اين اختيار صفحه ي اصلي را همانند اول خواهد كرد ، تمام ابزارك ها و تنظيمات به حالت اول باز خواهند گشت.

ريست

داستان / سلطان آسمان ها

 سلطان آسمان ها

(براساس داستان واقعی زندگی « یولی » دختر چینی که در پکن به زیارت امام زمان علیه السلام نائل گردید.)

بسمه تعالی

« سلطان آسمان ها »

براساس داستان واقعی زندگی «یولی» دختر چینی که در پکن به

زیارت امام زمان علیه السلام نائل گردید.

 یولی چشمهایش را بست و به دیوار تکیه داد شب از نیمه گذشته بود.حادثهی دیروز تمام ذهنش را پر کرده بود. به رانندهای فکر میکرد که بجای کلیسا او را جلوی در مسجد پیاده کرده بود؛ جمعیت زیادی وارد مسجد می شدند.

«آیا راننده اشتباه کرده بود؟» این جملهای بود که او مرتب به آن فکر میکرد.

چرا؟ چرا آن راننده او را جلوی در مسجد پیاده کرده بود؟

از تخت پایین آمد بطرف پنجره رفت ستارههای سپید تمام شهر را یک دست سفیدپوش کرده بودند؛ انگار زمین آن شب مهمان ستاره ها بود. به آسمان نگاه کرد و زیر لب گفت «سلطان آسمان ها…. کجائی؟»

و باز به یاد حادثهی دیروز افتاد. به یاد حرکات موزون زنانی که در مسجد بودند. او کنار یکی از خانم ها نشست و سعی کرد بفهمد که آن زن، زیر لب چه می خواند و به چه زبانی حرف می زند و بعد از آن خانم پرسیده بود: «چه حرکات قشنگی! شما چه می کردید؟»

-   نماز می خواندم.

-   چرا؟

-   برای این که با خدای خودم حرف بزنم.

و یولی در دلش گفته بود: سلطان آسمان ها… و بعد به یاد دوستش «شین» افتاده بود که در کلیسا منتظرش بود.

 *****************************

 پنجره را باز کرد. دوست داشت از خوابگاه خارج شود؛ به حیاط برود و روی برف ها غلت بزند. دوست داشت حادثه ای را که دیروز برایش اتفاق افتاده بود، برای کسی تعریف کند، ولی هم اتاقی او پیرزنی عبوس بود؛ او استاد ریاضی بود و حالا هم در خواب عمیقی فرو رفته بود.

دستش را از پنجره بیرون برد. دانههای برف آرام آرام روی دستانش مینشستند. یادش آمد چند ماه پیش را که با دوستش «شین» به کنار دریا سفر کرده بود. در بین راه تصمیم گرفتند شب را در خانهای استراحت کنند. صاحبخانه زنی بود مهربان که تازه مسلمان شده بود. یولی روی تاقچه یکی از اتاقها کتابی را دید. صاحبخانه به او گفت که این کتاب قرآن و قانون دین اسلام است و یولی شروع کرد به پرسیدن سؤالهایی درباره اسلام. او شب را با آن کتاب، که به زبان چینی ترجمه شده بود، ‌به صبح رساند و صبح موقع خداحافظی، صاحبخانه کتاب را به او هدیه داد و سفارش کرد که برای اطلاعات بیشتر به سفارت ایران برود.

از تخت پایین آمد؛ بطرف چمدانش رفت و آن را باز کرد؛ کتاب جلوی چشمش بود. در این چند ماه گذشته، گاهی که فراغت پیدا میکرد، ترجمهی آن کتاب را میخواند. کتاب را برداشت و بطرف پنجره رفت. به آسمان نگاه کرد؛ پردهای از اشک چشمانش را تار کرد:

«خدایا از تو نشانهای میخواهم تا باورت کنم.»

کتاب را روی قلب خود فشرد و چشمانش را بست و آرام کتاب را باز کرد. جملهی اوّل را خواند:

«اقم الصلوة الذکری…»

 «برای یاد من، نماز را بر پادار…»

باز به یاد حادثهی دیروز افتاد و کسانی که پارچههای سفید آنها را پوشانده بود، با آن حرکات موزون چقدر زیبا به نظر میرسیدند. به اطرافش نگاه کرد؛ چشمش به ملافهی روی تختافتاد ؛ آن را برداشت و خود را پوشاند؛ روی تخت ایستاد. آسمان هنوز میبارید. یولی خم شد؛ سپس نشست و سرش را به تخت چسباند و گفت:

«خدایا کمکم کن.»

دوباره ایستاد و خم شد؛ لبخندی زد؛ صدایی از فنرهای تخت برخاست. پیرزن هماتاقی او چشمانش را باز کرد. روبروی خود شبحی سفید رنگ دید؛ جیغ کشید. یولی برگشت و به آرامی به او نگاه کرد. پیرزن گفت:«دی…دیوانه! چه میکنی؟!»

