطان چگونه شما را از راه پر فضيلت و نمونه ‌تان به راه ديگر برد و چگونه شما را به اين اعمال واداشت در حالي که:

و کتابُ اللهِ بَينَ اَظهرکُم؛ در حالي که قرآن هنوز در ميان شما موجود است و شما را در پناه خويش گرفته است.

اُمورهُ طاهرهٌ؛ در قرآن چيزي که موجب شک و ترديد شود وجود ندارد چرا که امور آن آشکار است.

و اَحکامهُ زاهرهٌ؛ و احکامش متلالا و درخشان است.

و اَعلامُهُ باهرهٌ؛ علاماتي که به وسيله آن ها بر قرآن استدلال مي ‌شود از نورانيت و فروغ فراواني برخوردارند.

و زَواجرهُ لائحة؛ آن نواهي قرآن که شما را از تبعيت هوي باز مي‌ دارد واضح و روشن است.

و اَوامرهُ واضحة؛ اوامري که شما را به اطاعت ما و ياد گرفتن احکام از ما و تسليم شدن در برابر ما مي‌ خواند ظاهر است.

و قَد خَلفتموهُ وَراءَ ظُهورکُم؛ جاي تاسف است قرآني که موصوف به اين اوصاف است امروز به پشت سرهاتان افکنده‌ايد نه از آن چيزي ياد مي ‌گيريد و نه گفتارش را اخذ مي‌ نمائيد.

فتنه شما بوديد و عمل شما فتنه فاسده بود حقوق را از اهل آن غصب کرديد تا آن که بر اساس ادعاي واهي خود از فتنه جلوگيري کنيد و کدام محنتي بزرگتر از تغيير مجراي اسلام است و تبديل احکام، و غصب حقوق اهل ‌بيت و با قساوت قلب و خشونت با آنان رفتار نمودن؟

اَرَغبة عَنه تُريدونَ؟؛ اين استفهام توبيخي است، زيرا انسان زماني که چيزي را پشت سر افکند معناي آن چنين است که به آن رغبتي ندارد و به آن پشت نموده است، آري گويي اين بزرگوار مي ‌فرمايد شما عمل به قرآن را به کناري افکنده‌ايد، يعني قرآن شما را خوش نيايد يعني احکام آن مزاحم با هوي‌ ها و اهداف شماست.

اَم بِغيرهِ تَحکمون؟؛ به قوانين ديگري غير از قوانين قرآن حکم مي‌ نماييد زيرا که براي قرآن صلاحيت عمل در ميان خودتان را قائل نيستيد.

بِئسَ لِلظالمينَ بَدلاً؛ آن چه را که به جاي قرآن گرفته‌ ايد چه بد است يعني احکام باطلي که اتخاذ نموده‌ ايد و آن ها را به جاي قرآن به کار مي ‌زنيد.

ثُمَّ لَم تَلبثُوا اِلّا رَبثَ اَن تَسکنَ نَفرتها وَ يسلسَ قِيادها؛ در اين جا حضرت صديقه طاهره فتنه را به شتر ماده و يا حيوان رميده‌اي تشبيه مي‌ فرمايد که رام کردنش بسيار دشوار است و سوار شدنش سخت. لذا مي‌ فرمايد بعد از آن که بر اين مقام بلند مرتبه عالي قدر والا مسلط شديد؛ (مقام خلافت) آن قدر درنگ نکرديد که کارها تمام شود و اضطراب‌ها آرام گردد و آن گاه شروع به اعمال خراب کارانه نماييد.

ثُمَّ اَخذتم تُورونَ و قَدتَها و تُهيجونَ جَمرتها؛ شروع به فتنه‌ انگيزي نموديد مانند کسي که در آتش مي‌ دمد تا بيشتر فروزان شود و يا گل آتش را مي ‌گرداند و حرکت مي‌ دهد تا شعله‌ ور شده و آتشش کاملاً آشکار گردد و خشک و تر را بسوزاند و مقصود از اين مثال امور تاسف باري بود که اين افراد بر سر اميرالمومنين آوردند از سلب امکانات و هجوم به در خانه، و آن چه را که بر صديقه طاهره و او فرزندانش وارد آوردند، مصادره املاک، بازداشتن خمس و فئي از آنان و امور فراوان ديگري که مورخان ذکر کرده‌اند و مسلماً تمامي رويدادها نيست.

و خلاصه کلام آن که شما اقدام به جرائم پشت سر هم و فراواني نموديد که هر کدام از آن ها از ديگري فجيع‌ تر و زشت‌ تر بود.

و تَستجيبونَ لِهِتافِ الشَّيطانِ الغَوي؛ زيرا که شيطان حزب خود را دعوت مي‌ کند تا سرانجام در زمره اصحاب جهنم درآيند و قرآن کريم ما را از سخن شيطان آگاهي مي‌ دهد که: «وَ ما کانَ لي عَليکم مِن سُلطانٍ الّا اَن دَعوتکُم فَاستجبتُم لي»؛ مرا بر شما تسلطي نبود فقط شما را دعوت کردم و شما نيز اجابت کرديد.

آري اعمالي که مردان صاحب قدرت و حکومت در آن زمان بر عليه خانواده پيامبر صورت دادند مسلماً در پاسخ به نداي خدا و پيامبر که آنان را دعوت مي‌ کردند نبود، بلکه پاسخ به نداي شيطان گمراه بود.

وَ اِطفاءِ اَنوار الدّين الجَلي؛ دين اسلام را انواري است که مردمان به وسيله آن ها هدايت مي‌ شوند و آن انوار عبارتند از محاسن احکام و قوانين اسلام و روحانيتي که دين از آن بهره‌مند است و آنان سعي کردند اين انوار را با اعمال زشت و ناپسندشان خاموش کنند.

َو اِخمادِ سُننِ النَّبي الصَّفي؛ از بين بردن راه و رسم رسول خدا و در اين جا سنن نبوي تشبيه به نور گرديده است و زير پا نهادن سنن تشبيه به اخماد شده است.

تُسرّونَ حَسواً فِي ارتِغاءٍ؛ اين جمله اشاره به قضيه معروفي است و آن اين که زماني که شير را مي‌ دوشند روي آن کف جمع مي ‌شود مردي مي‌ آيد و چنين وانمود مي‌ کند که فقط علاقمند به نوشيدن کف است ولي آهسته و در پنهاني شير را نيز مي‌ نوشد و اين مثل براي کسي وضع شده که ادعاي چيزي را مي ‌کند ولي غير از آن را مورد نظر دارد، او شير را مخفيانه مي‌ نوشد ولي ادعا مي‌ کند که کف را مي ‌نوشد در اين صورت گفته مي ‌شود: فُلانٌ يسرُّ حَسواً في ارتِغاءٍ وَ الارتغاء يعني نوشيدن کف.

و به اين ترتيب و با ذکر اين مَثل حضرت صديقه طاهره هدف اصلي و حقيقي آن گروه را خبر مي‌ دهند که آنان ادعاي چيزي را مي‌ کنند ولي مطلب ديگري را مدنظر دارند. آري آنان ادعا مي‌ کنند که قصد جلوگيري از فتنه را دارند ولي مراد و مقصود حقيقی یشان بستن در خانه آل محمد و از بين بردن هستي و کيان اهل‌ بيت رسول خدا است.

وَ تَمشونَ لاَهلهِ وَ وُلدهِ فِي السَّراءِ و الضَّراءِ و در نسخه ديگري آمده: فِي الخَمر و الضَّراءِ؛ خمر: عبارتست از آن چه تو را مي‌ پوشاند مانند درخت و غير آن و الضراء بدون تشديد راء عبارتست از درخت بهم پيچيده و زمين پست و گودال مانند و مقصود آنست که شما رسول خدا و اولاد و فرزندان او را با مکر و خدعه و به صورتي پنهان و نهان اذيت کرديد و براي اين مقصود و هدف غير انساني راه‌هاي روزي را بر آنان بستيد تا فقير و نادار شوند و در نتيجه کسي به سوي آنان نيايد.

وَ نَصبرُ مِنکم عَلي مِثل حَزّالمدي؛ و ما بر اين اذيت‌ ها و آزار ها و دشواري‌ ها صبر مي‌ کنيم. آري آن اذيت‌ ها و آزارهايي که بر ما رسانديد بر آن ها صبر مي ‌کنيم: ولي چه صبري! مانند کسي که مي‌ بيند با چاقو اعضا بدن او را قطع مي‌ کنند ولي بايد صبر نمايد.

وَ وَخز السَّنانِ فِي الحِشي؛ و مانند کسي صبر مي‌ کنيم که وي را با سنان و نيزه هدف قرار داده و در شکم وي نيزه را فرو برده باشند و معناي اين جملات عجيب اينست که واقعاً موضوع و مساله، ساده و آسان نيست که بتوان از آن ها چشم‌ پوشي نمود و يا فراموش شان کرد بلکه فاجعه ايست بزرگ و گناهي است نابخشودني.

وَ اَنتُم – الانَ – تَزعَمونَ اَن لا اِرثَ لَنا؛ و اکنون نيز براي شرعي جلوه دادن دشمني‌ ها و موقعيت و موضع خصمانه‌تان نسبت به ما و پوشاندن و سرپوش نهادن بر روي اعمال ننگين تان گمان مي‌ بريد يا به دروغ ادعا مي ‌کنيد که ما را از رسول خدا ارثي نيست، يعني مهمترين امور و واضح‌ ترين مسائل را در دين اسلام انکار مي‌ نمائيد، يعني قانون ثابت وراثت را که در قرآن و سنت موجود است، را رد مي ‌نماييد.

کجا مي‌ رويد و شيطان چگونه شما را از راه پر فضيلت و نمونه‌ تان به راه ديگر برد و چگونه شما را به اين اعمال واداشت در حالي که: قرآن هنوز در ميان شما موجود است و شما را در پناه خويش گرفته است.

اَفَحکمَ الجاهليهِ يبغونَ و در نسخه ديگري است: تَبغونَ؛ فاطمه زهرا سلام الله عليها سخن خويش را با اين آيه محکم فرمود همان گونه که شيوه ‌شان در طول اين محاکمه چنين بود که به خاطر آشنايي فوق العاده‌اي که با کتاب قرآن داشتند و اين کتاب را بسيار مي‌ خوانديد در هر مناسبتي به عنوان شاهد و مثال مطلب از قرآن کريم بهره بر مي‌ گرفتند. ايشان مي‌ فرمايند انکار وراثت در احکام اسلامي وجود ندارد و بسيار تعجب آور است که شما به احکام جاهليت که تابع هوي ‌هاي فردي و نفساني است حکم مي‌ نمائيد آري احکام که منبعث از اغراض شخصي است يعني اين که، دختران را از ارث محروم نمائيد و ارث را فقط اختصاص به پسران دهيد.

وَ مَن اَحسنُ مِن اللهِ حُکماً لِقومٍ يوقنونَ؛ آيه ديگري که صديقه طاهره عليهاالسلام در سخن خود بيان و تلاوت فرمودند اين آيه بود يعني آيا شما حکم و قانوني غير از احکامي که از سوي خداي تعالي صادر گرديده سراغ داريد آن هم براي کساني که به خداي حکيم يقين دارند و معتقد به اسلام مي ‌باشند؟ آيا قانون اسلامي قوانين جاهليت را از بين نبرد و منسوخ نساخت؟ آيا اسلام ارث را براي دختر و پسر هر دو قرار نداده؟

بَلي تَجلّي لَکُم کَالشَّمس الضّاحيهِ اَنّي اِبنتهُ؛ آري اين مسئله نزد شما مانند آفتاب در وسط روز درخشان است، آن هم روزي که قطعه ابري در آسمان نباشد. اين مساله مسلم و واضح است يعني مي ‌دانيد که قطعاً و يقيناً من دخت پيامبرم و در اين مسئله ترديدي نيست.

اَفلا تَعلمونَ؛ آيا اين امور و اين حقايق را نمي ‌دانيد؟ و يا نمي ‌دانيد من دخت پيامبرم.

اَيها المُسلمونَ! حضاري که اکنون شنوندگان خطاب من هستيد و اي کساني که ابوبکر را براي خلافت نامزد کرديد اي امت محمد! من دختر محمد و دخت رسول اسلامم.

