ای بی شرف عمر تو چقدر دانایی…!!!

ای بی شرف عمر تو چقدر دانایی…!!!

اعتراض به گفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه واله


پیغمبر اکرم – صلّى اللّه علیه وآله – به ابوهریره فرمود: برو و هر کس را دیدى که گواهى به یگانگى خداوند مى دهد و از دل به خدا ایمان دارد، به وى مژده بهشت بده

 

قبل از همه ، عمر به او برخورد و پرسید موضوع چیست ؟

ابوهریره گفت : پیغمبر چنین مأ موریتى به من داده است .

ابوهریره مى گوید: عمر با مشت چنان به سینه ام کوفت که با اسفل به زمین خوردم ! سپس گفت : اى ابوهریره برگرد. من نزد پیغمبر برگشتم و گریستم . سپس عمر نیز خدمت پیغمبر آمد.

حضرت فرمود: ابوهریره ! چرا گریه مى کنى ؟

گفتم : موضوعى را که فرمودى به عمر گفتم ، ولى او چنان به سینه ام کوفت که با اسفل به زمین خوردم .

پیغمبر – صلّى اللّه علیه وآله – فرمود: عمر! چرا چنین کردى ؟

عمر گفت : یا رسول اللّه ! آیا تو به ابوهریره چنین دستورى داده اى ؟

پیغمبر اکرم – صلّى اللّه علیه وآله – فرمود: آرى .

گفت : نه ! این کار را نکن ! چون من مى ترسم که مردم به اتکاى آن ، دست از عمل بردارند.

پیغمبر – صلّى اللّه علیه وآله – فرمود: بگذار بردارند !

(صحیح مسلم ج ۱ / ۴۴، الغدیر ج ۶ / ۱۷۶، سیره عمر لابن الجوزى ص ۳۸، شرح ابن أبى الحدید ج ۳ / ۱۰۸ و ۱۱۶ ط ۱، فتح الباری ج ۱ / ۱۸۴، الطرائف لابن طاوس ج ۲ / ۴۳۷ عن الجمع بین الصحیحین.)

نظر دهيد