 *****************************

 کتابها را روی میز گذاشت تا مسؤول کتابخانه آنها را تحویل بگیرد. بین قفسههای کتاب چرخی زد. حالا او تقریباً تمام کتابهایی را که به زبان چینی ترجمه شده بود و در کتابخانهی سفارت ایران وجود داشت؛ خوانده بود. دوست داشت در زمینهی دین خود، به کتابهای بیشتری دست پیدا کند تا بتواند دوستان خود را قانع کند. میخواست بیشتر و بیشتر بداند . احساس میکرد که هر چه بیشتر میگذرد، تشنهتر میشود، ولی در کشور خود بیشتر از این نمیتوانست روحش را ارضاء کند. فکری به خاطرش رسید. لبخند زد؛ از مردی که پشت میز نشسته بود تشکر کرد. از در سفارت که بیرون آمد؛ سوز سردی به صورتش خورد. روسریاش را محکم گره زد و شروع کرد به قدم زدن در پیادهرو. آدمها بیتفاوت از کنارش عبور میکردند. قدمهایش سست شد؛ به آسمان نگاه کرد و گفت:

 «خدایا!… میدانم که تو هستی و مرا میبینی؛ نشانه های بیشتری از خودت در سر راه من قرار بده.»

*****************************

مرد بلیط را روی میز گذاشت. یولی آن را برداشت و تشکر کرد. بلیط را در جیب پالتویش گذاشت و در را باز کرد. هوا سوز داشت. دستانش را در جیب پالتویش پنهان کرد. به یاد دوستانش افتاد. در این یک سال، همه او را  از خود طرد کرده بودند. دلش برای دوستانش میسوخت. دوست داشت آنها هم از سرگردانی نجات پیدا کنند. هر وقت که با یکی از آنها صحبت کند؛ او را مسخره می کردند. حتی «شین» هم رابطه اش را با او قطع کرده بود. به یاد رئیس دانشگاه افتاد که به او گفته بود:

«اگر پشیمان شوی، دیگر راهی برای بازگشت نداری؛ تو میتوانستی آیندهی درخشانی در کشور خود داشته باشی»

قلبش لرزید. پاهایش سست شد. نمی دانست به کجا میرود. فقط یک روز فرصت داشت که از تصمیم خود برگردد. نفسهایش به شماره افتاد بود. زیر لب گفت: «چه ریسک بزرگی …» بلیط را در جیب خود فشرد. سرش را بلند کرد و به آسمان نگاهی انداخت؛ دانه های برف آرام روی او می نشستند و با گرمای وجودش آب میشدند. آدمها بی تفاوت از کنارش عبور میکردند. به صورت آنها نگاه کرد؛ در میان آن چهره های سرد و بی روح، مردی جوان و خوشچهره، توجّه او را جلب کرد. مرد به طرف او آمد و سلام کرد و گفت:

«یولی! در سفرت به ایران ممکن است مشکلات زیادی برایت پیش آید؛ ولی تو همه ی آنها را تحمّل می کنی؛ این مشکلات تو را بزرگ می کنند؛ تو آیندهی روشنی در پیش رو داری.»

یولی به چهرهی مرد دقیق نگاه کرد. فکر کرد که «او را کجا دیده؛ در دانشکده…. در سفارت….»

مرد ادامه داد: «تو کوچکتر که بودی؛ همیشه دور از چشم پدر و مادرت به آسمان نگاه می کردی و به دنبال سلطان آسمانها میگشتی.»

-   شما مرا ازکجا میشناسید؟ شما… این را از کجا می دانید؟ شما کی هستید؟!

-   من برای نجات و هدایت انسان ها آمده ام تا آنها گناه نکنند.

- شما چه کار بزرگی می کنید! لطفاً آدرس منزل تان را به من بدهید. دوست دارم همیشه شما را ملاقات کنم.

- نمی توانی؛ اما من همیشه و در همه جا به یاری ات خواهم آمد.

- در ایران چه اتفاقی برایم میافتد؟

-   برایت مشکلاتی ایجاد می شود؛ ولی از مشکلات نترس و همه را تحمل کن. این مشکلات تو را به روشنایی میرسانند.

مرد به راه افتاد؛ یولی به دنبالش. چند قدم بیشتر نرفته بود که مرد لابه لای جمعیت گم شد.

 *****************************

 اوّلین روز درس بود. یولی وارد کلاس شد. بعد از او دانشجویان یکییکی وارد شدند. با چهرهها و ملیت متفاوت. وارد که میشدند سلام میکردند و کنار هم مینشستند. دو ماه از ورود او به ایران گذشته بود و او در این مدّت اطلاعات بیشتری درباره دینش کسب کرده بود. بعد از مدّتی، استاد وارد کلاس شد. برگه حضور و غیاب دانشجویان را روی میز گذاشت و شروع کرد به خواند اسمها.

-    سمیه!

-    یولی لبخندی زد و دستش را بلند کرد

نظر دهيد