أاُغلبُ عَلي اِرثيهِ (ارثي)؟؛ آيا در گرفتن ارث من، بر من غلبه مي‌ جوئيد اين ارث من و حق من است، آيا حقم را از من مي ‌ستانيد؟

منبع: فاطمة الزهرا از ولادت تا شهادت

نويسنده: سید محمد کاظم قزوینی

 

انگيزه هاى تصرف فدك

هوادارى گروهى از ياران پيامبر صلی الله علیه و آله از خلافت و جانشينى ابوبكر نخستين پل پيروزى او بود و در نتيجه خزرجيان كه نيرومندترين تيره انصار بودند, با مخالفت تيره ديگر آنان از صحنه مبارزه بيرون رفتند و بنى هاشم, كه در رأس آنان حضرت على علیه السلام قرار داشت, بنا به عللى كه در گذشته ذكر شد, پس از روشن كردن اذهان عمومى, از قيام مسلحانه و دسته بندى در برابر حزب حاكم خودارى كردند.

ولى اين پيروزى نسبى در مدينه براى خلافت كافى نبود و به حمايت مكه نيز نياز داشت. ولى بنى اميه, كه در رأس آن ها ابوسفيان قرار داشت, جمعيت نيرومندى بودند كه خلافت خليفه را به رسميت نشناخته, انتظار مى كشيدند كه ازنظر ابوسفيان و تأييد و تصويب وى آگاه شوند. لذا هنگامى كه خبر رحلت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به مکه رسيد فرماندار مكه, كه جوان بيست و چند ساله اى به نام عتاب بن اسيد بن العاص بود, مردم را از درگذشت پيامبر صلی الله علیه و آله آگاه ساخت ولى از خلافت و جانشينى او چيزى به مردم نگفت در صورتى كه هر دو حادثه مقارن هم رخ داده, طبعاً با هم گزارش شده بود و بسيار بعيد است كه خبر يكى از اين دو رويداد به مكه برسد ولى از رويداد ديگر هيچ خبرى منتشر نشود.

سكوت مرموز فرماندار اموى مكه علتى جز اين نداشت كه مى خواست از نظر رئيس فاميل خود, ابوسفيان, آگاه شود و سپس مطابق نظر او رفتار كند.

با توجه به اين حقايق, خليفه به خوبى دريافت كه ادامه فرمانروايى وى بر مردم, در برابر گروه هاى مخالف, نياز به جلب نظرات و عقايد مخالفان دارد و تا آرا و افكار و بالاتر از آن قلوب و دل هاى آنان را از طرق مختلف متوجه خود سازد ادامه زمامدارى بسيار مشكل خواهد بود.

يكى از افراد مؤثرى كه بايد نظر او جلب مى شد رئيس فاميل اميه, ابوسفيان بود. زيرا وى از جمله مخالفان حكومت ابوبكر بود كه وقتى كه شنيد وى زمام امور را به دست گرفته است به عنوان اعتراض گفت: ما را با ابوفضيل چه كار؟

و هم او بود كه, پس از ورود به مدينه, به خانه حضرت على علیه السلام و عباس رفت و هر دو را براى قيام مسلحانه دعوت كرد و گفت: من مدينه را با سواره و پياده پر مى كنم; برخيزيد و زمام امور را به دست گيريد!

ابوبكر براى اسكان و خريدن عقيدهء وى اموالى را كه ابوسفيان همراه آورده بود به خود او بخشيد و دينارى از آن برنداشت. حتى به اين نيز اكتفا نكرد و فرزند وى يزيد (برادر معاويه) را براى حكومت شام انتخاب كرد. وقتى به ابوسفيان خبر رسيد كه فرزندش به حكومت رسيده است فوراً گفت: ابوبكر صلهء رحم كرده است!(1) حال آن كه ابوسفيان, قبلاً به هيچ نوع پيوندى ميان خود و ابوبكر قائل نبود.

تعداد افرادى كه مى بايست هم چون ابوسفيان عقايد آنان خريده شود بيش از آن است كه در اين صفحات بيان شود; چه همه مى دانيم كه بيعت با ابوبكر در سقيفه بنى ساعده بدون حضور گروه مهاجر صورت گرفت. از مهاجران تنها سه تن, يعنى خليفه و دو نفر از هم فكران وى ـ عمر و ابوعبيده, حضور داشتند. به طور مسلم اين نحوه بيعت گرفتن و قرار دادن مهاجران در برابر كار انجام شده, خشم گروهى را بر مى انگيخت. از اين جهت, لازم بود كه خليفه رنجش آنان را برطرف سازد و به وضع ايشان رسيدگى. به علاوه, مى بايست گروه انصار, به ويژه خزرجيان كه از روز نخست با او بيعت نكردند و با دلى لبريز از خشم سقيفه را ترك گفتند, مورد مهر و محبت خليفه قرار مى گرفتند.

خليفه نه تنها براى خريد عقايد مردان اقدام نمود, بلكه اموالى را نيز ميان زنان انصار تقسيم كرد. وقتى زيد بن ثابت سهم يكى از زنان بنى عدى را به در خانه او آورد, آن زن محترم پرسيد كه: اين چيست؟

زيد گفت: سهمى است كه خليفه ميان زنان و از جمله تو تقسيم كرده است. زن با ذكاوت خاصى دريافت كه اين پول يك رشوه دينى! بيش نيست, لذا به او گفت: براى خريد دينم رشوه مى دهيد؟ سوگند به خدا, چيزى از او نمى پذيرم. و آن را رد كرد.(2)

كمبود بودجه حكومت

پيامبر گرامى صلی الله علیه و آله در دوران بيمارى خود هر چه در اختيار داشت همه را تقسيم كرد و بيت المال تهى بود. نمايندگان پيامبر پس از درگذشت آن حضرت با اموال مختصرى وارد مدينه مى شدند, يا آن ها را به وسيله افراد امينى گسيل مى داشتند. ولى اين درآمدهاى مختصرى براى حكومتى كه مى خواست ريخت و پاش كند و عقايد مخالفان را بخرد قطعاً كافى نبود.

از طرف ديگر, قبايل اطراف پرچم مخالفت برافراشته, از دادن زكات به مأموران خليفه خوددارى مى كردند و از اين ناحيه نيز ضربت شكننده اى بر اقتصاد حاكميت وارد مى آمد.

از اين جهت, رئيس حزب حاكم چاره اى جز اين نداشت كه براى ترميم بودجه حكومت دست به اين طرف و آن طرف دراز كرده, اموالى را مصادره كند. در اين ميان چيزى بهتر از فدك نبود كه با نقل حديثى از پيامبر, كه تنها خود خليفه راوى آن بود(3), از دست حضرت فاطمه سلام الله علیها خارج شد و درآمد سرشار آن براى محكم ساختن پايه هاى حكومت مورد استفاده قرار گرفت.

عمر, به گونه اى به اين حقيقت اعتراف كرده, به ابوبكر چنين گفت: فردا به درآمد فدك نياز شديدى پيدا خواهى كرد, زيرا اگر مشركان عرب بر ضد مسلمانان قيام كنند, از كجا هزينه جنگى آن ها را تأمين خواهى كرد.(4)

گفتار و كردار خليفه و همفكران او نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد. چنان كه وقتى حضرت فاطمه سلام الله علیها فدك را از او مطالبه كرد در پاسخ گفت: پيامبر هزينه زندگى شما را از آن تأمين مى كرد و تأمين مى كرد و باقيمانده درآمد آن را ميان مسلمانان قسمت مى نمود. در اين صورت تو با درآمد آن چه كار خواهى كرد؟

دختر گرامى پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: من نيز از روش او پيروى مى كنم و باقيمانده آن را در ميان مسلمانان تقسيم خواهم كرد.

با اين كه حضرت فاطمه سلام الله علیها راه را بر خليفه بست, وى گفت: من نيز همان كار را انجام مى دهم كه پدرت انجام مى داد!(5)

اگر هدف خليفه از تصرف فدك, تنها اجراى يك حكم الهى بود و آن اين كه در آمد فدك, پس از كسر هزينه خاندان پيامبر صلی الله علیه و آله, در راه مسلمانان مصرف شود, چه فرق مى كرد كه اين كار را او انجام دهد يا دخت پيامبر صلی الله علیه و آله و شوهر گرامى او كه به نص قرآن از گناه و نافرمانى مصون و پيراسته اند.

اصرار خليفه بر اين كه درآمد فدك در اختيار او باشد گواه است كه او چشم به اين درآمد دوخته بود تا از آن براى تحكيم حكومت خود استفاده كند.

عامل ديگر تصرف فدك

عامل ديگر تصرف فدك, چنان كه پيش تر نيز ذكر شد, ترس از قدرت اقتصادى اميرمؤمنان على علیه السلام بود. امام علیه السلام همه شرايط رهبرى را دارا بود, زيرا علم و تقوا و سوابق درخشان و قرابت با پيامبر صلی الله علیه و آله و توصيه هاى آن حضرت در حق او قابل انكار نبود و هرگاه فردى با اين شرايط و زمينه ها قدرت مالى نيز داشته باشد. و بخواهد با دستگاه متزلزل خلافت رقابت كند, اين دستگاه با خطر بزرگى روبرو خواهد بود. در اين صورت, اگر سلب امكانات و شرايط ديگر حضرت على علیه السلام امكان پذير نيست و نمى توان با زمينه هاى مساعدى كه در وجود اوست مبارزه كرد, ولى مى توان حضرت على علیه السلام را از قدرت اقتصادى سلب كرد. از اين رو, براى تضعيف خاندان و موقعيت حضرت على علیه السلام, فدك را از دست مالك واقعى آن خارج ساختند و خاندان پيامبر صلی الله علیه و آله را محتاج دستگاه خود قرار دادند.

اين حقيقت از گفتگوى عمر با خليفه به روشنى استفاده مى شود. وى به ابوبكر گفت: مردم بندگان دنيا هستند و جز آن هدفى ندارند. تو خمس و غنايم را از على بگير و فدك را از دست او بيرون آور, كه وقتى مردم دست او را خالى ديدند او را رها كرده به تو متمايل مى شوند.(6)

گواه ديگر بر اين مطلب اين است كه دستگاه خلافت نه تنها خاندان پيامبر صلی الله علیه و آله را از فدك محروم كرد, بلكه آنان را از يك پنجم غنايم جنگى نيز, كه به تصريح قرآن متعلق به خويشاوندان پيامبر است.(7), محروم ساخت و پس از درگذشت پيامبر صلی الله علیه و آله دينارى از اين طريق به آن پرداخت نشد.

تاريخ نويسان غالباً تصور مى كنند كه اختلاف حضرت فاطمه سلام الله علیها با خليفه وقت تنها بر سر فدك بود, در صورتى كه او با خليفه بر سر سه موضوع اختلاف داشت:

  • 1- فدك كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله به وى بخشيده بود.
  • 2- 500 ميراثى كه از پيامبر صلی الله علیه و آله براى او باقى مانده بود.
  • 3- سهم ذى القرى كه به تصريح قرآن يكى از مصادرف خمس غنايم است.

عمر مى گويد: وقتى فاطمه سلام الله علیها فدك و سهم ذى القربى را از خليفه خواست, خليفه ابا كرد و آن ها را نداد.

انس بن مالك مى گويد: فاطمه سلام الله علیها نزد خليفه آمد و آيه خمس را كه در آن سهمى براى خويشاوندان پيامبر مقرر شده قرائت كرد.

خليفه گفت: قرآنى كه تو مى خوانى من نيز مى خوانم. من هرگز سهم ذى القربى را نمى توانم به شما بدهم, بلكه حاضرم هزينه زندگى شما را از آن تأمين كنم و باقى را در مصالح مسلمانان مصرف كنم.

فاطمه گفت: حكم خدا اين نيست. وقتى آيه خمس نازل شد پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: بر خاندان محمد بشارت باد كه خداوند (از فضل و كرم خود) آنان را بى نياز ساخت.

خليفه گفت: به عمر و ابوعبيده مراجعه مى كنم, اگر با نظر تو موافقت كردند حاضرم همه سهميه ذى القربى را به تو بپردازم! وقتى از آن دو سؤال شد آنان نيز نظر خليفه را تأييد كردند. فاطمه از اين وضع سخت تعجب كرد و دريافت كه آنان با هم تبانى كرده اند.(8)

كار خليفه جز اجتهاد در برابر نص نبود. قرآن كريم با صراحت كامل مى گويد كه يك سهم از خمس غنايم مربوط به ذى القربى است, ولى او به بهانه اين كه از پيامبر در اين زمينه چيزى نشنيده است به تفسير آيه پرداخته و گفت: بايد به آل محمد به اندازه هزينه زندگى پرداخت و باقيمانده را در راه مصالح اسلام صرف كرد.

اين تلاش هاى جز براى اين نبود كه دست امام علیه السلام را از مال دنيا تهى كنند و او را محتاج خويش سازد, تا نتواند انديشه قيام بر ضد حكومت را عملى كند.

از نظر فقه شيعى, به گواه رواياتى كه از جانشينان پيامبر گرامى صلی الله علیه و آله به دست ما رسيده است, سهم ذى القربى ملك شخصى خويشاوندان پيامبر نيست. زيرا اگر قرآن براى ذى القربى چنين سهمى قائل شده است به جهت اين است كه دارنده اين عنوان, پس از پيامبر صلی الله علیه و آله, حائز مقام زعامت و امامت است. از اين رو, بايد سهم خدا و پيامبر ذى القربى, كه نيمى از خمس غنايم را تشكيل مى دهند, به خويشاوند پيامبر صلی الله علیه و آله كه ولى و زعيم مسلمانان نيز هست برسد و زير نظر او مصرف شود.

خليفه به خوبى مى دانست كه اگر حضرت فاطمه سلام الله علیها سهم ذى القربى را مى طلبد مال شخصى خود را نمى خواهد, بلكه سهمى را مى خواهد كه بايد شخصى كه داراى عنوان ذى القربى است آن را دريافت كرده, به عنوان زعيم مسلمانان در مصالح آن ها صرف كند و چنين شخصى, پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله جز حضرت على علیه السلام كسى نيست و دادن چنين سهمى به حضرت على علیه السلام يك نوع عقب نشينى از خلافت و اعتراف به زعامت اميرمؤمنان است. از اين رو, خطاب به حضرت فاطمه سلام الله علیها گفت: هرگاه سهم ذى القربى را در اختيار شما نمى گذارم و پس از تأمين هزينه زندگى شما باقيمانده را در راه اسلام صرف مى كنم!

اسرار غصب فدک

  • مقابله با مقام عصمت
  • مقابله با احترام و محبت‏ هاى خاص به اهل بيت
  • زيرپاگذاردن مبانى دينى
  • پيش‏ گيرى از اجراى قوانين بعدى اسلام
  • گرفتن منبع مالى از اهل‏ بيت
  • نشان دادن قدرت بدعت و قانون‏ گذارى توسط غاصبين
  • تحريك مردم در مخالفت با اهل‏ بيت
  • كسب قدرت مالى جهت اقدام بر عليه اهل‏ البيت
  • ديدگاه آيت‏ اللَّه شهيد سيد محمد باقر صدر در رابطه با غصب فدك

مقابله با مقام عصمت

پايه ‏ى دين بر عصمت انبياء و اوصياء عليهم ‏السلام است، چرا كه اين پيام‏ آوران الهى اگر خطاى عمدى يا سهوى داشته باشند اطمينان به كلى سلب مى‏ شود و مردم به آن چه به عنوان دين پذيرفته ‏اند اطمينان نمى‏ يابند. حكومتى كه غاصبانه تشكيل شده بود قبل از همه بايد اين شرط را حذف مى‏ كرد تا به راحتى هوسرانى‏ هايش را مطرح كند. اين بود كه از چند راه به مقابله آن آمد:

1. با هتك حريم عصمت، و اهانت و جسارت نسبت به مقام با عظمتى كه هيچ خطايى به او نمى‏ توان نسبت داد، در صدد شكستن آن برآمد. اين كه فدك را از فاطمه عليهاالسلام مى‏ گيرند بدان معنى است كه تصرف او بجا نيست. اين كه در ميان مردم با او به احتجاج بر مى‏ خيزند براى شكستن عظمت او است. اين كه در ميان كوچه با جسارت هاى جانسوز سند فدك را از دست او مى‏ گيرند و پاره مى‏ كنند هدفى جز اهانت به عصمت ندارد.

2. با رد سخن مقامى كه آيه تطهير و عصمت درباره‏اش نازل شده رسماً اعلام كرد كه مصداق آيه‏ تطهير با ديگران يكى است و خصوصيتى در قبول كلامش نيست و لذا از او شاهد مى‏ خواهد.

3. در مقام مخاصمه تا آن جا تجاوز مى‏ كند كه اگر كسى بر عليه مقام عصمت شهادت دهد قبول مى‏ كند و قائل مى‏ شود كه بايد بر او حد جارى كرد!!؟

4. با رد شهادت اميرالمؤمنين عليه‏السلام بار ديگر كلام معصوم را رد مى‏ كند.

دشمن با اين طريق خود را معرفى كرد و گرنه مقام عصمت در عظمت خود باقى بوده و هست و تا روز قيامت سفيران پروردگار فقط معصومين عليهم‏ السلام هستند و بس، و غاصبين براى وارد كردن خود به صحنه، سعى در بيرون كردن مقام عصمت داشتند. البته راه هم چنان باز است و آنان كه امام معصوم نمى‏ خواهند و به امام خطاكار قانع‏اند دنباله‏ رو همانانند، ولى آنان كه در پى بدست آوردن اوامر خدا و در نتيجه تحصيل رضاى الهى هستند نمى‏ توانند سخن غير معصوم را بپذيرند مگر آن كه از سخن معصوم گرفته شده باشد.

مقابله با احترام و محبت‏ هاى خاص به اهل بيت

با توجه به سفارشات اكيد قرآن و پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بر مراعات احترام اهل‏ بيت عليهم‏ السلام و نيز لزوم محبت داشتن نسبت به آنان، كه كشش باطنى به سوى آنان در پاكان عالم است، دشمنان اهل‏ بيت عليهم‏السلام از اين مسئله رنج مى‏ بردند و در كم رنگ كردن آن نهايت تلاش خود را مى ‏نمودند كه در ماجراى غصب فدك به چند صورت جلوه كرد:

1. از اين كه به احترام اهل‏ بيت عليهم ‏السلام خداوند حق خاصى را به آنان داده باشد ابا داشتند. آن ها با بخشوده‏ ى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به دليل اين كه به عنوان ذوى‏ القربى به حضرت زهرا عليها السلام داده شده بود مخالفت داشتند، و به هيچ عنوان نمى‏ خواستند مسئله به صورت عظمت اهل‏ بيت عليهم‏ السلام مطرح شود و منظور پاك كردن گوشه‏اى از اين عظمت بود كه در اختصاص فدك به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سپس به دختر او جلوه مى‏ كرد.

2. مسئله‏ رضا و غضب اهل‏ بيت عليهم‏ السلام و مساوى بودن آن با رضاى پروردگار از اصولى بود كه به طور جدى به مبارزه با آن برخاسته بودند. همچنين اذيت فاطمه عليها السلام كه به عنوان اذيت خدا و رسول مطرح بود در ليست برنامه ‏هاى آنان بود.

اقدام به غصب فدك از يك سو، ايجاد نارضايتى و غضب فاطمه عليها السلام بود و از سوى ديگر آزار دادن آن بانوى بزرگ، و اين هدفى بود كه غاصبين با يك برنامه به هر دوى آن ها دست مى‏ يافتند. عمر در سخنانش بارها اين مطلب را مطرح كرده كه ناراحت شدن يك زن مسئله‏ ى مهمى نيست تا روى آن حساب شود! آنان مى‏ خواستند نشان دهند كه عمداً اقدام به اذيت فاطمه عليهاالسلام نمودند و او را به غضب درآوردند. ولى ثمره‏ ى كارشان با برنامه‏هاى اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام خنثى شد و طورى شد كه علناً به معذرت‏ خواهى آمدند.

  • 3. مودت و محبت نسبت به آل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در دين اسلام موضوعيت تمام دارد به طورى كه هيچ عملى بدون آن مورد قبول نيست. اصحاب صحيفه و سقيفه در صدد القاى اين شرط از اسلام و رواج اسلام بى‏ ولايت و محبت اهل‏ بيت عليهم ‏السلام بودند.

يكى از مواردى كه اين هدف به ظهور رسيد مسئله‏ ى فدك بود. پيداست كه اگر مردمى محبت اهل‏ بيت پيامبر خود را داشته باشند نه تنها اموال او را نمى‏ گيرند بلكه اموال خود را هم در اختيار او قرار مى‏ دهند.

به قول اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، در زير آسمان فقط يك سرمايه از آنِ زهرا عليهاالسلام بود و آن هم فدك. تمام چشم ها به همين ملك فاطمه عليهاالسلام دوخته شد. گويا به يادشان نمى‏ آمد كه جا دارد از اموال خود تقديم آن حضرت نمايند و محبت خود را اظهار كنند. اولين معناى غصب فدك بى‏ محبتى نسبت به خاندان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود، و اين همان بود كه غاصبين دقيقاً در پى آن بودند.

گذاردن مبانى دينى زير پا

ناديده گرفتن فرامين الهى اولين پايه براى بدعت‏ گزار است، چون كسى كه مى‏ خواهد طبق هوى و هوس خود عمل كند ابتدا بايد از قيد اطاعت خداوند بيرون آيد تا بتواند آن گونه كه دلش مى‏ خواهد عمل نمايد.

غاصبين فدك چند فرمان الهى را با اين كار خود زير پا گذاشتند و اين اوامر الهى در آيات قرآن و اعمال و گفتار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله جلوه‏ گر بود. آنان با غصب فدك آيه‏ «آتِ ذا القربى حقه»، و آيه‏ «انما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً»، و آيه‏ «يوصيكم اللَّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين»، و آيه‏ «و ورث سليمان داود» و چند آيه‏ ديگر مربوط به ارث را زير پا گذاشتند.

فدك به دستور خاص الهى به فاطمه عليهاالسلام داده شده بود و آنان با گرفتن آن در واقع دستور الهى را نقض كردند. آيه‏ تطهير شهادت الهى بود كه فاطمه عليهاالسلام هر سخنى بگويد راست مى‏ گويد، ولى آنان با شاهد خواستن از فاطمه عليهاالسلام رسماً گواهى خداوند را ناديده گرفتند. خداوند آيات ارث را براى همه‏ ى مردم نازل كرده است و اينان فاطمه عليهاالسلام را بدون هيچ مدركى از آن مستثنى دانستند و در واقع تصرف و تحريف در كلام خدا نمودند. خداوند تصريح مى‏ كرد كه انبياء ارث مى‏ برند و اينان در مقابل خداوند مى‏ گفتند انبياء ارث نمى‏ برند. از سوى ديگر عمل و گفتار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به عنوان مقام عظماى عصمت حاكى از فرمان خداوند است.

اگر هيچ آيه ‏اى هم درباره‏ ى فدك نبود، همين عمل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله كه رسماً فدك را به فاطمه عليهاالسلام بخشيد و در حضور مردم اين كار را انجام داد كه همه دانستند و سند آن را هم تنظيم كرد و نوشت و شاهد هم بر آن گرفت، براى حرمت مخالفت با آن كافى بود. گويى اعطاى فدك را يك انسان عادى انجام داده است كه به همين آسانى آن را غصب كردند و به ارائه‏ ى سند و شاهد هم اعتنايى نكردند!

در كنار همه‏ ى اين ها دستورات ديگر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از قبيل آن كه «البينة على المدعى و اليمين على من انكر» زير پا مى‏ رفت. اينان قانون معروف اسلام را مى‏ دانستند و رسماً با آن مخالفت مى‏ كردند و به جاى آن كه از مدعى شاهد بخواهند از مدعى عليه شاهد مى‏ خواستند.

آرى هدف، نشان دادن بى‏ اعتنايى به عمل پيامبرى بود كه كار او مظهر اراده‏ ى پروردگار است، «ولاينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى»، و در واقع مى‏ خواستند نشان دهند كه به مقام وحى اعتنايى ندارند. البته عظمت قرآن و مقام وحى جايى نرفت ولى غاصبين خوب معرفى شدند و اهداف آنان خوب تبيين گرديد.

از اجراى قوانين بعدى اسلام پيش‏ گيرى

نكته‏ ى بسيار حساسى كه غاصبين اظهار نمى‏ كردند ولى به عنوان يك مسئله‏ ى مهم در دل داشتند اين بود كه هنوز بسيارى از قوانين اسلام تبيين نشده بود و مقامى متصل به وحی لازم بود تا آن ها را بيان كند.

پيدا بود كه امثال ابوبكر و عمر نه قادر بر چنين كارى هستند و نه مردم آنان را بدين عنوان مى‏ پذيرند. چشم ها همه به اهل‏ بيت عليهم ‏السلام دوخته شده بود كه بقيه‏ ى احكام الهى را چگونه بيان مى‏ كنند، و غاصبين در صدد انحلال اين مسئله بودند.

آن ها خوب مى‏ دانستند كه اگر امروز بيانات اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام را درباره‏ ى فدك بپذيرند فردا هم بايد منتظر بيان احكام ديگرى از اسلام باشند. اين هم باعث توجه مردم به خانه‏ ى وحى بود و هم مانع بدعت ها.

لذا با كمال صراحت، پس از شنيدن آن همه استدلال هاى قرآنى و استناد به قوانين وضع شده از سوى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله كه هم اميرالمؤمنين عليه ‏السلام و هم فاطمه عليهاالسلام بيان كردند، رسماً آن را زير پا گذاردند تا نوبت فرداهايى نرسد كه بايد به سخنان ايشان گوش فرادهند!

منبع مالى از اهل‏ بيت گرفتن

حضرت خديجه عليهاالسلام درس خوبى از خود به يادگار گذاشته بود كه درخت نو پاى اسلام را با ثروت انبوه خود پروريد و از ضربه‏هاى بى ‏امان دشمن نجات داد تا جايى كه خود پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به اين مطلب تصريح فرمود: «اسلام به شمشير على عليه‏السلام و اموال خديجه پا گرفت».

اكنون نوبت فاطمه عليهاالسلام بود كه با ثروتى كه در اختيار داشت درخت نو پاى ولايت را از ضربه ‏هاى سهمگين دشمن نجات دهد. با توجه به فقر شديد مردم در اول اسلام و اين كه فدك ثروتى نسبتاً مهم به حساب مى‏ آمد، غاصبين وحشت شديدى از اين اموال داشتند كه هم تقسيم آن بين فقرا توسط فاطمه عليهاالسلام اثرات نامطلوبى بر كار آنان مى‏ گذاشت و هم مى‏ ترسيدند.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام آن را در راه هدف خود صرف كند و بر عليه آنان اقداماتى نمايد. لذا خود ابوبكر به اين مطلب تصريح كرده كه ما با گرفتن بنيه‏ ى مالى از خاندان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از اين جهات خيال خود را آسوده مى‏ كنيم.

نشان دادن قدرت بدعت و قانون‏ گذارى توسط غاصبين

يكى از اهداف غاصبين آن بود كه در اعلا درجه‏ ى جهل به احكام الهى و قوانين اجتماعى مى‏ خواستند خود را به عنوان قانون‏ گذارانى كه در قبض و بسط امور يد دارند جلوه دهند. آن ها هم براى بدعت هاى آينده‏ ى خود نياز به چنين خودنمايى داشتند و هم براى مسائلى كه هر ساعت براى اسلام پيش مى‏ آمد و بالاخره بايد جوابى براى آن آماده مى‏ كردند. و پيداست كه قانون از قداست خاصى برخوردار است و بايد نمود كار را طورى پيش بياورند كه ظاهر دينى آن حفظ شود.

غصب فدك را با همين نقشه آغاز كردند، و پس از جعل حديث «ان اللَّه ابى ان يجمع النبوة والخلافة فى اهل بيت واحد» كه آيا پيش دست به جعل آن زده بودند، اكنون اقدام به دومين جعل در اسلام نمودند و حديثى تحت عنوان «النبى لايورّث» آماده كردند كه اين اقدام ضد دينى خود را دينى جلوه دهند، و از قداست نام پيامبر صلى اللَّه عليه و آله استفاده كنند. با عنوان حديث آن حضرت به جنگ دين بيايند و عملاً ثابت كنند كه قادر به چنين كارى هستند.

از سوى ديگر به عنوان اين كه مى‏ خواهيم درآمد فدك را در راه جهاد با مرتدين به مصرف برسانيم و با آن اسلحه بخريم و لشكر مسلمين را نظام بدهيم ظاهر جالبى به كار خود دادند. لابد تاريخ فراموش كرده است كه با همين اموال خالد بن وليد را سراغ قبيله‏اى فرستادند كه به خاطر استقامت بر خلافت اميرالمؤمنين عليه‏السلام و نپذيرفتن حكومت غاصبين مورد حمله قرار گرفتند و مالك بن نويره بدست آنان كشته شد و خالد در همان شب با همسر او زنا كرد!!!

همچنين با شاهد خواستن از فاطمه عليهاالسلام چنين وانمود كردند كه در مسئله‏اى كه اموال مسلمين مطرح است حتى از فاطمه عليهاالسلام شاهد مى‏ خواهند و گويى اين اندازه پايبند به احكام دين هستند!

از جهتى ديگر اجماع مسلمين را مطرح كردند و اين كه غصب فدك هر اندازه خلاف و ضد دين باشد مردم طرفدار آن هستند و ما به خاطر مردم اين كار را مى‏ كنيم و الا خود چنان تمايلى به آن نداريم. با اين كار رنگ تقدس ديگرى به كار خود دادند و به عنوان يكى از پايه‏هاى قانون‏ گذارى خود آن را مستحكم نمودند.

اين ها همه به عنوان قدرت‏ نمايى بود تا نشان دهند با سابقه‏ ى جهل مطلقى كه دارند اخيراً قادر به بدعت گزارى هستند و گويا چيزهايى از دين فهميده‏ اند و كم‏كم مشغول تكميل مراحل آن هستند. البته اسلام يك روز و دو روز نبود كه اين جهل ظاهر نشود و اين مقدس نمايى برهم نريزد. در طول خلافت غاصبانه هر روز سؤال هاى دينى تازه‏اى پيش مى‏ آمد و مسائل تازه‏ اى مطرح مى‏ شد كه نا آگاهى غاصبين نسبت به احكام دين روز بروز روشن‏ تر مى‏ گشت و آن چه درصددش بودند به طور معكوس ظهور مى‏ كرد.

تحريك مردم در مخالفت با اهل‏ بيت

غاصبين با توجه به خون هاى ريخته شده در بدر و اُحد كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام شجاع آن ميدان ها بود و همين مردم پدران و فاميل خود را به شمشير على عليه‏السلام از دست داده بودند، توانستند نظر مردم را بر ضد آن حضرت تحريك كنند، و آنان را نسبت به هر چه به نفع آن حضرت تمام مى‏ شود مخالف نمايند.

از سوى ديگر اخلاق جاهلى كه هنوز آثار آن در مردم باقى بود و گاهى سر از تعصبات بي جا و گاهى از فرهنگ پايين مردم در مى‏ آورد، وسيله‏ ى خوبى براى تحريك عواطف و ضماير مردم بود. اين كه حقى به خاندان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اختصاص داشته باشد مسئله‏اى بود كه خيلى راحت مى‏ شد مردم را بر ضد آن تحريك كرد. اين كه ثروت بزرگى در اختيار فاطمه عليهاالسلام باشد مطلبى بود كه خوب مى‏ شد از آن استفاده‏ ى منفى برد. اين كه فدك مايه‏ ى عظمت على و فاطمه عليهماالسلام باشد نقطه‏اى بود كه به راحتى مى‏ شد آن را به رخ مردم كشيد.

اين مجموعه را غاصبين به خوبى درك مى‏ كردند و از آن براى جمع مردم بر ضد خاندان رسالت استفاده مى‏ كردند و انصافاً نتايج خوبى هم مى‏ گرفتند. آن گاه كه ابوبكر از استدلال در مقابل مقام ولايت كبرى عاجز مى‏ شد فوراً مسائل را بر عهده‏ ى مردم مى‏ گذاشت و مى ‏گفت: اين كار را مردم بر عهده ‏ى من قرار دادند، و من خواسته‏ ى آنان را اجرا كردم، و اكنون هم حاضرم مردم بين من و تو قضاوت كنند.

حضرت زهرا عليهاالسلام هم دقيقاً همين جهت را هدف سخنان خود قرار داد و فرمود: در جايى كه خدا حكم مخالف داشته باشد و مقام عصمت سخن بگويد، رضايت و اتفاق مردم ارزشى ندارد.

كسب قدرت مالى جهت اقدام بر عليه اهل‏ البيت

از آن جا كه منبع مالى حكومت غاصب قوى نبود و از سوى ديگر جنگ هايى تحت عنوان مرتدين مطرح شده بود، نياز به يك درآمد كلان به خوبى احساس مى‏ شد و فدك در اين جهت يك منبع استثنايى بود. آنان به خوبى مى‏ دانستند كه به چنگ آوردن اين منبع مشكلات بزرگى را حل مى‏ كند، و به همان اندازه كه گرفتن آن از اهل‏ بيت عليهم‏السلام مهم است، بدست آوردن آن براى حكومت خود از آن مهمتر است.

تا اين جا اجمالى از اهداف غاصبين در غصب فدك بيان شد و اينك ببينيم چرا اهل‏ بيت عليهم‏السلام اين گونه مسئله را پى‏ گيرى كردند.

ديدگاه آيت‏ اللَّه شهيد سيد محمد باقر صدر در رابطه با غصب فدك

مرحوم شهيد سيد محمد باقر صدر در كتاب خود «فدك فى التاريخ» مى‏ نويسد:(9)

فدك سمبلى از معنايى عظيم است كه هرگز در چهار چوب آن قطعه زمين تصاحب شده حجاز نمى‏ گنجد. و همين معناى رمزى فدك است كه نزاع مربوط به آن را، از قالب مخاصمه ‏اى سطحى و محدود، به جانب قيام و مبارزه‏اى وسيع و پردامنه سوق مى‏ دهد… حاشا كه مسأله‏ ى فدك چنين تصور شود. منازعه‏ ى فدك قيامى عليه اساس حكومت است. فدك فرياد آسمان گيرى است كه فاطمه عليهاالسلام خواست به وسيله آن سنگ كجى را كه تاريخ بعد از ماجراى سقيفه بر آن بنا شد، در هم بشكند. براى اثبات اين معنا كافى است به خطبه‏اى كه حضرت زهرا عليهاالسلام در مسجد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم روياروى خليفه و در حضور جمعيت انبوهى از مهاجر و انصار ايراد فرمودند، نگاهى بيفكنيم.(10)

پی نوشت

(1). تاريخ طبرى, ج 3 ص 202.
(2). نهج البلاغه – شرح ابن ابى الحديد, ج 1 ص 13.
(3). آن حديث مجعول چنين است: <نحن معاشر الانبياء لانورث >. يعنى ما گروه پيامبران ارثيه باقى نمى گذاريم.
(4). سيرهء حلبى, ج 3 ص 400.
(5). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 16 ص 316.
(6). ناسخ التواريخ, ج زهرا, ص 122.
(7). سوره انفال, آيه 41 و علموا انما غنمتم من شى فان الله خمسه و للرسول و لذى القربى >.
(8). شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج 16 صص 231 ـ 230.
(9). اين كتاب به نام «فدك در تاريخ» توسط جناب آقاى محمود عابدى ترجمه شده و در 196 صفحه توسط جناب آقاى محمود عابدى ترجمه شده و در 196 صفحه توسط انتشارات روز به چاپ رسيده است.
(10). فدك در تاريخ/ 58.

منابع

(1). سایت بلاغ
(2). سایت یا زهرا
(3). پایگاه مناجات

 

مبارزه حضرت زهرا سلام الله علیها

«اطلع الشيطان راسه من مغرزه صارخا لكم فوجدكم لدعائه مستجيبين‏».(1)

از خطبه دختر پيغمبر

در عصر پيغمبر صلی الله علیه و آله و صدر اسلام، مسجد تنها مركز داد خواهى بود. هر كس از صاحب قدرتى شكايتى داشت، هر كس حقى را از دست داده بود، هر كس از حاكم يا زمامدار، رفتارى دور از سنت پيغمبر مى‏ ديد، شكوه خود را بر مسلمانان عرضه مى‏ كرد، و آنان مكلف بودند تا آن جا كه مى‏ توانند او را يارى كنند و حق او را بستانند. از دختر پيغمبر حقى را گرفته و با گرفتن اين حق سنتى را شكسته بودند.

او مى‏ ديد نزديك است‏ حكومت در اسلام، رنگ نژاد و قبيله را به خود بگيرد. (كارى كه سى سال بعد صورت گرفت) مهاجران كه از تيره قريش‏ اند انصار را از صحنه سياست‏ بيرون راندند. انصار كه خود ياوران پيغمبر بودند، پس از وى خواهان زمامدارى گشتند. قريش در دوره پيش از اسلام خود را عنصرى ممتاز مى‏ دانست و امتيازاتى براى خويش پديد آورد. با آمدن اسلام آن امتيازها از ميان رفت. اكنون اين مردم بار ديگر گردن افراشته‏اند و رياست مسلمانان را حق خود مى‏ دانند، آن هم نه بر اساس امتيازات معنوى چون علم، تقوا و عدالت‏ بلكه تنها بدين جهت كه از قريش‏ اند.

دختر پيغمبر صلی الله علیه و آله نمى ‏توانست ‏برابر اين اجتهادها يا بهتر بگوئيم نوآورى‏ ها، آرام و يا خاموش بنشيند. بايد مسلمانان را از اين سنت‏ شكنى‏ ها برحذر دارد، اگر پذيرفتند چه بهتر و اگر نه نزد خدا معذور خواهد بود.

اين بود كه خود را براى طرح شكايت در مجمع عمومى آماده ساخت. در حالي كه جمعى از زنان خويشاوندش گرد وى را گرفته بودند، روانه مسجد شد. نوشته ‏اند: چون به مسجد مى‏ رفت راه رفتن او به راه رفتن پدرش پيغمبر مى‏ ماند. ابوبكر با گروهى از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بود. ميان فاطمه سلام الله علیها و حاضران چادرى آويختند. دختر پيغمبر نخست ناله‏اى كرد كه مجلس را لرزاند و حاضران به گريه افتادند، سپس لختى خاموش ماند تا مردم آرام گرفتند و خروش‏ ها خوابيد آن گاه سخنان خود را آغاز كرد.(2)

اين سخن رانى، تاريخى، شيوا، بليغ، گله‏ آميز، ترساننده و آتشين است. قديمترين سند كه نويسنده اين كتاب در دست دارد، و اين خطبه در آن ضبط شده كتاب بلاغات النساء گردآورده ابوالفضل احمد بن ابى طاهر مروزى متولد 204 و متوفاى 280 هجرى قمرى است.

كتاب او چنان كه از نامش پيداست مجموعه ‏اى از خطبه‏ ها، گفته ‏ها و شعرهاى زنان عرب در عهد اسلامى است. كتاب با خطبه‏ اى نكوهش آميز از عايشه دختر ابى بكر آغاز مى ‏شود، و دومين خطبه از آن گفتار زهرا سلام الله علیها است.

احمد بن ابى طاهر اين خطبه را به دو صورت و با دو روايت ضبط كرده است، اما در سندهاى متاخر از او هر دو فقره در هم آميخته است و خطبه به يك صورت كه شامل هر دو قسمت است ديده مى‏ شود. نويسنده در رعايت كلمات او نوشته احمد بن ابى طاهر و در رعايت ترتيب متن، از كشف الغمه نوشته على بن عيسى اربلى متوفاى 693 هجرى قمرى پيروى كرده است.

درباره سند و متن اين خطبه از ديرباز (سال ها پيش از احمد بن ابى طاهر) گفتگوها رفته است. احمد بن ابى طاهر گويد: به ابوالحسن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب گفتم: مردم گمان دارند اين خطبه با چنين بلاغت از آن فاطمه نيست و بر ساخته ابوالعيناء است.

وى در پاسخ گفت: من پيرمردان آل ابوطالب را ديدم كه اين خطبه را از پدران خود روايت مى‏ كردند، و به فرزندان خويش تعليم مى‏ دادند. پدر من از جدم اين خطبه را از دختر پيغمبر روايت كرده است. بزرگان شيعه پيش از آن كه جد ابوالعيناء متولد شود، آن را روايت مى‏ كردند و به يكديگر درس مى‏ دادند.

سپس گفت: چگونه آنان خطبه فاطمه را انكار مى‏ كنند و خطبه عايشه را به هنگام مرگ پدرش مى‏ پذيرند.(3) ابن ابى الحديد نيز اين گفتگو را به همين صورت از سيد مرتضى و او از مرزبانى و او به اسناد خود از عبيدالله پسر احمد بن ابى طاهر آورده است.(4)

چنان كه ديديم به نقل مؤلف بلاغات النساء (در هر سه نسخه كتاب كه در دست نويسنده است)(5) اين گفتگو بين او و ابوالحسن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب رخ داده.

ليكن پذيرفتن اين روايت‏ با اين سند، دشوار مى‏ نمايد، بلكه غير قابل قبول است. زيد بن على بن الحسين به سال يك صد و بيست و دو شهيد شده و احمد بن ابى طاهر چنان كه نوشتم به سال 204 هجرى قمرى به دنيا آمده پس نمى‏ توان گفت او چنين پرسشى را از زيد بن على بن حسين علیه السلام كرده است.

مسلما نويسندگان حديث را در ضبط سند سهوى دست داده است. تا آن جا كه تتبع كرده ‏ام تنها عالم رجالى معاصر آقاى شيخ محمد تقى شوشترى اين اشتباه را دريافته و نوشته است اين گفتگو بين احمد بن ابى طاهر و زيد بن على بن الحسين بن زيد است.(6) و مؤيد اين نظر اين است كه مؤلف بلاغات النساء در جاى ديگر كتاب خود حديثى از زيد بن على بن حسين بن زيد العلوى آورده و اين هر دو زيد يكى است.(7)

و شگفت است كه چنين اشتباه در دو چاپ بلاغات النساء باقى مانده و شگفت‏ تر اين كه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد نيز راه يافته است. به هر حال اين خطبه گذشته از اين سند قديمى در كتاب‏ هاى معتبر علماى شيعه و سنت و جماعت ضبط است.

گمان دارم بعضی نويسندگان سيرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دست خوش هواى نفس نشده‏ اند) از آن جهت چنين خطبه‏ اى را برساخته دانسته‏ اند، كه فراوان از آرايش‏ هاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعت ‏سجع برخوردار است. اينان مى‏ پندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواند، گفتار او نثر مرسل خواهد بود. به خصوص كه گوينده در مقام طرح شكايت و دادخواهى باشد.

اگر موجب توهم همين است و خرده‏ گيرى اينان نه از راه حسد و كين است، بايد گفت‏ حقيقت نه چنين است. در خطبه دختر پيغمبر تشبيه، استعاره و كنايه به كار رفته است.

نظير چنين صنعت‏ هاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام، فراوان مى‏ بينيم، چه رسد به خانواده پيغمبر. از صنعت‏ هاى لفظى، موازنه، ترصيع، تضاد و بيشتر از همه سجع در اين سخنرانى موجود است.

هنر سجع گوئى در خاندان پيغمبر امرى طبيعى بوده است. ما مى‏ دانيم پيش از اسلام سخن به سجع گفتن در مکه رواج داشت. نخستين دسته از آيات مكى قرآن كريم فراوان از اين صنعت‏ برخودار است. دختر پيغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او به حكم وراثت، و نيز تحت تاثير آيه ‏هاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند.

در خطبه‏ هاى على عليه السلام كمتر عبارتى را مى‏ بينيم كه مسجع نباشد. فرزندان او نيز چنين بوده‏اند. هنگامى كه زينب سلام الله علیها در مجلس پسر زياد به زشت‏ گوئى او پاسخ مى‏ داد گفت: «مهتر ما را كشتى! از خويشانم كسى نهشتى! نهال ما را شكستى! ريشه ما را از هم گسستى! اگر درمان تو اين است آرى چنين است‏»!(8)

ابن زياد گفت‏ سخن به سجع مى‏ گويد پدرش نيز سخن‏ هاى مسجع مى‏ گفت گذشته از خاندان هاشم بيشتر مردان و زنان تيره عبدمناف نيز از اين هنر برخوردار بودند. روزى كه معاويه مى‏ خواست فرزندش يزيد را نامزد خلافت كند از عبدالله پسر زبير پرسيد: چه مي گوئى؟

پاسخ داد: فاش مي گويم نه در نهان. آن را كه راست گويد برادرت بدان. پيش از آن كه پشيمان شوى بينديش! و نيك بنگر آن گاه قدم نه فرا پيش! چه پيش از قدم نهادن نگريستن بايد، و پيش از پشيمان شدن انديشيدن شايد. معاويه خنديد و گفت روباه مكارى در پيرى سجع گفتن آموخته‏ اى نيازى بدين سجع دراز نيست.(9)

بارى نويسنده كوشيده است در برگردان اين خطبه به نثر فارسى تا آن جا كه مي تواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاه دارد. مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعايت كرده است و اگر در فقره‏ هائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده به خاطر رعايت اين ظرافت‏ ها بوده است: ستايش خداى را بر آن چه ارزانى داشت. و سپاس او را بر انديشه نيكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏ هاى فراگير كه از چشمه لطفش جوشيد. و عطاهاى فراوان كه بخشيد. و نثار احسان كه پياپى پاشيد. نعمت‏ هايى كه از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بيرون. و درك نهايتش نه در حد انديشه ناموزون.

سپاس را مايه فزونى نعمت نمود. و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پياپى بر عطاى خود بيفزود. گواهى مى‏ دهم كه خداى جهان يكى است. و جز او خدائى نيست. ترجمان اين گواهى دوستى بى‏آلايش است. و پايندان اين اعتقاد، دل هاى با بينش و راهنماى رسيدن بدان، چراغ دانش. خدايى كه ديدگان او را ديدن نتوانند، و گمان ها چونى و چگونگى او را ندانند.(10)

همه چيز را از هيچ پديد آورد. و به نمونه‏ اى انشا كرد. نه به آفرينش آن ها نيازى داشت. و نه از آن خلقت‏ سودى برداشت. جز آن كه خواست قدرتش را آشكار سازد. و آفريدگان را بنده‏ وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به كيفر بيم داد. تا بندگان را از عقوبت‏ برهاند، و به بهشت كشاند. گواهى مى‏ دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پيش از آن كه او را بيافريند برگزيد. و پيش از پيمبرى تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد كه مى‏ سزيد.

و اين هنگامى بود كه آفريدگان از ديده نهان بودند. و در پس پرده بيم نگران. و در پهنه بيابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پايان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونى‏ هاى روزگار محيط بينا. و به سرنوشت هر چيز آشنا. محمد صلی الله علیه و آله را برانگيخت تا كار خود را به اتمام و آن چه را مقدر ساخته به انجام رساند.

پيغمبر كه درود خدا بر او باد ديد: هر فرقه‏ اى دينى گزيده. و هر گروه در روشنائى شعله ‏اى خزيده. و هر دسته‏ اى به بتى نماز برده. و همگان ياد خدائى را كه مى‏ شناسند از خاطر سترده‏ اند.(11)

پس خداى بزرگ تاريكى‏ ها را به نور محمد روشن ساخت. و دل‏ ها را از تيرگى كفر بپرداخت. و پرده‏ هائى كه بر ديده ‏ها افتاده بود به يك سو انداخت. سپس از روى گزينش و مهربانى جوار خويش را بدو ارزانى داشت. و رنج اين جهان كه خوش نمى‏ داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتر دولتش را در همسايگى خود افراشت. و طغراى مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و بركات او بر محمد صلی الله علیه و آله پيمبر رحمت، امين وحى و رسالت و گزيده از آفريدگان و امت‏ باد. سپس به مجلسيان نگريست و چنين فرمود: شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دين و احكام، و امانت‏ داران حق و رسانندگان آن به خلقيد.

حقى را از خدا عهده داريد. و عهدى را كه با او بسته‏ ايد پذیرفت. ما خاندان را در ميان شما به خلافت گماشت. و تاويل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجت‏ هاى آن آشكار است، و آن چه درباره ماست پديدار. و برهان آن روشن. و از تاريكى گمان به كنار. و آواى آن در گوش مايه آرام و قرار. و پيرويش راه گشاى روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار.(12)

دليل‏ هاى روشن الهى را در پرتو آيت‏ هاى آن توان ديد. و تفسير احكام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد. حرام هاى خدا را بيان دارنده است. و حلال‏ هاى او را رخصت دهنده. و مستحبات را نماينده. و شريعت را راه گشاينده. و اين همه را با رساترين تعبير گوينده. و با روشن‏ ترين بيان رساننده. سپس ايمان را واجب فرمود. و بدان زنگ شرك را از دل هاتان زدود.(13)

و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده دوستى بى آميغ ساخت. و زكات را مايه افزايش روزى بى دريغ. و حج را آزماينده در جهت دين. و عدالت را نمودار مرتبه يقين. و پيروى ما را مايه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. و دوستى(14) ما را عزت مسلمانى.

و بازداشتن نفس(15) را موجب نجات، و قصاص(16) را سبب بقاء زندگانى.(17) وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش. فرمود مى‏ خوارگى نكنند تا تن و جان از پليدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خويشتن را سزاوار لعنت(18) نسازند. دزدى را منع كرد تا راه عفت پويند. و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص طريق يكتاپرستى جويند «پس چنان كه بايد، ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمان مميريد!» آن چه فرموده است‏ به جا آريد و خود را از آن چه نهى كرده بازداريد كه‏ «تنها دانايان از خدا مى‏ ترسند».(19)

سپس گفت: مردم. چنان كه در آغاز سخن گفتم: من فاطمه ‏ام و پدرم محمد صلی الله علیه و آله است‏. «همانا پيمبرى از ميان شما به سوى شما آمد كه رنج‏ شما بر او دشوار بود، و به گرويدن تان اميدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسيد مى‏ بينيد او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموى من است نه مردان شما. او رسالت‏ خود را به گوش مردم رساند. و آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق و پشت مشركان را به تازيانه توحيد خست. و شوكت‏ بت و بت‏ پرستان را در هم شكست.(20)

تا جمع كافران از هم گسيخت. صبح ايمان دميد. و نقاب از چهره حقيقت فرو كشيد. زبان پيشواى دين در مقام شد. و شياطين سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بوديد خوار. و در ديده همگان بي مقدار. لقمه هر خورنده. و شكار هر درنده. و لگد كوب هر رونده. نوشيدني تان آب گنديده و ناگوار. خوردني تان پوست جانور و مردار. پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار. تا آن كه خدا با فرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك مذلت‏ برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آن همه رنج ها كه ديد و سختى كه كشيد. رزم آوران ماجراجو، و سركشان درنده خو. و جهودان دين به دنيا فروش، و ترسايان حقيقت ناني وش، از هر سو بر وى تاختند. و با او نبرد مخالفت‏ باختند.(21) هر گاه آتش كينه افروختند، آن را خاموش ساخت. و گاهى كه گمراهى سر برداشت، يا مشركى دهان به ژاژ انباشت، برادرش على را در كام آنان انداخت. على علیه السلام باز نايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشير بساخت.

او اين رنج را براى خدا مى‏ كشيد. و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر را مى‏ ديد. و مهترى اولياى حق را مى‏ خريد. اما در آن روزها، شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد.(22)

چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد، دو روئى آشكار شد، و كالاى دين بى خريدار. هر گمراهى دعوي دار و هر گمنامى سالار. و هر ياوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار. شيطان از كمين گاه خود سر بر آورد و شما را به خود دعوت كرد. و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد و در دام فريبش خزيديد. و به آواز او رقصيديد.

هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته، آن چه نبايست، گرديد. و آن چه از آنتان نبود برديد. و بدعتى بزرگ پديد آورديد.(23)

به گمان خود خواستيد فتنه برنخيزد، و خونى نريزد، اما در آتش فتنه فتاديد. و آن چه كشتيد به باد داديد. كه دوزخ جاى كافرانست. و منزل گاه بدكاران. شما كجا؟ و فتنه خواباندن كجا؟ دروغ مى‏ گوئيد! و راهى جز راه حق مى‏ پوييد! و گرنه اين كتاب خداست ميان شما! نشانه‏هايش بى كم و كاست هويدا. و امر و نهى آن روشن و آشكارا. آيا داورى جز قرآن مى‏ گيريد؟ يا ستمكارانه گفته شيطان را مى‏ پذيريد؟ «كسي كه جز اسلام دينى پذيرد، روى رضاى پروردگار نبيند. و در آن جهان با زيان كاران نشيند»(24)

چندان درنگ نكرديد كه اين ستور سركش رام و كار نخستين تمام گردد. نوائى ديگر ساز و سخنى جز آن چه در دل داريد آغاز گرديد! مى‏ پنداريد ما ميراثى نداريم. در تحمل اين ستم نيز بردباريم. و بر سختى اين جراحت پايداريم.

مگر به روش جاهليت مى‏ گراييد؟ و راه گمراهى مى‏ پيماييد؟ «براى مردم با ايمان چه داورى بهتر از خداى جهان‏»؟ اى مهاجران! اين حكم خداست كه ميراث مرا بربايند و حرمتم را نپايند؟ پسر ابوقحافه! خدا گفته تو از پدر ارث برى و ميراث مرا از من ببرى؟ اين چه بدعتى است در دين مى‏ گذاريد! مگر از داور روز رستاخيز خبر نداريد.(25)

اكنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده(26) تو را ارزانى! وعده‏ گاه، روز رستاخيز! خواهان محمد صلی الله علیه و آله و داور خداى عزيز! آن روز ستمكار رسوا و زيان كار و حق ستمديده برقرار خواهد شد! بزودى خواهيد ديد كه هر خبرى را جايگاهى است و هر مظلومى را پناهى. پس به روضه پدر نگريست و گفت: رفتى و پس از تو فتنه بر پا شد كين‏ هاى نهفته آشكار شد اين باغ خزان گرفت و بى برگشت وين جمع بهم فتاد و تنها شد.(27)

اى گروه مؤمنين! اى ياوران دين! اى پشتيبانان اسلام! چرا حق مرا نمى‏ گيريد؟ چرا ديده بهم نهاده و ستمى را كه به من مى‏ رود مى‏ پذيريد؟ مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذيرفتيد. و بى درنگ در غفلت‏ خفتيد. پيش خود مى‏ گوئيد محمد صلی الله علیه و آله مرد، آرى مرد و جان به خدا سپرد! مصيبتى است‏ بزرگ و اندوهى است‏ سترگ. شكافى است كه هر دم گشايد. و هرگز بهم نيايد. فقدان او زمين را لباس ظلمت پوشاند و گزيدگان خدا را به سوك نشاند. شاخ اميد بى‏ بر و كوه ها زير و زبر شد. حرمت‏ ها تباه و حريم‏ ها بى‏ پناه ماند. اما آن چنانست كه شما اين تقدير الهى را ندانيد و از آن بى‏ خبر مانيد. قرآن در دسترس ماست ‏شب و روز مى‏ خوانيد.

چرا و چگونه معنى آن را نمى‏ دانيد؟ كه پيمبران پيش از او نيز مردند و جان بخدا سپردند.(28) محمد جز پيغمبرى نبود. پيغمبرانى پيش از او آمدند و رفتند. اگر او كشته شود يا بميرد شما به گذشته خود باز مى‏ گرديد؟ كسي كه چنين كند خدا را زيانى نمى‏ رساند. و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.

آوه! پسران قيله(29) پيش چشم شما ميراث پدرم ببرند! و حرمتم را ننگرند! و شما هم چون بي هوشان فرياد مرا نانيوشان؟ حالي كه سربازان داريد با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانه‏ هاى آبادان.(30)

امروز شما گزيدگان خدا، پشتيبان دين، و ياوران پيغمبر و مؤمنين، و حاميان اهل بيت طاهرينيد! شمائيد كه با بت‏ پرستان عرب در افتاديد! و برابر لشكرهاى گران ايستاديد! چند كه از ما فرمانبردار، و در راه حق پايدار بوديد، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند، و مشركان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش، و كافران را حلقه بندگى در گوش كرديد. اكنون پس از آن همه زبان آورى دم فرو بستيد، و پس از پيش روى واپس نشستيد(31) آن هم برابر مردمى كه پيمان خود را گسستند. و حكم خدا را كار نبستند.

«از اينان بيم مداريد، تا هستيد. از خدا بترسيد اگر حق پرستيد!» اما جز اين نيست كه به تن آسانى خو كرده‏ ايد. و به سايه امن و خوشى رخت‏ برده‏ايد. از دين خسته‏ايد و از جهاد در راه خدا نشسته‏ايد و آن چه را شنيده كار نبسته(32) بدانيد كه: گر جمله كاينات كافر گردند × بر دامن كبرياش ننشيند گرد.(33)

من آن چه شرط بلاغ است‏ با شما گفتم. اما مى‏ دانم خواريد و در چنگال زبونى گرفتار. چه كنم كه دلم خونست؟ و بازداشتن زبان شكايت، از طاقت‏ برون! و نيز مى ‏گويم براى اتمام حجت‏ بر شما مردم دون! بگيريد! اين لقمه گلوگير به شما ارزانى، و ننگ و حق شكنى و حقيقت پوشى بر شما جاودانى باد. اما شما را آسوده نگذارد تا به آتش افروخته خدا بيازارد! آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آن چه مى‏ كنيد خدا مى‏ بيند. و ستمكار بزودى داند كه در كجا نشيند. من پايان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مى‏ ترسانم. به انتظار به نشينيد تا ميوه درختى را كه كشتيد بچينيد و كيفر كارى را كه كرديد به بينيد.(34)

پاسخ ابوبكر به دختر پيغمبر

«و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا».(35)

در آن اجتماع كه نيمى مجذوب و نيمى مرغوب بودند، اين سخنان آتشين كه از دلى داغ دار بر خاسته چه اثرى نهاده است؟ خدا مى‏ داند. تاريخ و سندهاى دست اول جز اشارت‏ هاى مبهم چيزى ثبت نكرده است. اگر هم در ضبط داشته، در اثر دست كارى‏ هاى فراوان به ما نرسيده است. مسلما گفته‏ هاى دختر پيغمبر، و همسر پسر عموى او در چنان مجمع بدون عكس العمل نبوده است. دخترى كه هر چه آن مردم در آن روز داشتند از بركت پدر او مادر او بود، پدرى كه ديروز مرده و امروز حق فرزندش را از وى گرفته‏اند. اگر در چنان جمع مهاجران مصلحت‏ خويش را در آن ديده‏اند كه خاموش باشند، انصار چنان نبوده‏اند. آنان ناخرسندى خود را در سقيفه نشان دادند، و اين خرده‏ گيرى محرك خوبى بوده است.

اما آنان چه گفته ‏اند، و چه شنيده ‏اند، هم زبان شده ‏اند؟ به اعتراض برخاسته ‏اند؟ نمى‏ دانيم. آيا تنها به افسوس و دريغ بسنده كرده‏اند، خدا مى‏ داند. شايد گفته‏اند كارى است گذشته. حكومتى روى كارست و بايد او را تقويت كرد، و مصلحت مسلمانان در اين است كه اگر يك دل نيستند بارى يك زبان باشند، چه جز شهر مدينه از همه جا بوى سركشى به دماغ مى‏ رسد.

اما چنان كه نوشته ‏اند(36) ابوبكر در آن جمع پاسخ دختر پيغمبر را چنين داد:(37) دختر پيغمبر! پدرت غم خوار مؤمنان و بر آنان مهربان، و دشمن كافران و مظهر قهر يزدان برايشان بود. اگر نسب او را بجوئيم، او پدر تو است نه پدر ديگر زنان.

برادر پسر عموى تو است نه ديگر مردان. در ديده او از همه خويشاوندان برتر، و در كارهاى بزرگ او را ياور بود. جز سعادتمند شما را دوست ندارد و جز پست نژاد تخم دشمني تان را در دل نكارد. شما در آن جهان ما را پيشوا و به سوى بهشت ره گشاييد. من چه حق دارم كه پسر عمت را از خلافت‏ باز دارم! اما فدك و آن چه پدرت به تو داده اگر حق تو است و من از تو گرفته‏ام ستمكارم.

اما ميراث، ميدانى پدرت گفته است: «ما پيمبران ميراث نمى‏ گذاريم. آن چه از ما بماند صدقه است‏». و نيز گويد: «سليمان از داود ارث برد».(39)

اين دو پيمبرند و ارث نهادند و ارث بردند. آن چه به ارث نمى‏ رسد پيمبرى است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من مى‏ گيرند. آيا در كتاب خدا فاطمه دختر محمد صلی الله علیه و آله از اين حكم بيرون شده است؟ اگر چنين آيه‏اى است‏ بگو تا به پذيرم. دختر پيغمبر گفتار تو بينت است و منطق تو زبان نبوت. كسى را چه رسد كه سخن تو را نپذيرد؟ و چون منى چگونه تواند بر تو خرده گيرد؟ شوهرت ميان من و تو داورى خواهد كرد.(40)

اما ابن ابى الحديد عكس العمل خطبه را به صورتى ديگر نوشته است. وى نويسد ابوبكر در پاسخ سخنان زهرا سلام الله علیها گفت: دختر پيغمبر! به خدا هيچ يك از آفريدگان خدا را بيشتر از پدرت دوست نمى‏ دارم! روزى كه پدرت مرد دوست داشتم آسمان بر زمين فرود آيد. به خدا دوست دارم عايشه بينوا شود و تو مستمند نباشى. چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و درباره تو ستم كنم. تو دختر پيغمبرى! اين مال از آن پيغمبر نبود مال همه مسلمانان بود. پدرت آن را در راه خدا مى‏ داد! و نياز مردمان را به آن برطرف مى‏ ساخت. پس از مرگ او من نيز مانند او رفتار خواهم كرد.

به خدا سوگند هيچ گاه با تو سخن نخواهم گفت. به خدا سوگند از تو دست‏ برنخواهم داشت. به خدا سوگند ترا نفرين مى‏ كنم. به خدا سوگند در حق تو دعا نمى‏ كنم.(41) و نيز ابن ابى الحديد از محمد بن زكريا حديث كند كه چون ابوبكر خطبه دختر پيغمبر را شنيد بر او گران آمد. پس به منبر رفت و گفت: مردم چرا بهر سخنى گوش مى‏ دهيد؟! چرا در روزگار پيغمبر چنين خواست‏ هائى نبود؟! هر كس از اين مقوله چيزى شنيده بگويد. هر كس ديده گواهى دهد. روباهى را ماند كه گواه او دم اوست مى‏ خواهد فتنه خفته را بيدار كند. از درماندگان يارى مى‏ خواهند. از زنان كمك مى‏ گيرند. ام طحال(42) را مانند كه بدكارى را از همه چيز بيشتر دوست داشت. من اگر بخواهم مى‏ گويم و اگر بگويم آشكار مى‏ گويم! ليكن چندان كه مرا واگذارند خاموش خواهم بود.

شما گروه انصار! سخن نابخردان شما را شنيدم! شما بيشتر از ديگران بايد رعايت فرموده پيغمبر را بكنيد! چه شما بوديد كه او را پناه داديد و يارى كرديد. من دست و زبانم را از كسى كه سزاوار مجازات نباشد كوتاه خواهم داشت. پس از اين سخنان بود كه دختر پيغمبر بخانه بازگشت. ابن ابى الحديد گويد: اين سخنان را بر نقيب ابويحيى، بن ابوزيد بصرى خواندم و گفتم: ابوبكر به چه كسى كنايه مى‏ زند؟ كنايه نمى‏ زند بصراحت مى‏ گويد.

اگر سخن او صريح بود از تو نمى‏ پرسيدم. خنديد و گفت: مقصودش على است. روى همه اين سخنان تند به على است؟ بله! پسركم! حكومت است! انصار چه گفتند؟ از على طرفدارى كردند. اما او ترسيد فتنه برخيزد و آنان را نهى كرد.(43)

به راستى در آن روز خليفه وقت چنين سخنانى گفته است؟ آيا فاطمه سلام الله علیها در مسجد حاضر بوده و شنيده است كه به شوهر وى، پسر عموى پيغمبر و نخستين مسلمان، چنين بى حرمتى روا داشته‏ اند؟ آيا درايت، كاردانى و مصلحت انديشى رخصت مى‏ داده است كه خليفه در مجمع مسلمانان چنان سخنانى بگويد؟ و اگر اين سخنان گفته شده عكس العمل آن در حاضران چه بوده است؟ پذيرفته‏ اند؟ به اعتراض برخاسته‏ اند؟ خاموش نشسته‏ اند؟ آيا مى‏ توان گفت اين كلمات بر ساخته است. ابن ابى الحديد و نقيب بصرى شيعه نبودند، پس از اين گفتگوها تنها از طريق شيعه ضبط نشده. آيا نمى‏ توان گفت معتزليان چنين داستانى را ساخته و به خليفه نسبت داده‏ اند؟ البته نه. آنان در اين كار چه سودى داشته ‏اند؟ اما اگر آن روز سخنانى به اعتراض در ميان آمده، و هيچ بعيد نيست كه گفته شده باشد، بايد گفت ممانعت از پيدا شدن مخالفت‏ هاى بعدى موجب بوده است كه قدرت مركزى مقابل هر كس باشد شدت عمل نشان دهد؟

اگر نتوان براى هر يك از اين پرسش‏ ها پاسخى قطعى يافت‏ يك نكته روشن است و آن اين كه مرگ پيغمبر براى مسلمانان آزمايشى بزرگ بود. قرآن از پيش، مسلمانان را بدين آزمايش متوجه ساخت كه: اگر محمد بميرد يا كشته شود مبادا شما به گذشته ديرين خود برگرديد.

دست‏ در كاران سياست و هم فكران آنان براى آن چه در آن روزها گفته و كرده‏اند دليل‏ ها نوشته و مى‏ نويسند. مى ‏خواهند آن ها را با مصلحت مسلمانان هماهنگ سازند: وحدت كلمه بايد حفظ شود. اگر گروه هائى به مخالفت‏ با حكومت تازه برخيزند، قدرت مركزى را ناتوان خواهند كرد. به هر صورت كه ممكن است‏ بايد آنان را به جمع مسلمانان برگرداند. ابوسفيان دشمن ديرين اسلام در كمين است و توطئه را آغاز كرده.

گاهى به خانه عباس و گاهى به خانه على مى‏ رود. مى‏ خواهد اين دو خويشاوند پيغمبر را به مخالفت‏ با خليفه بر انگيزد. اگر ابوسفيان موفق گردد و در داخل مدينه نيز دودستگى پيش آيد و انصار مقابل مهاجران بايستند، آشوبى بزرگ برخواهد خاست. سعد بن عباده رئيس طائفه خزرج چشم به خلافت دوخته است. هنوز با خليفه بيعت نكرده. انصار خود را براى رهبرى مسلمانان سزاوارتر از مهاجران مى‏ دانند. اگر در آغاز كار، حكومت‏ سخت نگيرد هر روز از گوشه‏ اى بانگى خواهد برخاست.(44)

اين توجيه‏ ها و مانند آن از همان روزهاى نخستين تا امروز صدها بار مكرر شده است. عبارت‏ ها گوناگون، و معنى يكى است. آن چه مسلم است اين كه كمتر انسانى مى‏ تواند با تغيير شرايط سياسى و اقتصادى منطق خود را تغيير ندهد، و آن را با وضع حاضر منطبق نسازد. چنان كه در جاى ديگر نوشته‏ ام(45) مى‏ توان گفت آن روز كه آن گروه چنين كارها را روا شمردند، بزعم خود صلاح مسلمانان را در آن ديدند. اما اين صلاح انديشى به صلاح مسلمانان بود يا نه؟ خود بحثى است.

به گمان خود مى‏ خواستند، اختلاف پديد نشود و فتنه برنخيزد و يا لااقل كردار خود را چنين توجيه مى‏ كردند. اما چنان كه نوشتيم، اگر در اجتماعى اصلى مسلم (به هر غرض و نيت كه باشد) دگرگون شد، دستاويزى براى آيندگان مى‏ شود. و آن آيندگان متاسفانه از خود گذشتگى گذشتگان را ندارند. و اگر داشتند مسلما امروز تاريخ مسلمانى رنگ ديگرى داشت.

نوشته ‏اند چون دختر پيغمبر آن گفتار را در پاسخ خود شنيد دل آزرده و خشمناك به خانه رفت و به شوهر خود چنين گفت: پسر ابوطالب تا كى دست‏ ها را به زانو بسته ‏اى و چون تهمت زدگان در گوشه خانه نشسته‏ اى؟ مگر تو نه همان سالار سر پنجه ‏اى؟ چرا امروز در چنگ اينان رنجه‏اى؟ پسر ابوقحافه پرده حرمتم را دريد و نان خورش بچه‏ هايم را بريد! آشكارا به دشمنى من برخاست و از لجاجت چيزى نكاست! چندان كه ديگر مهاجر و انصار در يارى من نكوشيدند، و ديده حمايت از من پوشيدند. نه يارى دارم نه مددكارى! خشم خوار رفتم و خوار برگشتم. آن روز زبون شدى كه از مرتبه بالا به دون شدى! ديروز شيران را در هم شكستى چرا امروز در به روى خود بستى؟ من گفتم آن چه دانستم. ليكن چيره شدن بر آنان نتوانستم.(46)

كاش لختى پيش از اين خوارى مى‏ مردم، و بر خطائى كه رفت دريغ نمى‏ خوردم. اگر سخن به تندى گفتم، يا از اين كه مرا يارى نمى‏ كنى بر آشفتم خدا عذر خواه من باشد! واى بر من كه پشتم شكست و ياورم رفت از دست، به خدا شكايت مى‏ برم، و از پدرم حمايت مى‏ خواهم، خدايا دست تو بالاى دست‏ هاست!

على علیه السلام در پاسخ او گفت: دختر صفوت عالميان! و يادگار مهتر پيمبران! غم مخور كه واى نه براى تو است، براى دشمن ژاژخاى تو است! من از روى سستى در خانه ننشستم، و آن چه توانستم به درستى بكار بستم. اگر نان خورش مى‏ خواهى روزى تو مضمون است و آن كس كه آن را تعهد كرده مامون! به خدا واگذار! به خدا واگذاشتم!(47)

اين گفتگو را ابن شهر آشوب بدون ذكر سند در مناقب آورده(48) و با اختلافى مختصر در بحار(49) ديده مى‏ شود. آيا چنين گفتگوئى بين دختر پيغمبر و اميرالمؤمنين رخ داده است؟ چگونه چنين چيزى ممكن است؟ شيعه براى اين دو بزرگوار مقام عصمت قائل است. مى ‏توان پذيرفت دختر پيغمبر اين چنين شوهرش را سرزنش كند؟ آن هم براى نان خورش بچگانش؟ بديهى است كه مى‏ توان براى اين پرسش پاسخى نوشت، و گفته ‏ها را توجيه كرد. اما اگر كار توجيه و پاسخ پرسش به بحث ‏هاى منطقى و استدلال‏ هاى دور و دراز بكشد، نتيجه آن بدين جا منتهى مى‏ شود كه قدرت منطق كدام يك از دو طرف بيشتر باشد. يا چگونه بتواند روايات را به سود منطق خويش معنى و يا تاويل نمايد. چنين روش از حدود وظيفه پژوهندگان تاريخ بيرونست.

آن چه مى‏ بينم اينست كه گفتار منسوب به دختر پيغمبر پر از آرايش معنوى و لفظى است، از استعاره، تشبيه، كنايه، طباق، سجع. اگر خطبه از چنين آرايش‏ ها برخوردار باشد زيور آنست، سخنى است كه براى جمع گفته مى‏ شود. بايد در دل شنونده جاكند. در چنين گفتار خطيب در عين حال كه به معنى توجه دارد به زيبائى آن، و نيز به آرايش لفظ بايد توجه داشته باشد. اما گفتگوى گله آميز زن و شوى چرا بايد چنين باشد؟ مگر دختر پيغمبر مى‏ خواست قدرت خود را در سخن ورى به شوى خويش نشان دهد؟ به هر حال به قول معروف در اين اگر مگرى مى‏ رود و حقيقت را خدا مى‏ داند.

پى‏ نوشت

(1). شيطان سر از كمين گاه خويش بر آورد و شما را به خود دعوت كرد و ديد كه چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد.
(2). بلاغات النساء چاپ بيروت ص 23-24.
(3). بلاغات النساء ص 23.
(4). شرح نهج البلاغه ج 16 ص 252.
(5). چاپ بيروت ص 23 چاپ نجف ص 12. چاپ قم ص 12 (كه همان افست چاپ نجف است).
(6). قاموس الرجال ج 4 ص 259.
(7). ص 175 چاپ قم.
(8). لقد قتلت كهلى. و ابرت اهلى. و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى. فان يشفك هذا فقد اشتفيت. (طبرى ج 7 ص 372)
(9). انى اناديك و لا اناجيك. ان اخاك من صدقك. فانظر قبل ان تتقدم. و تفكر قبل ان تندم. فان النظر قبل التقدم و التفكر قبل التندم. (عقد الفريد ج 5 ص 110-111)
(10). الحمدلله على ما انعم. و له الشكر على ما الهم. و الثناء بما قدم من عموم نعمة ابتداها. و سبوغ آلاء اسداها. و احسان منن و الاها. جم عن الاحصاء عددها. و ناى عن المجازات امدها. و تفاوت عن الادراك ابدها. و استنن الشكر بفضائلها. و استحمد الى الخلائق باء جزالها. و ثنى بالندب الى امثالها. و اشهد ان لا اله الا الله. كلمة جعل الاخلاص تاويلها. و ضمن القلوب موصولها. و انار فى الفكرة معقولها. الممتنع من الابصار رؤيته. و من الاوهام الاحاطة به.
(11). ابتدع الاشياء لا من شى‏ء قبلها. و احتذاها بلا مثال. لغير فائدة زادته الا اظهارا لقدرته. و تعبدا لبريته. و اعزازا لدعوته. ثم جعل الثواب على طاعته. و العقاب على معصيته. زيادة لعبادة عن نقمته. و حياشا لهم الى جنته. و اشهد ان ابى محمدا عبده و رسوله. اختاره قبل ان يجتبله. و اصطفاه قبل ان ابعثه. و سماه قبل ان استنجبه. اذ الخلائق بالغيوب مكنونة. و بستر الاهاويل مصونة. و بنهاية العدم مقرونة. علما من الله عز و جل بمايل الامور. و احاطة بحوادث الدهور. و معرفة بمواضع المقدور. ابتعثه الله تعالى عز و جل اتماما لامره. و عزيمة على امضاء حكمه. فراى صلی الله علیه و آله الامم فرقا فى اديانها. عكفا على نيرانها. عابدة لاوثانها منكرة لله مع عرفانها.
(12). فانار الله عز و جل بمحمد صلى الله عليه ظلمها. و فرج عن القلوب بهمها. و جلى عن الابصار غممها. ثم قبض الله نبيه صلى الله عليه قبض رافة و اختيار. رغبة بابى صلى الله عليه عن هذه الدار. موضوعا عنه العب و الاوزار محتف بالملائكة الابرار و مجاورة الملك الجبار و رضوان الرب الغفار. صلى الله على محمد نبى الرحمة. و امينه على وحيه و صفيه من الخلائق. و رضيه صلى الله عليه و سلم و رحمة الله و بركاته. ثم انتم عبادالله (تريد اهل المجلس) نصب امرالله و نهيه. و حملة دينه و وحيه. و امناءالله على انفسكم و بلغاؤه الى الامم. – زعمتم حقا لكم لله فيكم عهد، قدمه اليكم. و نحن بقية استخلفنا عليكم. و معنا كتاب الله، بينة بصائره. و آى فينا منكشفة سرائره. و برهان منجليه ظواهره. مديم البرية اسماعه. قائد الى الرضوان اتباعه مؤد الى النجاة استماعه.
(13). فيه بيان حجج الله المنورة. و عزائمه المفسرة و محارمه المحذرة و تبيانه الجالية. و جمله الكافية. و فضائله المندوبة و رخصه الموهوبة. و شرائعه المكتوبة. ففرض الله الايمان تطهيرا لكم من الشرك.
(14). در بعض مصادر متاخر به جاى‏ «حب دوستى» «جهاد» آمده و مناسب‏ تر مى‏ نمايد.
(15). صبر را كه در لغت‏ بمعنى شكيبائى است‏ بمعنى ديگر آن (باز داشتن نفس از هوى و هوس) گرفته‏ام. (رجوع به تفسير التبيان ج 1 ص 201. ذيل ‏«و استعينوا بالصبر و الصلاة‏» شود).
(16). اشارت است‏ به آيه 179 سوره بقره.
(17). والصلاة تنزيها عن الكبر. و الصيام تثبيتا للاخلاص. و الزكاة تزييدا فى الرزق. و الحج تسلية للدين. و العدل تنسكا للقلوب. و طاعتنا نظاما. و امامتنا امنا من الفرقة. و حبنا عزا للاسلام. و الصبر منجاة. و القصاص حقنا للدماء.
(18). اشارت است‏ به آيه 23 سوره نور «ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب عظيم‏».
(19). والوفاء بالنذر تعرضا للمغفرة. و توفية المكاييل و الموازين تغييرا للبخسة. و النهى عن شرب الخمر تنزيها عن الرجس. و قذف المحصنات اجتنابا للعنة. و ترك السرق ايجابا للعفة. و حرم الله عز و جل الشرك اخلاصا له بالربوبية. «فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون – (از آيه 101 آل عمران) و اطيعوه فيما امركم به و نهاكم عنه فانه‏ «انما يخشى الله من عباده العلماء» – سوره فاطر: آيه 28).
(20). ثم قالت: ايها الناس. انا فاطمة و ابى محمد. اقولها عودا على بدء. «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم‏». – توبه: 129-فان تعرفوه تجدوه ابى دون آباتكم. و اخابن عمى دون رجالكم. فبلغ النذارة. صادعا بالرسالة. مائلا عن مدرجة المشركين. ضاربا لثبجهم، آخذا بكظمهم. يهشم الاصنام و ينكث الهام.
(21). حتى هزم الجمع و ولو الدبر. و تفرى الليل عن صبحه. و اسفر الحق عن محضه. و نطق زعيم الدين. و خرست‏ شقاشق الشياطين. و كنتم على شفا حفرة من النار. مذقة الشارب. و نهرة الطامع و قبسة العجلان. و موطا الاقدام. تشربون الطرق. و تقتاتون الورق. اذلة خاسئين. تخافون ان يتخطفكم الناس من حولكم. فانقذكم الله برسوله صلی الله علیه و آله بعد اللتيا و التى. و بعد ما منى ببهم الرجال، و ذؤبان العرب، و مردة اهل الكتاب.
(22). كلما حشوا نارا للحرب اطفاها. او نجم قرن الضلال و فغرت فاغرة من المشركين قذف باخيه فى لهواتها. فلا ينكفى حتى يطاصماخها باخمصه. و يخمد لهبها بحده. مكدودا فى ذات الله. قريبا من رسول الله. سيدا فى اولياء الله. و انتم فى بلهنية وادعون آمنون.
(23). حتى اذ اختار الله لنبيه دار انبيائه، ظهرت خلة النفاق. و سمل جلباب الدين. و نطق كاظم الغاوين. و نبغ حامل الآفلين. و هدر فنيق المبطلين. فخطر فى عرصاتكم و اطلع الشيطان راسه من مغرزه، صارخا بكم. فوجدكم لدعائه مستجيبين. و للغرة فيه ملاحظين. فاستنهضكم فوجدكم خفافا. و اجمشكم فالقاكم غضابا. فوسمتم غير ابلكم و اوردتموها غير شربكم. هذا و العهد قريب. و الكلم رحيب. و الجرح لما يندمل.
(24). زعمتم خوف الفتنة‏ «الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين‏» – توبه: 49 – فهيهات منكم، و انى بكم، و انى تؤفكون. و هذا كتاب الله بين اظهركم. زواجره بينة. و شواهده لائحة. و اوامره واضحة. ارغبة عنه تريدون. ام بغيره تحكمون؟ بئس للظالمين بدلا. «و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين‏». آل عمران: 85.
(25). ثم لم تريثوا الاريث ان تسكن نغرتها. تشربون حسوا، و تسرون فى ارتغاء. و نصبر منكم على مثل حز المهدى. و انتم الان تزعمون ان لا ارث لنا. افحكم الجاهلية تبغون، «و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون – (المائدة: 50) ويها معشر المهاجرين. ابتز ارث ابى؟ يا بن ابى قحافة! افى الكتاب ان ترث اباك و لا ارث ابى؟ لقد جئت‏ شيئا فريا.
(26). خلافت و فدك.
(27). فدونكها مخطومة مرحولة. تلقاك يوم حشرك. فنعم الحكم. الله. و الزعيم محمد. و الموعد القيامة. و عندالساعة يخسر المبطلون. و «لكل نبا مستقر و سوف تعلمون‏» (انعام: 67) ثم انحرفت الى قبر النبى صلی الله علیه و آله و هى تقول: قد كان بعدك انباء و هنبثة لو كنت‏ شاهدها لم تكثر الخطب انا فقدناك فقد الارض و ابلها واختل قومك فاشهدهم و لاتغب.
(28). معشر البقية. و اعضاد الملة. و حصون الاسلام. ما هذه الغميزة فى حقي؟ و السنة عن ظلامتى. اما قال رسول الله صلی الله علیه و آله المرء يحفظ فى ولده؟ سرعان ما اجدبتم فاكديتم. و عجلان ذا اهالة. تقولون مات رسول الله صلی الله علیه و آله. فخطب جليل. استوسع وهيه. و استنهز فتقه. و فقد راتقه. و اظلمت الارض لغيبته. و اكتابت‏ خيرة الله لمصيبته. و خشعت الجبال. و اكدت الامال. و اضيع الحريم. و اذيلت الحرمة عند مماته. و تلك نازلة علينا. بها كتاب الله فى افنيتكم فى ممساكم و مصبحكم يهتف بها فى اسماعكم. و قبله حلت‏ بانبياء الله عز و جل و رسله.
(29). در بعض فرهنگ هاى عربى و كتاب‏ هائى جز فرهنگ نامه‏ها نوشته‏اند قيله نام زنى است كه انصار از نژاد او هستند. ابوالفرج اصفهانى آن جا كه نسب اوس و خزرج را آورده نويسد: مادر آنان قيله دختر جفنة بن عتبة بن عمرو است. و قضاعه گويند او قيله دختر كاهل بن عذره بن سعد بوده است. (اغانى ج 3 ص 40) ليكن بايد توجه داشت كه: قيله واژه‏اى است جنوبى يعنى واژه‏اى بوده است در زبان مردم عربستان خوشبخت (يمن). مردم يثرب (مدينه) از مهاجرانى هستند كه پس از ويرانى سد مارب و يا به سبب ديگر در اين شهر (يثرب) سكونت كردند. در دوره دوم حكومت‏ سبائيان بر جنوب، پادشاهان اين منطقه مشاوران سياسى داشتند كه از ميان اشراف انتخاب مى‏ شدند و آنان را «قيل‏» مى‏ گفتند بن ابر اين قيله مرادف بزرگان، اعيان، و مانند اين ها است.
(30). «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين. (آل عمران: 144) ايها بنى قيلة. اهضم تراث ابيه. (هاء براى سكت است) و انتم بمراى و مسمع تلبسكم الدعوة و تمثلكم الحيرة و فيكم العدد و العدة. و لكم الدار. و عندكم الجنن.
(31). و انتم الان نخبة الله التى انتخبت لدينه. و انصار رسوله و اهل الاسلام. و الخيرة التى اختيرت لنا اهل البيت. فباديتم العرب. و ناهضتم الامم. و كافحتم البهم. لانبرح نامركم و تامرون. حتى دارت لكم بنارحى الاسلام. و در حلب الانام. و خضعت نعرة الشرك. و لا باخت نيران الحرب. و هدات دعوة الهرج. و استوسق نظام الدين. فانى حرتم بعد البيان. و تكصتم بعد الاقدام. و اسررتم بعد الاعلان.
(32). لقوم نكثوا ايمانهم‏ «اتخشونهم. فالله احق ان تخشوه ان كنتم مؤمنين‏» (توبه:13) الا قد ارى ان اخلدتم الى الخفض. و ركنتم الى الدعة. فعجتم عن الدين. و مججتم الذى و عيتم و دسعتم الذى سوغتم. «انتكفروا انتمومن فى الارض جميعا فان الله لغنى حميد». (آيه 8 سوره ابراهيم)
(33). سعدى.
(34). الا و قد قلت الذى قلته على معرفة منى بالخذلان الذى خامر صدوركم. و استشعرته قلوبكم. و لكن قلته فيضة النفس. و نفثة الغيظ. و بثة الصدر. و معذرة الحجة. فدونكموها. فاحتقبوها مدبرة الظهر. ناكبة الحق. باقية العار. موسومة بشنار الابد. موصولة بنار الله الموقدة. التى تطلع على الافئدة. فبعين الله ما تفعلون‏ «و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون‏» (الشعراء: 227) و انا ابنة نذير لكم بين يدى عذاب الله. فاعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون.
(35). و كسى كه بگذشته خود باز گردد زيانى بخدا نمى‏ رساند (آل عمران: 144)
(36). بلاغات النساء.
(37). قسمتى از اين پاسخ مسجع است‏ بدين جهت در ترجمه هم سجع رعايت ‏شده است.
(38). يرثنى و يرث من آل يعقوب – مريم: 7.
(39). و ورث سليمان داود – النحل: 17.
(40). بلاغات النساء. چاپ بيروت ص 31 – 32.
(41). شرح نهج البلاغة ص 214.
(42). زن روسپى كه در عصر جاهليت‏ بوده است.
(43). شرح نهج البلاغه ج 16 ص 214 – 215.
(44). و نگاه كنيد به فاطمة الزهرا – عباس عقاد ص 57.
(45). پس از پنجاه سال ص 31 چاپ دوم.
(46). يا بن ابى طالب اشتملت‏ شملة الجنين. و قعدت حجرة الظنين. نقضت قادمة الاجدل. فخاتك ريش الاعزل. هذا ابن ابى قحافة يبتزنى نحلة ابى. و بليغة ابنى. لقد اجهر فى خصامى. و الفيته الدفى كلامى. حتى حبسنى قتيلة نصرها. و المهاجرة وصلها. و غضت الجماعة دونى طرفها فلا دافع و لا مانع – خرجت كاظمة. وعدت راغمة. اضرعت‏ حدك يوم اضعت‏ خدك. افترست الذئاب و استرشت التراب. ما كففت قائلا و لا اغنيت‏ باطلا و لا خيارلى.
(47). ليتنى مت قبل هنيتى و دون ذلتى. عذيرى الله منك عاديا و منك حاميا. و يلاى فى كل شارق. ويلاى مات العمد. و وهنت العضد. و شكواى الى ابى و عدواى الى ربى. اللهم انت اشد قوة. فاجابها اميرالمؤمنين: لا ويل لك. بل الويل لشانئك. نهنهى عن وجدك يابنة الصفوة. و بقية النبوة. فما ونيت عن دينى و لا اخطات مقدورى فان كنت تريدين البلغة فرزقك مضمون. و كفيلك مامول و ما اعد لك خير مما قطع عنك. فاحتسبى الله! فقالت‏ حسبى الله و نعم الوكيل.
(48). ج 2 ص 208.
(49). ج 43 ص 148.

منبع: زندگانى فاطمه زهرا سلام الله علیها

نويسنده: سید جعفر شهیدى

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob Donbaler viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious

نظر دهيد